دختر ارديبهشت
همهچي، خودم، خودت، خودش
میدانم نامههایم را پاره نه، اما نخوانده تا میکنی، میگذاری صفحهی یکی مانده به آخر جلد 11 ام تاریخ ویل دورانت و بعد جلد اول تا پنجم را سه بار میخوانی، که هی نرسی به آن صفحه و بعد فکر میکنی میروم به تاریخ....
نامهام را نخوانده تا میکنی انگار:
یه چیز بی ربط: خستهام، این روزها زیاد رسمش این نبود که بیایی و شاه ماهی بگیری و بعد یادت برود!! با همه خستگیهای شنبه تا جمعه که پنج شنبهاش را میشود خط زد دلتنگ می شوم برای روزهای خوب خودم، روزهای خوب خود تنهایی ام...روزهای خوب خود غیر عاشقی ام... نه دلم بیشتر برای همین الان که هستم هم تنگ است برای این روزهای خوب عاشقی، روزهایی که بودی و می خواستی بروی ، نیستی و هنوز نرفتهای نشستهام و همه سالهاي زندگيام را زير و رو ميكنم...
يه چيز با ربط: گمان كرده بودم هر وقت دست راستت را بالا ميبري، يعني ميبري پيش خدا، يعني در محضر تمام ستارهها حرف ميزني، تو ميگويي و خدا ميشنود و ماه مينويسد. انگار من هم دارم به نميدانمهاي تو و نميدانمهاي خودم ايمان ميآورم صبر كردم تا همه بهشت تمام شود، بعد از اين همه نميدانم بگويم ولي انگار بهشت تمام نميشود! يه چيز باربط: يه چيز بي ربط: يه چيز ديگه: هميشه فكر ميكردم، خدا بهشت را ساخته كه من باشم، فكر ميكردم، مجبور شدهام كه بيايم زمين به هواي سيب چشمهايت، خدايم اينجا را كرده همان بهشت، همين زمين را ميگويم، همين زمان را ميگويم، ارديبهشت را ميگويم... اگر همه معادلههاي عاشقي خدا با زمين بهم بريزد، من كجا بايستم، روبه كدام قبله نماز بگذارم، از كجا خداحافظي كنم، در گوش كدام ستاره از عاشقيهايم نجوا كنم؟ گه گاه دستم را كنار ميگذارم كه آخرين جاي انگشتانت يادم نرود! ميداني اگر دنيا دست من همه فصلها را مينوشتم بهشت، بهشت، بهشت! كه من هي به دنيا بيايم و تو هم هي بماني...
يه چيز بير بط: يه چيز ديگه: دلم تنگ شده، براي يه قدم زدن طولاني توي همه خيابانهاي دنيا، نه! فقط خيابانهاي آشنا و غريب تهران ... دلم تنگ شده براي قدم زدن با حضور دستت! براي رد شدن از اين خيابانها كه برزخاند و بهشت ميشوند در انتها با تو! كه بگويم دلم هوايي شده تا يك قاب خالي بردارم عكس تو را كنار زندگيام بچسبانم...
يه چيز با ربط: يه چيز بي ربط: تمام چهار ديواري ذهنم از ذهن تو پر است، نه از حرفهاي تو و نه از دوست داشتنت و نه از عشق نيمه تمام هميشگي و بي بند وبارت!
يه چيز با ربط: يه چيز بي ربط: میرود جایز نیست. او رفت... يه چيز با ربط: از همه دوستان خوبم كه بودند و آمدند و گفتند ممنونم! و ديگر اينكه: اول آرزو میكنم برای همه، كه عزیزانشان به ویژه پدر و مادر تا وقتی هستند سربلند و با عزت، زندگی كنند و وقتی خدا دلش امانتيش رو بخواهد كه تحمل و قدرت ما زمينيها زياد شده باشد... يه چيز با ربط ديگه: ناگاه و شاید هم به جا و به هنگام صعودی غریب و باور نکردنی اتفاق افتاد (نادر ابراهیمی) چقدر خوبه كه لازم نيست خودم رو خفه كنم تا اينجا عنوان بنويسم، اين عنوان داشتن هم چيز مسخرهاي... خيلي مسخرهاس كه تمام تلاشت براي داشتن يه عنوان باشه و بعد همون عنوان همه چيز رو خراب كنه بي اجازه! ميداني تمام سهمم از كودكي ، تمام سهمم از آينهي سياه چشمانم را به تو بخشيدم و تو ندانسته و خواسته ترسيدي سياه بخت شوي! حالا من از همان شب تصميم گرفتم چشمهايم را ببندم تا شب و روز همرنگ شود..
