تبليغاتX
دختر اردي‌بهشت


دختر اردي‌بهشت

همه‌چي، خودم، خودت، خودش

دلم تنگ شده، براي يه قدم زدن طولاني توي همه خيابان‌هاي دنيا، نه! فقط خيابان‌هاي آشنا و غريب تهران ... دلم تنگ شده براي قدم زدن با حضور دستت! براي رد شدن از اين خيابان‌ها كه برزخ‌اند و بهشت مي‌شوند در انتها با تو!
قدم زدني كه تكرار نشده، كه من هم متنفرم از تكرار!
كه تو همان غير تكراري ترين اتفاقي.. كاش نگويم الان ولي مي‌گويم!
"كه تو همان غير تكراري ترين اتفاقي الان!"
و دنبال ريز ريز باران بگردم و خانه‌ي دوست... امن‌ترين جاي اينجا و نه براي ترس از خيس شدن كه حرمت دارد باران، براي بوسيدن تو زير باران!
دلم تنگ شده دنبال كتاب بگردم و در كتاب‌ها دنبال تو و هي بگويم كه اينجاي كتاب شبيه تو هست يا نه!
دلم تنگ شده براي تو در همه‌ي اين دنياي مجازي، همه صفحات مجازي كه آمدم و تو را و او را تو خطاب كردم، دلم تنگ شده!
دلم تنگ شده براي ثانيه‌هاي آرام آشنايي، سكوت که مادر فريادهاست و گاهي هم فرياد و گفت‌ و گو كه معلوم نشود چه داريم زير نقاب‌هايمان، اما من دلم براي صورت نقابدارمان هم گاهي تنگ مي‌شود
دلم تنگ شده براي تمام ترش و شيرين‌هايي كه تو دوستشان نداري و من...
دلم تنگ شده براي اينكه دست راستت را بالا ببري و قول بدهي براي هميشه نگاه گرمت براي من باشد كه سردم و زير قولت هم نزني... و من خوش باورانه ...
دلم تنگ شده براي چهار فصل رنگ لباست، آبي بپوشي بهار بيايد و باران، سبز بپوشي تابستان شود، سرخ بپوشي پاييز بيايد و باد، سفيد بپوشي برف بيايد و ...
دلم تنگ شده براي سفرهاي نرفته با تو، براي رفتن و نشستن زير درختان زيزفون و شاه بلوط نديده، كه مانده‌اند منتظر، برويم و بنشينيم و يادمان برود كه آمده بوديم زيزفون و شاه بلوط  را ببينيم...
دلم تنگ شده به ديدن غروب 43 بار در روز، به ديدن طلوع كنار همه درياهاي بخار نشده از گرماي حضورت! گاهي فكر مي‌كنم از هرم گرمايت، آب‌ها كم كم تصعيد خواهند شد! چه برسد به من كه تو اين همه گرمي و دستان زمستاني من سرد!
مي‌داني انگار اين روزها نشسته‌ام ميان تو و خدا، شايد هم تو نشسته‌اي ميان من وخدا! مي‌ترسم از يك طرف كه بروم، دور شوم، از تو و خدا...
نشسته‌ام كه باورت شود كه همه من شده، همه تو! شدم تو.. و دلتنگ با توبودن در خيابان، در اتاق، در خواب، در بيداري، در سجده، در وضو و نماز! همه جا... كه بايستيم، بگوييم: "اهدنا الصراط المستقيم"
كه مي‌توانم در اين همه بودن و نبودنت، حضور و غيبتت، خنده را كه در زير پوست دست‌هايم، پاهايم، صورتم، چشمانم نمي‌گنجد احساس كنم
مي‌داني اين روزها بايستيم به نماز هم كم است براي اين همه ...
راستش همه اين‌ها را گفتم كه بگويم در حضورت هم دلم تنگ‌تر مي‌شود ولي آرام!

كه بگويم دلم هوايي شده تا يك قاب خالي بردارم عكس تو را كنار زندگي‌ام بچسبانم...


يه چيز با ربط:
اين قلب قفل خورده را انگشت چشم‌هاي تو باز كرد... حالا كليدش كجاست؟؟

يه چيز بي ربط:
1- هنوز دنبال نوشتن پايان داستان خوشبخت شدنمان هستم، لطفاً خط نزن انقدر...
2- گاهي كم باش، اما باش هميشه!

