تبليغاتX
دختر اردي‌بهشت - اين روزهاي آخر بهشت... مستدام باد!


دختر اردي‌بهشت

همه‌چي، خودم، خودت، خودش

گمان كرده بودم هر وقت دست راستت را بالا مي‌بري، يعني مي‌بري پيش خدا، يعني در محضر تمام ستاره‌ها حرف مي‌زني، تو مي‌گويي و خدا مي‌شنود و ماه مي‌نويسد.
و حالا كه روي هفت آسمان قول داده‌اي، ستاره‌ها كه چشمك مي‌زنند يادت مي‌افتد، خورشيد كه مي‌تابد يادت مي‌افتد، باران كه مي‌بارد يادت مي‌افتد، كه يك شب دست راستت را برده‌اي بالا، يادت مي‌افتد كه اولش يك نيمه شب شايد ساعت 2 بعد از نيمه شب، بعد يك ظهر، بعد يك صبح، بعد يك عصر و يعني تمام پنج وعده دست راستت را برده‌اي بالا و گفته‌اي مي‌مانم و به اين زودي‌ها از پيش دل تو نمي‌روم.
و من نمي‌دانستم روزي مي‌آيد كه كسي باران نبيند و خدا را يادش برود
و من نمي‌دانستم رنگ‌ها براي من رنگين كمان مي‌شوند و براي تو يا سياهند و يا سفيد...
و من نمي‌دانستم ابرهاي براي من بارانند و براي تو يا آفتاب مي‌شوند و يا سايه...
و من نمي‌دانستم خواب‌ها براي من تعبير عاشقي و زندگي، تعبير تو و درياي جنوب را دارند و براي تو يعني همان ساعات آرام باقي تا ساعات ديگر... فقط مي‌آيند و مي‌روند بدون همهمه! سياه و سفيد..
و من نمي‌دانستم حافظ و تسبيح براي من فقط فال آمدن و كمي دير آمدن تو را دارد و براي تو كمي شعر است و كمي سرگيجه...
و من نمي‌دانستم اين اشك‌ها براي من و دلم مي‌ريزد به جرم گناه نابخشودني من با دلم و تو فقط بهانه داري كه باز بخندي...
و من نمي‌دانستم عطر آويشن و دريا براي من يعني حسين پناهي و خسرو شكيبايي و سيد علي صالحي و من و تو ...و براي تو يعني عطر آويشن و دريا...
و من نمي‌دانستم هر چقدر هم نويسنده‌ي خوبي باشم، تو هم از من كتاب بنويسي، ساعت‌ها هم بنشينم، سرمشق خوشبختي را روزي 12 بار هم بنويسم، انگار تو سواد خواندن من را نداري...
و من نمي‌دانستم رابينهودي با دماغ پينوكيو، چشم‌هاي مرا هم كه بدزدي، از جنس دروغ است و براي تو روا نباشد چنني نگيني به دست اهريمن...
من نمي‌دانستم تو رنگ زندگي هم بگيري، قابت هم بكنم، نمي‌ماني و من رنگ زندگي هم بگيرم، لب طاقچه عادت من را يادت مي‌رود...
و من نمي‌دانستم هر چقدر هم حوا شوم، تو آدم نمي‌شوي

انگار من هم دارم به نمي‌دانم‌هاي تو و نمي‌دانم‌هاي خودم ايمان مي‌آورم

صبر كردم تا همه بهشت تمام شود، بعد از اين همه نمي‌دانم بگويم ولي انگار بهشت تمام نمي‌شود!

 يه چيز باربط:
"خانه‌ام ويران شد، سقف‌ها بر سرم آوار شده‌اند، حال ديگر ماه را مي‌توانم ديد"

يه چيز بي ربط:
حرمت نگه دار!

يه چيز ديگه:
كاش مي‌شد دوستت نداشتم

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:31 توسط مهدیه!| |


Design By : Night Skin