باز هم با ربط: يه چيز بي ربط: از ديشب دلم ميخواست بنويسم. نه از پريشب. نه از شب قبلش. راستش نميدانم از كي بود شايد از روزهايي كه در تقويم هيچ خدايي ثبت نشدند...
من هميشه دلتنگيام را در حضورت حس ميكنم، در تمام بودنت، در تمام بوسيدنت، من هي دلتنگتر ميشوم! و هي نزديكتر كه ميشوم ميبينم باد دلتنگي مرا با خودش نميبرد، باد كه نميتواند اين همه دلم، اين همه شب، اين همه چشم، اين همه آتش را ببرد و نبيند و نسوزد، باد دلتنگيام را با خودش نخواهد برد. راستي تازگي تو را هم هوس ميكنم، تو را، دستانت رو و تك تك انگشتانت! اين روزها كسرهي آخر اسمم را دلم خواست
يه چيز باربط: يه چيز ديگه: ميداني اين گلها كه ميگويي، نرگس و رز و مريم و ميخك، اينها همه خوش است و گاهي زياد... هم تو ميداني من را
يه چيز با ربط: يه چيز بي ربط: آرامش صدای تو وقتی كه میبرد ما را به خلسههای مكدر، به جای چای من دارم محض خاطرت ميگويم،بيا همينجا را ببين و نگاه كن: فقط
يه چيز با ربط: يه چيز بي ربط: دعاي باران را ميخوانم...
يه چيز با ربط:
يه چيز باربط: يه چيز بيربط:
يه چيز با ربط: يه چيز بي ربط: يه چيز ديگه: خودم را فروختم روزي هزاربار کاش الان اينجا دستت را دور تنم مي انداختي نامت مرا به بند می کشد
یه چیز بی ربط: یه چیز با ربط: آرام نیستم، گه گاه حتی نیستم! دلم تمام شرها و وشورها را می خواهد با آرامش و همه این پارادوکس یعنی تو... یعنی لذت -کاش می شد لذت ببرم- چقدر دلم می خواهد تمامم شود تو و غرق شوم! (این رنگی ام الان!) نمی دانی چه شد! بیرونم کردند از بهشت، به جرم سیب خوردن سیب دستان تو، سیب چشمان تو! کسی نمی فهمد تو و سیب و بهشت یعنی چه! و من باز بیشتر سیب دوست دارم می خورم! قایم باشک بازی که می کردیم، چشم گذاشتم و شمردم زیاد، 10 تا بیشتر شده بود گمانم، نمی دانم چطور، من که تا 10 بیشتر بلد نیستم... و حالا هی دنبالت می گردم، و گاهی تمام نوازشت روی پوست برهنه ام می ماند، مثل دیشب... و الان تنم هی مور مور می شود –جایش خالی است- شاید گم شدم من فقط کمی مدارا کن؛ بعد تمام فصل ها می شود برای تو، تمام ماه می شود برای تو، تمام من هم می شود مال تو، قول می دهم (تو که می دانی من قول نمی دهم) راستی من تمام نمی شوم!
