تبليغاتX
دختر اردي‌بهشت - محض خاطر تو!


دختر اردي‌بهشت

همه‌چي، خودم، خودت، خودش

من دارم محض خاطرت مي‌گويم،‌بيا همين‌جا را ببين و نگاه كن:
دير شده، من هميشه ديرم،‌هميشه، الان هم ديرم،‌اما آمده‌ام سپاسگذاري!
آمدي،‌اول كه آمدي با ربطت را به من ربط دادي...
باربطت همه ربطت به من شد... بي‌ربطت هم!
آمدي و ديدي كه من خيلي بي‌ربطم،‌نمي‌دانم فهميدي كه من ربطي به جايي و چيزي ندارم يا نه، يا ديدي...
مي‌داني همان اول كه داشتي مي‌آمدي خودت مي‌دانستي اينجا اول و آخر همه داشته‌ها و دانسته‌هاي من است،‌مي‌دانستي من اينجا خالي مي‌شوم و تو پر از خاليٍ من! و من نفهميدم كه تو چرا آمدي!
‌و باز آمدي...
به گمانم تو هم مقصدت را گم كرده‌اي و اينجا پي مقصدت مي‌گردي.. مي‌داني اينجا كه مي‌آيم، تازه مي‌فهمم مقصدي در كار نيست و همه راه است و راه...
مي‌فهمم اينجا هزار آينه تو در توست، براي من، كه نفهمم آخر و اولش كجاست، تا گم شوم، تا چراغ هم به كار نيايد، تا من هم بشوم: از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست،‌تا ببينم نكند من ديو و دد قصه باشم!! (راستي اين ديو و دد كه مي‌گويند همان يك سر و دو گوش قصه‌ي مادرم است؟؟)
ببينم تو فكر مي‌كني واقعا مرا به انعقاد آري‌ها عادت نداده‌اند! پس دل مرا چه مي‌شود كه وقتي هديه مي‌دهم دنبال همان كه نامش دل است مي‌گردم؟؟؟
بنشين، براي مرهم نور آمده‌ام،‌براي شفا آمده‌ام، براي همان دو كلمه حرف حساب آمده‌ام...
آمدي مرا كه كل بودم،‌جمله جمله كردي، جز جز كردي، مرا قسمت كردي، نمي‌دانم اين وسط موقع قسمت كردنم چيزي به تو هم رسيد يا نه، محض خاطر خوبي مرا قسمت كردي! همين؟ به همين راحتي؟
انگار فقط مانده خاطراتم، خاطره اهلي كردنمان هم باشد براي بعدها!
من هم عاشقم و هم آلوده به آواي شايدها! من كه گفته بودم درگيرم و گاهي گير! ميان زادن و مردن!

فقط
اگر ميان اين كتاب‌ها،گريزها و گريه‌ها دل نامسلمان خرابت راهي يافت مرا بي‌خبر نگذار با معرفت از همه


يه چيز با ربط:
”بايد عاشق شد و ماند،‌بايد پنجره را بست و نشست“
نه
”بايد عاشق شد و رفت،‌بادها در گذرند“

يه چيز بي ربط:
چشم‌هايش را باران كه مي‌بارد هم ديده‌اي؟؟؟

نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 22:36 توسط مهدیه!| |


Design By : Night Skin