تبليغاتX
دختر اردي‌بهشت - تا...


دختر اردي‌بهشت

همه‌چي، خودم، خودت، خودش

مي‌داني اين گل‌ها كه مي‌گويي، نرگس و رز و مريم و ميخك، اين‌ها همه خوش است و گاهي زياد...
حتي اين شنبه‌ها كه من دوستشان نداشتم از بس كه پر بودند و سر گيجه آور، تهوع آور، تازگي هي خوشند، از صبحش، از وسطش، تا خود شب، هي دلت مي‌خواهد همه‌چيت 10 باشد، خودت، زندگيت، بارانت، دوست داشتنت، هي دلت مي‌خواهد برود آن بالا و تو بغل ماه بخوابد، هي دلت ماه مي‌خواهد...
مي‌داني همين روزهاي غير تكراري پاييز كافي‌ست براي دوست داشتن، حتي كم، حتي كوتاه، براي آرزوي خوب كردن، براي دعاي باران، براي نذر آب باران كردن.
گاه همين آوازها ، صداها و سازها بس است براي اينكه دل من، دست از ساعتش بردارد و بنشيند و هي نگاهت كند و سير هم نشود.
مي‌داني گاهي خيلي چيزها كافي و بس و خوب است و من هي يادم مي‌رود.
ببين فصل، فصل باران است، چه تو چتر داشته باشي يا نه!
و ما آدم‌ها عادت داريم بياييم و برويم و بزنيم و ...
ولي من تو را بين باران و آفتاب، ماه و خورشيد و غروب و طلوع انتخاب كرده‌ام، پس نخواه كه بيايم و بروم و بزنم و ...
كاشكي دلم فقط بهونه نون و پنير مي‌كرد
كاشكي فقط همان بستني و چيپس و پنير را مي‌خواست
كاشكي دلم فقط هواي جنگل و دريا را داشت
كاشكي دلم حتي ديدن 10 بار غروب  راضي مي‌شد
كاش دلم باران مي‌خواست فقط!!
اما دلم همش مي‌خواهد ته چشمانت غرق شود.

هم تو مي‌داني من را
هم من انگار تو را
پس اين حرف‌ها براي چيست، باش تا وقتي من بروم!


يه چيز با ربط:
من نذر كردم، بگويم دوستت دارم، بارن مي‌بارد.

يه چيز بي ربط:
اين روزها

آرامش صدای تو وقتی كه می‌برد

             ما را به خلسه‌های مكدر، به جای چای

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 13:57 توسط مهدیه!| |


Design By : Night Skin