یه چیز با ربط: ناتصمیمی اذیت کرد و می کند! وقتی قرار باشد این بار عقل جای حس تصمیم بگیرد، دنیایت مثل همان بادکنک شل سیلور استاین می تِرکد. یه چیز بی ربط: هزار سال نوری بین ما فاصله است –بین خواستن و بودنمان- باز می گویم، نزدیکم نیا! (می دانم که می دانی پرروام!) و یه چیز جدید: من بازم حسم تصمیم گرفت! تو را بيشتر از همه کلمه هايم دوست دارم و نوشتن مايل به چپم مي گويد که تنها بايد تو را بيشتر از همه انها دوست داشت! و تازه می دانم که همه کلمه های تو هم مرا دوست دارند، اما تو ساکتی و همين ساکت بودنت را دوست دارم، انگار که آرام مرا دوست داری، آرام آرام مرا می بری.... الان که اینجا هستم، همه حرف هایم درگیرن که کلمه شوند که بهتر از تو شوند اما من تو را بیشتر از همه کلمه هایم دوست دارم ... مثل آن موقع ها که باران را با رعد و برق با گِل دوست دارم.. و حالا همه کلمه هایم لال شدند و دست و پا چلفتی و خسته، کم آوردند از دست من، از من پیش خودم شکایت می کنند و هیچ جایی برای شکایت نیست و من خوشحالم! دلم می خواست کمی کمرنگ تر باشم، اما نه برای تو که بیشتر از همه کلمه هایم دوستت دارم، برای تو پررنگ می مانم! زير نور تو مي نويسم انقدر که لازم است روز نباشد باید تو باشی و نورت تمام ستاره ها هم حسودي کنن، مي نويسم که تو را بيشتر از همه کلمه هايم دوست دارم راستش فکر می کنم ننویسم ، یادم می رود تو را بیشتر از همه کلمه هایم دوسنت دارم، اصلا وقتی برای تو می نویسم می دانم برای چه زنده هستم... گفته بودم تو را بيشتر از همه کلمه هايم دوست دارم؟ دروغ بود آخر اولش تو را کمتر از همه آنها دوست داشتم بعد تو را اندازه آنها دوست داشتم و الان بيشتر از همه کلمه هايم دوستت دارم الان الان يعني همين الان بعد را نمي دانم و حتي نمي دانم تاريخ تکرار مي شود يا مي ميرد مي خواهم ديوانه تر شوم من باشم و قلبم و دوست داشتنت دير است براي عاقل بودن و مردن فکر کن بميرم و بعد بيشتر از همه کلمه هايم دوستت داشته باشم چه افتضاحي... آنقدر سرخوشم که فکر مي کنند ديوانه شده ام کسي نمی داند چون تو را بيشتر از همه کلمه هايم دوست دارم، هي زنده ام... وقتي هم مادرم مي نشيند که گل ببافد به موهايم مطمئن مي شوم که تو را بيشتر از همه کلمه هايم دوست دارم بين بودن و رفتن بايد انتخاب کنم هيچ کدام ربطي به تو را بيشتر دوست داشتن ندارد فقط در لحظه تصميم مي گيرم و رفتن را انتخاب مي کنم و تز از اینکه اینگونه تصمیم می گیرم هم خوشحالم حالا می گذاری تو را بیشتر از همه کلمه هایم دوست داشته باشم؟؟؟؟ یه چیز بی ربط: کاش بودی می دیدی ندیدمت یه چیز با ربط: دوست دارم آنقدر کوچک شوم تا پرنده ای باشم و آنگاه به سوی تو پرواز کنم «فروغ فرخزاد» و آنقدر باغ ميشوم،برگ ميشوم،درخت ميشوم، آسمان ميشوم كه پرندهام شوي، كه اسيرم شوي.. آن رنگها را يادت هست بهشتم كرد... يادم نيست نقاش بودم يا نقش، چه ميدانم،اصلا حرف تو سند، تو بگو من كدام بودم؟ اين همه يك نمونهاش: ”اخم كرده بودي و لبخند ميزدي،هر دو. يعني كه زيبايي من يك امر جدي است“