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 16:34 توسط مهدیه!| |


 پاييز که مي شود
 من باز عاشق  تو  مي شوم
                   تو باز فارغ از من می شوی
 من تو را کم دارم
 تو مرا زياد داري

 خودم را فروختم روزي هزاربار
 خواستم با پولش دستت را بخرم
                              و تارهاي سفيد مويت را
 همين بسم بود
 گران تمام شدم،
 ولي تو رفته بودي
 تو مرا زياد داشتي!

 کاش الان اينجا دستت را دور تنم مي انداختي
 و مرا محکم بغل مي کردي
 و آرام مي گرفتم
 کاش چشم هايم را با دستت مي بستي
 و سرم را روي پايت مي گذاشتي
مثل آن دورها و قصه مي گفتي، قصه می گفتی!
مثل آن دورها که بهانه قصه ات من بودم....
سنگ صبورت بودم، سنگ صبورم بودی
 کاش قدر لذتي را که به تو بخشيدم
                                        رايگان
 و به بقيه فروختم- شایدم نفروختم-
 نمي دانم!
                                                  مي دانستي
 هي بهانه کلاغ قصه را نياور
 من قصه ناتمام زندگي ام...
 
تو می روی، تو می آیی، تو ناز می کنی، تو اخم می کنی، تو مشق هایم را خظ می زنی!
بهانه می آوری!
بی بهانه باش، مثل من!

نامت مرا به بند می کشد
در چشمانت غرق می شوم
بیشتر چه می خواهی؟
       همه آن برای تو!
رها می شوی، آزاد می شوی به من می رسی!
 نمی خواهی؟
دل من برای تو تنگ تر است....


یه چیز بی ربط:
راست بگو، چشم هایت گرسنه نیستند، یا روزه اند؟

یه چیز با ربط:
-  کاش همین الان اینجا بودی و مرا می بوسیدی از ته قلبت!
-  دلم امشب پاستیل، کیت کت، و قهر خواست...!
-  برام زخمه یا تار بودن کسی مهم نیست، وقتی برای کسی مهم نیست!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 1:44 توسط مهدیه!| |

باز هم همان حكايت هميشگي، همان حكايت دلتنگي...

از زبان همه مردم، از زبان كوچه، از زبان اتاق،از زبان تو و خودم دلتنگم....

دلتنگ روزهاي خوب پارسال، پاييز و زمستان گذشته، ماه پيش، شايد هفته پيش، اصلا همين ديروزها كه توبودي..

همين نزديك ها بود،‌شايد هم كمي نزديك‌تر!

نشستيم كنار هم، دستت دستم را گرفته بود، دستت ها!نه؛ نشستيم رويه‌روي هم. اين‌طوري عاشقانه‌تر است!

اَه كه حالم از عاشقانه‌اش بهم خورد.

اصلاً تو را، مرا چه مي‌شود. نشستيم ديگر همين!

 به همين سادگي كه مي‌شود روبروي هم نشست و همديگر را نگاه كرد...

دروغ مي‌گويم، دروغ مي‌گويم، بد دروغ مي‌گويم!

اصلا ساده نبود، سخت بود، نشستن، نگاه كردن، ... سخت بود،‌همه سخت بود!

سخت براي من، تو را نمي‌دانم!

هي فكر كردم،‌تولدت بود،‌تولدم بود، عيد بود، جشن بود!

نه هيچ چيز نبود، هيچ چيز نبود جز دلتنگي عاشقانه من براي تو!

راستي تو لجت نمي‌گيرد از اين همه غرور و منم منمِ من!

كاش نمي‌گفتم ”تا“ به تو هيچ وقت!اين تايي كه مي‌گذارم براي همه گريبانم را گرفت، كم مانده تا بغضم ...

اَه كه حالم از تا هم بهم خورد.

اصلاً نشستيم روبه‌روي هم، خوب است ديگر! هي نگاهت كردم، به هواي اينكه در چشمت بخوانم كه مالِ مني! اما تو مثل همه،‌حتي مثل ما، مثل من، نگاه نكردي تا نفهمم كه نمي‌ماني!

باز هم همان حكايت دلتنگي من.

دلم براي همين فردا تنگ است،‌نه ديرتر پس فردا!

شايد هم هفته و ماه ديگر كه نمي‌دانم كدام ماه است، نمي‌دانم چيست، نمي‌دانم كجاست...

دلم تنگ است، دل تنگم تنگ است...

