تبليغاتX
دختر اردي‌بهشت - پست شماره 77


دختر اردي‌بهشت

همه‌چي، خودم، خودت، خودش

چقدر خوبه كه لازم نيست خودم رو خفه كنم تا اينجا عنوان بنويسم، اين عنوان داشتن هم چيز مسخره‌اي... خيلي مسخره‌اس كه تمام تلاشت براي داشتن يه عنوان باشه و بعد همون عنوان همه چيز رو خراب كنه بي اجازه!
 الان تمام حسم تهي بودن و بي رنگ بودن!بي رنگه بي رنگ..
چقدر بده كه نمي‌تونم هيچ لباسي بپوشم همه رنگاش رو بلدي! و نمي‌تونم بي‌رنگ بي‌رنگ محو بشم، تصعيد بشم!
همه عددها رو هم بلدي مثل همه آدم بزرگا!
و من چقدر كوچيكم...
چقدر...
نه عدد بلدم، نه بزرگ مي‌شم...
تا همين پريروز براي كم شدن 0.75 نمره انشا گريه مي‌كردم حالا نشستم براي رد نشدن تو تو امتحانات، براي نسوختن تو زار مي‌زنم...
مي‌بيني فقط موضوع عوض شده، وگرنه من همونم، گريه هم همونه!
سرم گيج مي‌ره، دارم مي‌افتم زمين، تقريبا از پريشب كه عاشق شدم، از همون موقع احساس لحظه  و پريشوني و آشفتگي كردم...
همون موقع بود كه از طعم شور اشك و تنهايي روي لبام و سردي انگشتام و تنم برات نوشتم،فكر كنم همون موقع بود كه لبام خشكي زد... شد درياي نمك!
همون موقع بود كه تمام ورق‌هاي دستم رو برات رو كردم...
گفته بودي، حواسم باشه، گفته بودي يه ماهي گير كه مي ‌خواد شاه ماهي بگيره، همه طعمه‌هاشو با هم تو قلاب نمي‌ذاره، لااقل طعمه خوب خوباشو نگه مي‌داره... اما انقدر دوستت داشتم كه به هيچ طعمه‌اي فكر نمي‌كردم...
من رها دوستت داشتم، دوستت دارم، دوستت خواهم داشت، رها مثل خدا، مثل مامان...
بدون هيچ فعلي، گاهي حتي عاشقانه‌تر بدون هيچ صفتي!
و تو نمي‌دونم كي خواهي فهميد كه كسي مثل من دوستت نخواهد شد، شايد هيچ وقت، مثل من كه هيچ وقت نمي‌فهمم كسي مثل كسي دوستم ندارد...
از همون شب تا حالا، همه خيابونا، كوچه‌ها، اتوبان‌ها، پارك‌ها، ميدون‌ها، مغازه‌ها شايدم شهرها، بوي آويشن مي‌دهند و طعم اشك‌هاي مرا...
و كسي حرمت اشك مرا نگه نمي‌دارد!
-مي‌گن اشك آدم موقعي مياد كه يا چيزي رفته باشه تو چشمش يا چيزي از چشمش بخواد بياد بيرون! من چه كنم كه انگار سال‌ها قراره آب از چشمام بياد.... چشمام سرما خوردن!-
از همون شب تا حالا من عاشق دستگيره در و شيشه ماشين شدم! عاشق...
از همون شب تا حالا هوايت را گم كرده‌ام، از همان موقع كه بوي غريبي و دوري دادي... بوي خيابان‌ها و پلاك‌هايي كه تو را با  من نديدند!
از همون شب تا حالا خوابم نمياد از وقتي رفتي كه دور از چشم‌هاي هميشه بيدرام بخوابي...
گشنم هم نيست از وقتي نيستي تا نگاهم سير از چشم‌هايت شود..

مي‌داني تمام سهمم از كودكي ، تمام سهمم از آينه‌ي سياه چشمانم را به تو بخشيدم و تو ندانسته و خواسته ترسيدي سياه بخت شوي! حالا من از همان شب تصميم گرفتم چشم‌هايم را ببندم تا شب و روز همرنگ شود..
موافقي ديگر؟
و حرف آخر اينكه:
تو كه مرا نمي گذاري
پس بردار و برو


يه چيز با ربط:
نه نرو!
صبر کن قرارمان این نبود!
بايد سكه بیندازیم اگر شیر آمد: تردید نکن که دوستت دارم، اگر خط آمد مطمئن باش که دوستت دارم.....
صبر کن سکه بیندازیم، اگر دوستت نداشتم آنوقت برو!!

باز هم با ربط:
تو بارون كه رفتي شبم زير رو شد، يه بغض شكسته رفيق گلوم شد!

يه چيز بي ربط:
دروغه،اين روزها چيز بي ربطي وجود نداره، همه چيز ربط داره به تو!همه چيز....

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 10:14 توسط مهدیه!| |


Design By : Night Skin