يه چيز با ربط: ۱- چشمهايم جوراب با گل صورتي ندارد، چشمهايم مال... ۲-چند مرده حلاجي تا دارت بزنم؟ يه چيز بيربط: ۱- هر روز در ميان، آزادم! ۲- خوبي اينكه فكر كني 24 ساعت ديگه بيشتر نيستي اينكه هر روز صبح با عشق به مامانت سلام ميكني! و هنوز کسی جواب نداده، آخر آگهیام مژدگانی ندارد، هر چه دارم با خوکم مساویتر است. (شايدم برعكس) 11/4/87 اين روزها كه ميگذرد يه چيز بي ربط: (شمس لنگرودي) 2. هر چي بشه و بخوام همون موقع ميگم، قبل از اينكه 24 ساعتم برسه! فردا امتحان دارم، ساعت 9 شب است و من نخواندهام و قرار است به اين فكر كنم كه اگر نباشم! اما بيشتر از آن مشغول اينم كه بد است بدانم يا نه، كه اگر بدانم مهديه است و يك دنيا وابستگي و دلبستگي... اما اگر فقط 24 ساعت ديگر باشد نخواهم خوابيد مثل شب امتحان و مثل همان شب شلوغ اما بيدغدغه،بي اضطراب... يك سومش براي ماماني نازم هست كه بنشينم به جاي تمام ساعتها نگاهش كنم، گير بدهم، گريه كنم بي دليل براي او و با دليل براي خودم. بگويم موهايت شانه نشده هنوز، اين لباست را بيشتر دوست دارم، بگويم ماماني بچه كه بودم چند بار بغلم كردي، بگويم بگذار ببوسمت،بگويم ماماني بگو چند تا دوستم داري،اصلا بگو دوستم داري، بگويم : مي ذاري رو پات بخوابم و ماماني از همه جا بيخبرم بگه: بيا دختر لوس،بيا جودي،بيا آني شرلي من و مرا ببوسد و هنوز هم موقع رفتنم آية الكرسي بخواند كه نكند تهتغارياش برنگردد. ميدانم كه هنوز نخواهم خوابيد! فكر ميكردم اگر بدانم حتما طلب بخشش خواهم كرد! اما نه! من از هيچ كس بخشش نميخواهم! من ميبخشم.... دلم ميخواست در اين باقيمانده به آنهايي كه دوستم دارند و من .. بگويم ببخشيد؛ اما ديدم من يكيام و بخششي لازم نيست! ميدانم كه هنوز نخواهم خوابيد! مانده هنوز! نصفش براي دوستان و خانوادهام، براي خواهر و برادرهاي گلم، براي خميري كه هميشه دلتگشم! آنقدر عمه و خاله هستم كه ساعتها زود ميگذرند! چيزي نميگويم جز خنده و بازي و كارتون و شايد بخشيدن خرت و پرتها!(كاش تعطيلات باشد كه همه دور هم باشيم) اتاق من پر است از كودكي و همه دوستش دارند! از در و ديوارش رنگ و عروسك و بچگي ميبارد. مانده از اين 8 ساعت كه دوستانم آنهايي كه دوستشان دارم را صدا بزنم،شايد اگر كمي جنبه رفتن داشتند كه ندارند ميگفتم كه ميروم، هميشه از اين واكنشها لذت ميبرم... انها را صدا خواهم زد كه برويم،نميدانم،كوه، گردش، جايي نه خيلي دور كه بشود برگردد زود و دم آخري ماماني نگران نشود باز! جايي براي گذراندن ساعتهاي باقيمانده با بستني و سيب زميني و پنير و ... (من موقع رفتن هم دست برنميدارم) دلم بانجي جامپينگ ميخواهد، دريا، كوه،بولينگ و باران تا هميشهاش -اگر باران بيايد بايدتنها باشم و قدم بزنم تا خسته شوم- ! كم است اين ساعتها آنهم با فاصله خانه ما تا دنيا... ميدانم كه هنوز نخواهم خوابيد! كمي مانده و مهديه و يك دنيا زندگي... چيزهايي دارم كه هيچ كس نبايد بداند جز من، پس بايد برود... (الان كه مينويسم نيمي از فايلهايم را پسورد گذاشتم و مرتب كردم) دلم ميخواست اتاقم هميشه ميماند اما ياد ماماني كه ميافتم فكر ميكنم نبايد باشد،جز چند تايي CD و كتاب چيزي از دوستانم پيشم نيست كه مانا و فريبز ميدانند. و بقيه ساعتها را