راستش را بخواهي خوشحالم، از همه چيزهايي كه هستم، از امتحان‌هاي تمام شده‌ام، از نوشتنم، از مادرم،از تار، از اتاقم،از خيابان،‌از كوچه، از رنگ‌ها، از صدا، از داد، از كاكتوس، از بستني با پاستيل....

از چيزهايي كه ندارم كه كم است و تو كه زيادي دلتنگم فقط!

و مي‌دانم كه دلتنگ مي‌مانم هميشه!

 

 


چه‌ها گذشت؟ به يادم نيست- زمان يافتن‌ات- بر من

ولي هميشه به‌يادم هست كه چشم تو نگرانم بود

 

من از هميشه چه مي‌خواهم؟ به‌جز توالي توصيفت

همين تسلسل بي‌تكرار هميشه لطف بيانم بود

 

من و توايم و عطش اينك- بنوش يا كه بنوشانم

ز شوكراني از آن خالص كه نوشداروي جانم بود.

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 23:16 توسط مهدیه!| |

مرد به آساني روي تبسم محوي كه داشتم خط كشيد

و من نه براي اينكه جهادي آغاز كنم

بلكه تنها به دليل تعجبم

با صداي بلند خنديدم

و مرد روي صداي بلند خنده‌ام خط كشيد

 

                         و جنگ اين گونه آغاز شد

                             بي آنكه من حواهان جنگي باشم:

 

راه افتادم

روي راه رفتنم خط كشيد

نگريستم

روي نگريستنم خط كشيد

سخن گفتم

روي سخن گقتنم خط كشيد

روي تمام آهنگ‌هايي كه دوست داشتم

روي همه شعارهاي قديمي و محبوبم

 

روي تمام نوشته‌هايم كه در آنها

              به راستي

هيچ چيز جر عشق كودكانه‌اي وجود نداشت

 خط كشيد

 

                          هنوز براي به گريه افتادنم به اندازه كافي وقت بود

پس

به خورشيد نگاه كردم

روي خورشيدم خط كشيد

به زمين نگاه كردم

روي زمينم،‌زمين مقدسم خط كشيد

 

 

و اين كار ما شد:

من مي‌جستم و مي‌يافتم

و او بي رحمانه خط مي‌كشيد

 

                    هنوز براي آنكه به زانو بيافتم و التماس كنم،‌وقت بود

 

روي باغي كه كشيده بودم خط كشيد،

          ‌روي طينت رنگ

روي پرنده‌اي كه پرواز داده بودم خط كشيد

          روي ذات پرواز

روي گلي كه بوييده بدم خط كشيد

         روي ماهيت عطر

 

 

چون عاشق شدم

روي عشقم خط كشيد

فرياد زدم:

اين يك مسئله كاملا شخصي بود

تو حق نداشتي روي آن خط بكشي

 

و او روي فريادم خط كشيد

تنها در اين لحظه بود كه به گريه افتادم

و اين فرصت را يافت كه روي گربه‌ام خطي بكشد

 

به گرداگرد خويش نگاه كردم

و ديدم

تمام زندگي‌ام را خط خطي كرده است

 

تنها اگر

يك روز صبح به او سلام مي‌كردم

روي سلامم خط نمي‌كشيد

 


 

وقت سلام گفتن هر دويمان خنديديم

 

 

مي‌كوشم كه دست دلم نلرزد..

كه دست پاچه نشود ...

كه راحت گيسو بگشايد..

پرباز كند...

پرواز كند...

كه بي دلهره سلام كند...

كه گاه نبيند...

كه گاه ببيند و دم بر نياورد...

 

 

وقت بدرود من كه دلم مي‌گيرد..

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 0:51 توسط مهدیه!| |

خوب انگار قراره اينجا تاثير گذارهاي زندگيمو بنويسم:

ترتيب نداره اما سعي مي كنم به ترتيب بنويسم

1- مامانم، مامان من با من بزرگ شد يعني با وجود تفاوت سني حدود 30 سال يادمه از بچگي با من سعي كرد بزرگ شه، بچه كه بودم پايه خاله بازيم بود، بزرگتر كه شدم يه ذره پايه درس خوندنم، مدرسه اومدنم، و يه ذره ديگه كه بزرگتر شد پايه حرفام و شيطونيام..

