دختر ارديبهشت
همهچي، خودم، خودت، خودش
تمام چهار ديواري ذهنم از ذهن تو پر است، نه از حرفهاي تو و نه از دوست داشتنت و نه از عشق نيمه تمام هميشگي و بي بند وبارت!
يه چيز با ربط: يه چيز بي ربط:
از هيچ كدام نه دلگيرم و نه مشوش و نه آشفته و نه حتي خوشحال كه ميشود بود!
فقط همه ذهنم پر است از تمام ذهن تو!
تمام ورقها، تمام آرامش و هيجان، تمام سردي و گرمي، تمام ساعتها،تمام نوشتنم هم براي خاطر توست
با اين همه گاهي تصميم ميگيرم بالا بياورم تو را و خودم را از آخرين نقطه نفس كشيدنمان با هم، اما پشيمان ميشوم زودتر از آنكه حتي بفهمم چرا ميخواهم بالا بياورم و چرا نه، دوباره هر دويمان را با هم قورت ميدهم...
گاهي هم سرم درد ميگيرد اما نه انقدر كه بنويسمش، اوضاع حتي بدتر هم بوده و من دوام آوردهام، بار اول دستم درد گرفت و يادم رفت، بعد هم چشمم درد گرفت و يادم رفت و الان نميخواهم كه يادم برود كه سرم درد ميگيرد گاهي، پس مينويسمش!
اعتراف ميكنم اگر طناب دار دستهاي تو باشد، به همه چي، به اولش، به اينكه از كجا شروع شد، به تمام دختر بچهاي كه بلد نبود حرف بزند و فقط توانست تو را نگاه كند و آخر سر هم تو را بلعيد با همه نگاههاي بچگيش در خودش... و آن موقع و هنوز نميدانست و شايد نميداند كه كجا ميرود و چه ميشود و چرا...
ميداند كه چيزي از تو براي او نيست و دلخوش است به تمام ديوانگيهايت، به تمام ديوانگيهايش!
اعتراف ميكنم كه دلتنگم براي دلتنگيهاي حتي يك طرفه تو! دلم ميخواهد همه حسم را عطسه كنم، چيزي شبيه آلرژي تو! اما...
اعتراف ميكنم به انگشتانت، به لبخندت و به تمام بوسههايت...
اعتراف ميكنم كه من و تو كم بوديم و كم هستيم، حتي ترس هم نداريم فقط من و تو كميم براي هم، كميم انگار، بهتر بگويم انگار من هنوز به قد تو اوج نگرفتهام...
بگذار كمي خودمانيتر بگويمت، من تمام روزهايي كه ميشناسمت را دنبالت گشتم، به نشانهاي، صدايي و تو آرام خوابيدي آرامِ آرام و ساعتهايي بودند كه اول ما را بزرگ كردند و بعد بردند به بچگي.. بعد من اتفاق افتادم براي تو و تو هنوز اتفاق محال مني!
بگذار بگويمت، كاش مرا ميخواندي گاهي، براي آن روزها كه ساكتم ميگويم...
كاش كمي بدتر حتي، اما از جنس زمين و زمان هميشه باشي....
بگذار بگويمت من تو را نه براي ديروز، نه براي فردا، براي همين الان دوست دارم و اين مرا هميشه بس است!
ببين آخر اين داستان قرار است من و تو خوشبخت شويم!
كاش تو را به من عيدي ميدادند هر سال تا هميشه
يه چيز با ربط ديگه:
تو به من پاييز و زمستان و حتي بهار و تابستان را بدهكاري و به روي خودت هم نميآوري... راستي جاي من كجاست؟؟؟
هستم، كمي كمتر، گاهي شديدا بيشتر، اما هستم و نه فقط در سوگ سفر پدر كه شايد به هنگام بود، بلكه غرق در خودم! پس ممنون از همه حضورها
يه چيز بي ربط و باربط:
اين عيد كه ميرسد، بهار كه ميشود، خنده كه ميزند آسمان و خاك و باران، آرزو ميكنم بهتر از بهار و تابستان و پاييز و زمستاني كه گذشت باشد... خيلي خيلي!
| Design By : Night Skin |