لازم دارم براي خوشگذرندان و تار زدن و خودم... يه چيز با ربط: نميدانم چه بكنم با آن همه جاي نرفته، حرف نزده، كار نكرده! اينجا در آرامش است از اذيتهاي من! و هنوز هم با ربط: به تو ميگويم: تمام كوهها، عشقها، دوسها، خرها، و خوابالوها را نگه دار! به تو ميگويم: دوست داشتنم را به نسيم بسپار، ميآوردش و تو خوشحال ميشوي! بزرگ ميشوي و يادت ميرود و من خوشحال! رنگين كماني شدم! به تو ميگويم: تمام هيجانهاي نصف و نيمه، تمام راههاي طولاني نرفته، تمام گوش دادن و خواندن با صداي بلند، گير دادنها و بازيهاي كودكانه نانوشته براي تو !نگهش نميدانم بدار يا نه! به تو ميگويم: غيبتهاي پشت مانيتورت را دوست دارم، آب، دريا، دلتنگي يواشكي هر دوي مان! دوباره با هم بودنمان خوب بود، بودن تو برايم خوب بود! به تو ميگويم: اجب از نبودنم،اجب از روزگار، كه من هم رفتم باز تو ماندي و يك دنيا دل و آرزوي بوسه! به تو ميگويم: چه سالهايي كه گذشت بي من و تو چقدر خواستي و ماندي و هنوز هم فكر ميكني من خوبم! به تو ميگويم: تمام لذت روح و جسمم به تو را ميبخشم،هر چند تو بخشيده شدني نبودي! به تو ميگويم: شيطنت، آرامش، بيرون، حرف، دود! الان بي من هم باشي گاهي فقط دلتنگ ميشوي. به تو ميگويم: كنكور، آخر سال،اول سال، حرفهايت مانده اينجا توي دلم و تصويرها! نگهشان ميدارم! به تو ميگويم: آخر رفتي،حتي با تمام نيمهي حس من از نرفتنت! رفتي و دلتنگ شدي... به تو ميگويم: اهلي ميشوي آخر! اهلي ميشود آخر! به تو ميگويم: شكن گيسوي من،موج مواج خيال! به تو و تو و تو ميگويم: آي مدرسه، زنگ تفريح، كلاس درس، خنده، راهرو، اذيت، هندبال، مهرباني،معلم، حسودي يادت بخير! به تو ميگويم: ميدانم دست خودتان نيست، جاي خالي مرا هميشه احساس خواهيد كرد! هستم اگر ميروم، گر نروم نيستم! من به دعوت متولد ماه مهر عزيز آمدم، تو هم بيا، ;كيانا،نيلو،نيما، الناز، سامره، هستي، رضا، زلال،كوروش،شادي و ... البته هيچ اجباري دركار نيست اگر دوست داري! هيچ بازياي هم در كار نيست!
و حرفهايي هست براي گفتن، كه من كم ندارم از اين حرفها و دلها و چند حوصله ميخواهم، كسي حوصلهام ميشود آيا؟ با توام، همين تو كه نگاه ميكني! مگر به غير از تو من كسي هم اينجاست؟؟؟ كج مينشينم و راست ميگويم (همان حرفهايي كه حوصله ميخواهد): من روانيام، در يك اتاق،در يك اتاق خالي. ميفهمي خ ا ل ي، خودم را به زنجير ميكشم، به جرم همه چيزبودن! من روانيام صبح تا شب نه بار،بيست و هفت رنگ لاك عوض ميكنم، سه دست لباس ميشورم و هنوز به توپهاي زده فكر ميكنم،قاب عكسم را بر ميدارم،موهايم را به آتش ميكشم و كتابم تمام ميشود! من روانيام، زنگ دوست ندارم، اما رنگ چرا! من روانيام، ناراحتِ ناراحت كه باشم، ميخندم و مطمئن باش كه نميفهمي كي... (و انگار خوشحال خوشحال هم كه باشم همين است) من روانيام، به كاكتوسم گاهي 5 بار در روز آب ميدهم و گاهي در 5 روز يكبار! كاكتوسم هم رواني است (نميميرد از دست من) من روانيام در هفت شهر، عاشقم و همه با هم دشمنيم! من روانيام،اما خوشبختانه تو و كس ديگري رواني نيستيد و من اصلا نميفهمم چرا قرص نميخوريد و زياد نميخوابيد و داد نميزنيد و نميخنديد و گريه نميكنيد و حرف نميزنيد! يه چيز بي ربط: شازده كوچولو، گل، سياره،اهلي! يه چيز باربط: هنوزم دلم ميخواد وقتي ميدوم تو جنگل باد موهام رو ببوسه!