از مامانم ياد گرفتم با هر كسي تو سطح خودش و مثه خودش رفتار كنم مگه اينكه بخوام مثه من بشه

و البته خانواده‌ام داشتن يه خونواده صميمي كه به روي هم نمي ياريم نگران هميم و همديگرو دوست داريم، تقريبا يه جورايي زندگي اجتماعي من از همون بچگيم شروع شد با توجه به داشتن خواهر و برادرهاي خيلي بزرگتر از من، ما خودمون اجتماع رو شروع كرديم...

 

2- دوران مدرسه من همش تاثير بود، همش با اتفاقاي عجيب و غريبش اما چندتاش كه خيلي مهم بودن:

1-2- يكيش دوره راهنماييم بود من مسئول هر كوفت و زهر ماري كه بگيد و نگيد بودم، البته ناگفته نمونه كه به غير درس خون و فعال بودن خودم اينكه بچه ها منو قبول داشتن و بيشتر از همه سر كار خانم حاج اصغر معلم حرفه و فنم مدير اينجور كارا تو مدرسه بود كه به شدت به من اعتماد به نفس داد(اين اعتماد به نفسا كه داره از من مي ريزه و باعث خرابكاري شده ناشي از هميناس)، يعني الكي من و مسئول همه چي كرد، شايد...

دوستا و معلماي اونروزم فوق العاده بودن و هستن حتما! همش باعث زندگي بودن، يه جايي بود براي زندگي كردن و زندگي كردن...

اعتماد به نفس و زندگي اجتماعي رو از اينجا بيشتر ياد گرفتم

2-2- دوران دبيرستانم هم خيلي خوب بود، مخصوصا معلم فيزيكم،‌آقاي زجاجي، سركلاس فيزيك،‌تنها چيزي كه ياد نمي گرفتيم فيزيك بود، رسما درس زندگي بود، آشنايي من با ايشون، آشنايي من با جاناتان بود، آِشنايي من با تلقين بود، اينجا بيشتر از پيش خود بودنو تجربه كردم، خود بودن و تاثير مهم خواستن توانستن است! پيش آقاي زجاجي و مركز زينب با دوستام، معصومه،‌سميه،زهرا، تهمينه و ...

اميدوارم همشون كه الان موفقن موفق تر باشن...

خود بودن مهم‌ترين تاثير اين موقع زندگيم بود

 

3- اولش هم نرفتن دانشگاه خيلي تاثير داشت اينكه نرفتم دانشگاه باعث شد به كارهام برسم...

يعني وقتي نرفتم دانشگاه هي درس نخوندم كاراي ديگه هم مي كردم، كلاس زبان، خبرنگاري،نيم رخ،آتشكده، كليسا...

دنبال يه چيزاي مي‌گشتم اگه گمش نكرده باشم، يه چيزايي پيدا كردم،‌اينم تاثير اين دوران بود، استفاده خوب از فرصت‌هاي بد به دست اومده اونم به شدت! در ضمن من تو ايران خيلي قشنگ وارد اجتماع شدم، بيشتر شيطونيام از اين دوران ناشي مي شه...

 

4- دانشگاه برا من به تنهايي هيچي نداشت دوران مشابه زياد داشتم، قشنگي دانشگاه برا من با اينكه دير رفتم و از نداشتم هم زبون خسته بودم آشنايي با مانا بود، مانا از عزيزترين دوستاي منه كه همو خيلي همو مي فهميم..

الانم دوست جونم مكه اس، اميدوارم خيلي آدم تر نشه اونجا،‌ولي دوستش دارم!

 

5- كلوب يعني سايت كلوب هم به يه دليل زياد و دلايلي كمه ديگه مي تونستن تاثير گذار باشن و هستن،‌من كلا از آشنا شدن با آدما لذت مي‌بريم حتي فكر مي‌كنم بايد همه آدماي دنيا رو يه بار هم شده ببينم، (الان چي در مورد من فكر مي‌كني؟)

كلوب جداي از پيدا كردن دوستاي خوب برا من اين حسن رو هم داشت كه تونستم با آدماي مختلف از هر نوعيي كه بگي آشنا شم حتي روابط بين الملل...

 

6- سركارم تاثير آنچناني نداشت چون خيلي وقته كار مي كنم قبل از اينكه بدونم تاثير يعني چي...

ولي مستقل شدن يكي از آثار اون موقع است، تجربه كاراهاي متفاوت هم همين طور...

ياد گرفتم كه هيچ كاري عار نيست، هيچ كاري، هر كاري ارزش انجام دادن و داره، حتي دست فروشي...

 

7- و تو ..

تو همه تاثير زندگي مني...

تو همه چي هستي انقدر كه از تاثير گذشتي...

تو يه چيز بيشتر از تاثير هستي نه كم و نه زياد...

اندازه اندازه هستي....

 

و در آخر يه چيزي تاثير مهمه ولي تاثير خوب و موندگار مهمه...

اميدوارم منم بتونم تو زندگي كسي تاثير بذارم....

اونم تاثير خوب و موندگار...

منم ديوونه‌ دوست داشتني و دخترداييم،‌سيما و Rover مهربون (كه يادم رفته بود دعوتش كنم)رو دعوت مي‌كنم كه تشريف فرما شن و بنگارند تاثير گذاراشون رو......

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 14:5 توسط مهدیه!| |

رفتم، رفتم، رفت

رفتيم، رفتيم، رفتيم

ايستاديم، ايستاديم، ايستاديم

نشستيم، نشستيم، نشستيم

دستم در دستت، ‌دستت در دستم

چشم‌هايم را بستم، چشم‌هايت را بستي

بوسيدمت، بوسيدي مرا...

و بوسيدنت چه مزه‌ايي داشت مرا برد پيش خدا.. مزه آلبالوي ترش و خنك وسط گرماي تابستان!

 

  

گفتي،‌گفتم

گفتي:

از بالا، ‌از دوردست،‌ از آنجا، از آدم‌هاي غريبه، از زياد، ‌از آشنا، ‌از خنده، از ندانستن، از نفهميدن

گفتم:

از اتاق، از عروسك،‌ از رنگ، از آبي سير، از او، از دست‌هايش

و...

نگفتم:

از دست‌هايش نگفتم ‌، نگفتم تا طاقت ماندن داشته باشي ،‌تا بماني،‌ اصلا نگفتم  تا تعريف نكرده باشم

فكر كه مي‌كنم مي‌بينم تو بزرگ مي‌فهمي‌، فكر مي‌كني، ‌زندگي مي‌كني

من كوچك و محصور فكر مي‌كنم و شايد زندگي مي‌كنم و مي‌فهمم

فكر كه مي‌كنم مي‌بينيم اون بالا اون جايي كه خدا هست،‌ اون‌جايي كه هيچ‌كس نيست، اون‌جايي كه صداي پرنده و بي‌آبي سكوت رو مي‌شكنه تو لذت بخشي و خوش طعم، تو مثل مزه‌ي نسكافه تو هواي سرد براي يه جايي كه نبايد خوابت ببره خوش طعمي براي همين هي مي‌خوام فكر كنم...

اما يادم مي‌افته كه بايد تو حال زندگي كنيم،‌ نه گذشته، نه آينده... فقط گه‌گاه كه مي‌خوايم لذت ببريم، گه‌گاه كه دلتنگيم يادمون بيافته كه اون بالا تو بودي و من و هيچ‌كس نبود...

فكر مي‌كنم همه خواب بودند همه ... البته نه مثل ما،‌ ما هم چشممانو بستيم، اما ما هم به خواب هم رفتيم،‌ اما ....

خيلي دلم‌مي‌خواد بعضي وقتا منم بشكنم، منم كم بيارم، منم گريه كنم، منم تكيه كنم اما نبايد، نبايد بشكنم چون اون كسي كه به من تكيه داده خورد مي‌شه برا همين درونم مي‌شكنه و خرد مي‌شه و كلي وقت مي‌گيره تا بچسبه بهم تازه اگه هنرمند باشم و مثه اولش درستش كنم، زندگي سخته اما من صعود رو دوست دارم من از سنگا بالا رفتنو دوست دارم...

فكر كه مي‌كنم مي‌بينم زندگي خيلي قشنگ و لذت‌بخشه،‌ مي‌بينم داشتن كسي كه دوستش داشته باشي حتي اگه دوستت نداشته باشه قشنگه بهت بهونه مي‌ده واسه كارات، واسه زندگيت،‌واسه بودنت، واسه موندنت حتي واسه رفتنت...

 


يه چيز با ربط:

زندگي هم خوبه، هم قشنگه، من رنگم الان صورتيه شايدم آبي اما نه آبي نيستم، آبي يه ذره ناراحته! فقط فعلا اين قالب رو دوست دارم به دلايلي اما در اسرع وقت رنگ عوض مي‌كنم

 

يه چيز بي ربط:

امشب تمام حوصله‌ام را

در يك كلام

در تو

خلاصه كردم

اي‌كاش مي‌شِد

يك بار

تنها همين يك بار

تكرار مي‌شدي

تكرار...

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 12:15 توسط مهدیه!| |

رفتم يه جايي

رفتم يه جايي كه روزاش داغ بود

رفتم يه جايي كه شباش يخ بود

رفتم يه جايي كه جا بود

رفتم يه جايي كه مهربون بود، خدا بود، ستاره بود، تاريك بود، گل بود، رفتم كوير...

يه جايي كه شبش مي‌تونستي با ستاره‌ها صحبت كني، آسمونو كه مي‌ديدم تاريك بود اما روشن

 

من رفتم كوير

 

همين  (واي من چقدر اين خنده رو دوست دارم)

 

همه چي كوير قشنگه،‌

شن و ماسه‌هاش

سرخي خاكش

باد داغش

خورشيد سوزانش هم

قرمز بود، سرخ، نارنجي، زرد، سوزان، گرم و مي‌سوزوند داشت مي‌رفت پايين، پايين و پايين‌تر...

خورشيد آروم و بي‌صدا در حالي  كه مجبور به همه گرماش رو بده(يكي مي‌گفت مثه خورشيد باش،‌كه حتي اگه بخواي نتابي نتوني)، داره مي‌ره پايين، البته خيلي هم معلوم نيستا شايد داره مي‌ره بالا و ما نمي‌فهميم،‌ راستش ما آدما به جرم آدم بودنمون محصوره تو زمان و مكانيم و نمي‌فهميم،‌ نه اينكه حالا اين به حكمت و اينا ربط داره‌ها اما هميشه بايد صبر كنيم تا زمان اين موجود شجاع خيلي چيزا رو با وقاحت تمام نشونمون بده ..

نمي‌دونم اونجا خبري نبود، هيچ خبري . اما دوري از آدماي غريب ولي آشنا ، دوري از نت، ‌دوري از كامپيوتر، دوري از تلفن در حد مرگ، دوري از خيابون‌ها و رنگ‌ها، حتي دوري از صداها كمك مي‌كنه كه آدم خودش باشه،‌ يا به خودش فكر كنه، به اين‌كه هفته شلوغي داشته يا نه، ‌به اينكه مي‌خواد دوستش دوستش بمونه يا بايد عوضش كنه (بازم ياد اين عقيده مسخره افتادم كه آدما دور از جون تو و اون يكي و ايشان و آن‌ها تاريخ مصرف دارند)، به اينكه پدر يعني چي و چرا، ‌به اينكه امتحانا تموم شد مهم بود يا نه ‌، به اينكه دروغ نگفتن همون راست گفتنه يا نه ‌، به اينكه من بالاخره تو ور پيدا مي‌كنم دور باشي يا نزديك فرقي نداره، به اينكه چرا با هر دستي بدي با همون دست مي‌گيري كي گفته؟به اينكه من واقعا بزرگ شدم؟‌اين مهديه با مهديه قبي فرق داره؟ به اينكه اين بزرگ شدن خوب يا بد، به اينكه چرا من همه‌چيزم با همه چيزم و همه چيز همه فرق داره، و به خيلي به اينكه هاي ديگه...

يه موقع‌هايي هست كه همه‌چي فرق مي‌كنه

ديگه صبح و انتظار و سكوت برام معني ندارند

ديگه زندگي و گريه و بودن برام بيهوده‌اند،

 ‌ديگه تكرار و تو برام عجيب به نظر مي‌رسيد،

‌اينا نه بده نه خوب حتي علايم روان‌پريشي هم نيستن اگه خواستيد اونا رو بدونيد خودم مي‌گم، اينا هيچ علامتي نيستن جز اينكه وقت داشتم فكر كنم آسوده و فارغ از خودم و رفتن و ماندن و كتاب و حرف و صدا و پا و رنگ و چشم و گوش و حس‌ها...

 

بالاخره منم فكر كردم خودمم باورم نمي‌شه..

 


در ضمن پنجره هام كاملا بازه اصلنم بسته نيست تا اطلاع ثانوي

اينم خيلي بي ربطه اما حوصله نداشتم براش يه پست ديگه بنويسم پس اينجا براي امروز يكشنبه مي‌گم:

دلم گرفته است..

دلم عجیب گرفته است

و هیچ چیز

نه این دقایق خوشبو که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش

نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست

نه!

هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند

 و فکر می کنم که

این ترنم موزون حزن تا به ابد ادامه خواهد داشت

نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 23:42 توسط مهدیه!| |

انگار خوشحال بودم اولش برا اينكه امتحانام تموم شده، 36 ساعت بودم 3 ساعت خوابيده بودم البته نه چون خرخونم اتفاقا خيلي هم باهوشم فقط چون 4 تا امتحان سخت تو دو روز داشتم و يك ترم هم كلاس نرفته بودم برا 3تاش.

دومش برا اينكه بلدم، درس‌هاي اين ترم رو بلدم، بلدم تحليل كنم،‌ مي‌دونم توزيع چيه، ‌مي‌دونم كي كدوم استراتژي جواب مي‌ده، تورم كه مي‌ِه بايد چي كار كنيم،‌جالبه ها من مي‌دونم چهارتا خنگه ديگه مثه منم مي‌دونن اما كشور ما اين شكليه...

 

 

نشسته بودم ‌، نگام نمي‌كردي، ‌يهم يه چيزي افتاد از دستت و نشكست، ‌نگاش كردم ساده بود و بي‌معني يه چيزي شبيه يه سلام كه توي يه جمع شلوغ به همه مي‌شه و نه به من!!!

نمي‌دونم چرا ميون اين همه آدم من برش داشتم، نگاش كردم،‌ دستم مي‌لرزيد، اما برش داشتم...

توپيد بهم:

- آهاي

- نشنيده گرفتم....

- آهاي تو كه بند كفشت بازه

خندم گرفت، برگشتم گفتم من اسم دارم...

صداش مي‌لرزيد

Come to me baby

I can’t tell you my love isn’t story

در ضمن اينو با تمام وجود اعلام مي‌كنم:

قلي منم باهات قهرم (لطفا نپرسيد كيه،‌ خصوصيه)، يك هفته است نگام نمي‌زني چه برسه به اينكه باهام حرف بزني...

منم بلدم، ‌فقط چون جات عوض شده نبايد سرتو بياري بالا.......

 

 TinyPic image

 


يه چيز:

خاطره مي‌گويد: ”من چنين كردم“

غرور مي‌گويد: ”ممكن نيست من چنين كرده باشم“

بالاخره خاطره چاره‌اي جز تسليم ندارد  

     ”نيچه“

نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 23:7 توسط مهدیه!| |

ديشب يه اتفاقي افتاد،‌از دست زمين و زمان شاكي بودم، ‌بهش بد و بيراه مي‌گفتم، ‌دلم مي‌خواست كله‌اش رو بكنم، ‌انقدر سفت بهش مشت بزنم كه دست خودم درد بگيره..
اصولا وقتي از يه چيزي شاكي‌ام از اون چيز تو خودم شاكي‌ام اما دلم دنبال مقصر مي‌گرده، ‌اينم اصلا ربطي به گذشته نگري و آينده نگري نداره‌ها.  فقط به اين ربط داره كه اون موقع مخم هنگ كرده و جواب نمی ده، از پس مشكلم بر نمي‌يام؟ پس يا بايد صورت مسئله رو پاك كنم يا برا اين‌كه يه بلايي سر خودم نيارم تقصير رو بندازم گردن يكي ديگه لااقل تا يه موقعي كه آروم شم و بتونم به اين موضوع فكر كنم...
اين كه اون مسئله چيه خيلي مهم نيس، چون الان كه آروم ترم مي‌تونم راجع بهش فكر كنم و شايد حلش كنم، شايدم ...
مهم اينه كه كم نيارم، مهم اينه كه بايد مبارزه كرد، مهم اينه كه من مهديه دختر اردي‌بهشت به دنيا اومدم تا ببرم نه ببازم،‌ به‌ دنيا اومدم تا لذت ببرم...

شما هم همين ديگه؟؟؟



يه چيز با ربط:

هيچ آسمان و
هيچ زمين
مانوس‌تر از خانه ما نيست
گر آسمان مكدر
گر خاك باير است
جرم من است
-ما-
گردن به حكم تلخ مشيت نهاده‌ايم

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 10:3 توسط مهدیه!| |

تمام راه
از تو مي‌خواستم
مرا باوركني
كه ساده هستم
تو رفته بودي
اكنون گفتم
كه تو هستي
تو اگر نبودي
نمي‌دانستم
كه مي‌توانم

باران را در غيبت تو
                         دوست بدارم

                                          (احمدرضا احمدي)


 يه چيز با ربط:

هر چند اين شعر رو مي‌فهمم و هستم ولي اينو نوشتم كه ديگه پست قبلي رو نبينم و نبيني و نبينه...

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 14:52 توسط مهدیه!| |

دعوتت مي‌كنم امشب به نبودنم به يادم

تو رو

تو رو دارم دعوت مي كنم به نبودنم به يادم.. مي فهمي معنيش رو؟؟؟؟

من به تو خاطره دادم تو به من دنيا رو دادي شايدم بر عكس..

فكر كنم بر عكسه..


امروز دلم تنگه براي ..

مي خوام اينو بگم:

يادم باشه كه از ياد مي برمت

يادت باشه كه از ياد نمي بريم

يادم باشه خسته شدم از خوبيات

يادت باشه خوب نبودم كه خسته شي

نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 13:12 توسط مهدیه!| |

 غريب و بي کس تنها شد اين دل

 نمي دانم چرا از ابر گريان نصيب ما نشد

 يک قطره باران نميدانم چرا با من چنين کرد دل ديوانه را عاشق ترين کرد


۱- يه هاله‌اي دور ادماست كه اگه به شكل اصلي خودش يعني تخم مرغي نباشه شخص از نظر روحي و رفتاري نامتوازن مي شه..

فكر كنم اين جمله دو شرطي باشهيعني بر عكسشم صادق باشه... حالا اين وسط هاله مهم نيس شخص و رفتارش مهمه..

۲- وقتي يه نفربه چيزي يا كسي وابسته مي شه اين وابستگي نمي ذاره روحش آزاد و رها باشه.. اگه دو نفر همديگرو دوست دارن بايد روحاشون موازي هم پرواز كنه!!!

اندفعه اين كه چيز باشه يا كس لا اقل به نظر من مهم نيس..از كدومش مي شه رها شد؟؟؟

۳- وقتي مقصدت معلوم نباشه مهم نيس كه به كدام طرف و چگونه مي روي ...

خيلي هم مهمه راه مهمه

۴-آيا چه كس تو را از مهربان شدن با من يا من را از مهربان شدن با تو مإيوس مي كند؟؟؟؟

حالا بايد ۱ و ۲ و ۳ و ۴ با هم جمع كنم يا از هم كم كنم كه حالم بهتر شه...

يه جمع و تفريق ساده مي تونه من و آشفته، مضطرب، نگران و حتي خوشحال كنه..

حالا خوبي اش اينه كه به خاطر يه جمع و تفريق از بقيه كارهام نمي مونم....

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 12:20 توسط مهدیه!| |

یعنی وقتشه؟ وقتش نیست؟؟؟

نمی دونم...

به قول اسکارلت اوهارا : فردا به آن فکر خواهم کرد..

امروز با یکی از دوستام صحبت می کردم یه چیزایی بهش گفتم که خودم کمتر تو تنهایی بهشون فکر می کردم (برای اینه که می گن انسان موجودی اجتماعی است لابد)

داشتم بهش می گفتم که:

بعضی وقتا انقدر ذهنمون رو آزاد می ذاریم که کلی آدم با عقیده های مختلف دورمون جمع می شن.. ما هم خیلی برامون فرق نداره چون به آزادی عقیده و بیان و حتی عمل!!! اعتقاد داریم ..

بعد به خاطر اینکه اون آدما با سلیقه ها و عقیده های مختلفشون که شاید حتی بعضی وقتا مخالف ماست رو پذیرفتیم، اونا فکر می کنند که ما تاییدشون کردیم و بعد که خلاف عقیده شون رو که تازه موافق عقیده خودمون هست رو تو عمل ما می بینن به ما تهمت ظاهر و باطنش یکی نیس و آدم دورویی هست رو می زنن..

بعد ما هم که نمی خوایم هیشکی از دست ما ناراحت شه ناراحت می شیم..

می خوام بگم من اگه شرایطم اینطوری شه از ایتکه کسی از دستم ناراحت بشه ناراحت نمی شم من که گفتم مغرورم و خودخواه..

کی گفته:

خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو

باید بگه:

خواهی بشوی همرنگ رسوای جماعت شو یا یه چیزی شبیه این...

نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 22:8 توسط مهدیه!| |


Design By : Night Skin