قبل از اينكه آتش اونو ميسوزوند! من منتظرم تا شب، تا آغوش گل، تا آرامش، تا چشمك ستاره، تا لبخند ماه.. صبح كه بيدار ميشوم پروانهها مرا ميبوسند! صبح به ياسها سلام ميدهم! باران نام من است،شب نام من است، بهار نام من است، بهشت نام من است و خدا نام من است! ولي من ،من به اين كوچكي،از تو،تو به اين بزرگي ميخواهم بپرسم، نه! ميخواهم شاكي شوم،نه!ميخواهم كافر شوم! ميخواهم از آنجا بگويم كه با هم آشنا شديم،از سالش،از بهارش،از ارديبهشتش! از آنجا كه مهربان بودي! از آنجا كه مرا ساختي، و بهتر بگويم از انجا كه مرا دوست نداشتي، تا الان كه ذره ذره ... از اينكه قلبم،دستم،دلم منتظر است و شانهام سخت آماده و چيزهايي كه تو بخشيدي،هنوز مرا آرام نكرده و بگويم كه هنوز مرا با تو كاري است! دلم از تو شاكي است،از تو بيشتر از همه،كه مرا با درد يادت هست،كه مرا با اندوه يادت هست... و از دست خودم،خودم بيشتر از همه،از خودم بيشتر از همه،كه تو را يادم نيست، مگر گاهي از سر... ... دلم بچگي ميخواهد و ماژيك و تخته دلم معلم ميخواهد و همكلاسي و خنده زنگ تفريح ميخواهد و سر كلاس ماندن پچ پچ سر كلاس ميخواهد و ميوه ته كلاس خطكشي دفتر مشق و نمره برنامه سر صف و مسابقه و سرود راستش دلم ميخواهد آنقدر سرطان بچگي بگيرم كه درد بيخوابي، درد گريه، درد نخوردن سيبهاي خانه عمو خليل (خدا بيامرزدش)، درد عروسكم كه در جعبه است، درد آهنگهاي غروب و طلوع قميشي، درد پر درد مادرم، درد بي حرف پدرم، درد بيآغوشي تو، درد فراموشي تو، يادم برود و بخندم با همان سيب و عروسك ،با همان كوه و جنگل پستهاي قبل، با همان بي دردي! يه چيز بي ربط: صدا كه نميآيد گه گاه من ميآيم و باد كه ميرود! مرا درياب... يه چيز با ربط: تا آرامش براي من، تا آرامش براي تو، تا آرامش براي همه هستم! منتقدانه و مهربانانه نگاه كنم، ميگويم: همه منها گذشت و من كم نشد و ماند و شايد هم بيشتر شد و نشد.. نميدانم.. فردا به آن فكر خواهم كرد،(فردا هم فكر نخواهم كرد) زياد آمدند، زيادتر رفتند... اصلا راستش را بگويم همه ضميرها جمع و تك تك آمدند و رفتند! همه فعلهاي حال و آيندهام گذشته شدند! و اينها همه يعني يكسال ديگر هم گذشت! يكسال از من از تنوع از خنده از گريه از آزار از تنهايي از باران از برف از شيطنت از راه از دوست از مسير از كوه از كتاب از تلاش از شهرآشوب از آدمكها از جاودانگي از قاطي از رنگ از گل از... بي بهانه گريه كردم، بي بهانهتر خنديدم! داد زدم،آمدم، رفتم، گه گاه ماندم! قصه شروع كردم، كلاغها را تا پاي خانهشان بردم، قصه با ماست گفتم، راست گفتم اما به كسي نميگويم كه تو دروغ گفتي، همش از .... گفتي و خدا من را ساخت روي زمين،تا باشم،لذت برم و شايد... خدا با من مهربان بود و من هنوز يادم نرفته كه گذرا،سخت اما نرم، داغ اما سرد، روان و انگار دست نيافتني باشم! يه چيز با ربط: كمتر از ۴ ساعت ديگه مييام... برايم يه آرزو ميكني؟ ميشه واقعني باشه؟ ميِشه از ته دلت باشه؟؟ يه چيز با ربط تر: من اين بار به اميد آن رنگ صورتي و آبي كودكي به دنيا ميآيم و همه روياهاي خوب، همه آرزوهاي قشنگ را خودخواهانه ميخواهم.. يه چيز بي ربط: ... سلام،دارم به تو سلام ميكنم! انگار دارم باز در اوج هوس و پريشاني نامه مينويسم برايت،در خواب و رويا و كابوس! بعدش بايد بپرسم خوبي،تو كه خوب ميداني تا برايم مهم نباشد نميپرسم! اما؛ فلاني سلام... يادم ميآيد آن موقع كه برايت به دنيا آمدم همه گفتند بچهايي! من هم بچه بودم، بچه هستم،بچه خواهم ماند.. آن موقع كه برايت به دنيا آمدم،برايت نوشتم، اصلا براي تو بود كه نوشتم،براي تو بود كه حرف ميزنم، اينجا براي حرف زدن است و من راستش را بگويم پارسال نبود، 6، 7 و يا بيشتر سال پيش بود كه به دنيا آمدم، دنيايي از جنس شيرين كاغذ و مداد و خودكار، به دنيا آمدم تا عاشق شوم، به همين شيوه ناعاشقي اما كمتر از امسال! پارسال همين موقع ها بود كه در شناسنامهي اينجا ثبت شدم، صادر شدم! هنوز خيلي دقيق نميدانم اين مني كه مينويسد براي كه و چه مينويسد، فقط ميدانم بارها آزرده شد،بارها آزرد! براي همين نوشتن نانوشتنيها... اما هنوز هم مرا با در و ديوار سري هست... مينوشتم از درد نبودن، مينويسم تا بودن مينوشتم از فرياد مينويسم تا آرامش مينوشتم از اينجا مينويسم تا آنجا مينويسم تا اين عصرهاي عجيب،اين روزهاي غريب، همه محل نگذاشتنها، برآورده نشدنهاي همه دعاها، باز نكردن همه فالها، همه رنگهاي قاطي و همه آنهايي كه خيلي مال من نيست تمام شود! مينويسم تا ارديبهشت تا با همهي بهشتش مال من شود! مينويسم از اول سلام تا آخر خداحافظ كه بداني...
يه چيز باربط: به بهانهي يكسالگي دختر بهشت يه چيز بيربط: بلند بلند ميگويم؛ دلم بوسه و باران ميخواهد با بوي سيب ته يك جنگل پر يا يك كوه خالي! و يه چيز ديگه: يه مقداري دعا لازم دارم! نشستم فكر كردم، راه رفتم، باران آمد،ايستادم ديدم تو هم نباشي زندگي ميكنم... (مثل تو كه من نباشم هم زندگي ميكني و به روي خودت و خودم نميآوري،نميدانم شايدم برعكس) ديدم لازم نيست هي خودمان را با سنجاق بهم بچسبانيم... ديدم لازم نيست مثل پروانهها شي كه تا خارم به بالت رفت،گريه كني... ديدم به من چه كه تو ميخواهي صبر كني يا نه تو دوستم داري يا نه تو جرات داري يا نه تو ميفهمي يا نه تو ميماني يا نه... اصلا تو همه فعلها و نفيها به من چه! ديدم هيچ كدام به من هيچ ربطي ندارد! من ميتوانم صبح كه ميشود،نون و پنيرم را از مادرم بگيرم، بگويم دوستت دارم و بدوم تا ته دشت... تو هم بخواهي يا نخواهي همين است! مهم نيست ،من كه ميرسم، آخرش تو ميماني و حسرت من! شب كه ميشود ميآيم با خيالت بخوابم،ميبينم خيالت مثل همه خيالهاست! تاريك!هفت رنگ!بيشتر از همه بيرنگ... خوشحال ميشوم كه تو ميماني و حسرت من! كه من ميمانم و يك دنيا زندگي... كه من ميمانم و خيال خودم! كه راحت مينشينم و مينويسم... ميخندم از ته دل.. به تو به خودم به همه به روزگار به 11 به 12 به باران به بهشت به مرض به عشق به ديوانگي به مادر ميخندم از ته دل و به تو و خداي تو هم حسودي نميكنم! يه چيز بي ربط: ته چشمهاي من خدا شيطنت ميكند ته دل كي شيطان خدايي؟؟؟ يه چيز باربط: خدا من را از سر لبخند و خنديدن هم نوشته بود،يادم رفته بود! نشستم هي به انتظارت....... از اول، از اول همان سال، همان اول... همان اول سالي كه تو نداشت،نشستم... تا همين سالي كه هنوزم نميدانم تو دارد يا نه نشستهام اما خستهام خسته از اين همه بي جواب نشستنها... اول همان سال كه نشستم دستهايم پر بود، به انتظار آمدن اين توي لعنتي، بستني شاتوت و آلبالو و انار جمع كردم، عروسك بغل كردم،گريه كردم، ساعت كوك كردم به وقت هر سال،صبح،گاهي ظهر،شبها حتما با آمدن ستاره، نيمه شب كه خواب نبودي بيشتر! گل بو كردم سيب سرخ آوردم اول همين سال دستهايم خالي شده، ببين! اين طرف را اينبار خوب نگاه كن! حوصله كن.... هنوز مانده تا برايت بگويم، تو كه ميآيي،مينويسي و ميروي... تو كه ميآيي ردپا ميگذاري و ميروي... تو كه ميآيي كه بروي... حوصله كن تا برايت بيشتر بگويم... حوصله كن اين همه شبيه من! سرم درد ميكند، نه دروغ ميگويم گاه تير ميكشد آنجا كه تو بوسيدي بد! از امسال كه شروع شد هنوز شروع نشده خستهام! با اين همه اتفاق ناخوب! از تو كه نميفهمي... از باران كه نيامد... از خدا كه با من و دلم جداً سر لج دارد خستهام! از زندگي كه نفهم است خستهام.. بهانه ميآوري چمدان بر ميداري كفش ميپوشي دست مشت ميكني به در و ديوار ميكوبي اما باز نميفهمي كه چقدر خستهام! نميفهمي كه بغل آرامش جنگل كوه مقداري آفتاب داغ باد باران بوسه فرار يكي دو تا حرف نا حساب حتي، هم كفايت ميكند تمام زندگي من با تو را! -تمام چيزهايي كه تو نداري-
یه چیز با ربط: يادت باشد من نميخواهم تو شوم نميخواهم تو هم من شوي یه چیز بی ربط اما مهم: من را خدا از سر دوست داشتن نوشت و غرور! خدا هم با ما... دلم گرفته از امسال كه مثل همه تو ها ميخواهد برود... دلم نميخواهد تمام شود،ميرود اما هنوز بيشتر از تو براي من بود،ميماند ... مثل الان، مثل كودكي، مي نشينم پا به زمين ميكوبم كه نرو! ميرود مثل تو! نميخواهم... نه براي اينكه تو را گم كردم،نه براي اينكه تو را پيدا كردم،فقط ميخواهم بماند و نرود... نه براي اينكه زيادي،نه براي اينكه كمي... براي هيچكدام! شايد براي اينكه نه شروعي و نه پايان... نه براي اين هم نيست! تو هم تمام ميشوي بي اينكه من بدانم چرا و چگونه و كِي شروع شدي و چرا و چگونه تمام ميشوي... تو هم مثل امسال! تو من و خودت را به آخر نميرساني باز هم! گفتم حتما ميشود تو را بيشتر از كلمه دوست داشت،حتما ميشود تو را سرشار دوست داشت، ميشود تو را رها دوست داشت،ميشود تو را بيشتر از امسال دوست داشت، اما... اما نشد.. نميدانم ميآيي تا آنور سال با من يا نه! تازه كه دوستت داشتم.. ديدم... نديدم... اعتراف ميكنم كه من موقع ديدنها كم ميآورم! يا بهتر بگويم چشمم را ميبندم كه نبينم ... گفتم حتما ميشود براي خواندنت عمري وقت گذاشت مثل شعر،اما كوتاه بودي حتي كوتاهتر از داستان! كوتاه بودي مثل امسال، شايد من زياد ميخوانم اما شايد! دلم سفره هفت سين نميخواهد،دلم ماهي قرمز نميخواهد ماهي سين ندارد،تو هم سين نداري!اما دلم تو را ميخواهد لااقل بيشتر از امسال! دلم سبزه نميخواهد كاش سبزه نارنجي بود! دلم عيدي نمي خواهد! تو كه عيدي نميدهي! تو كه مرا نميبوسي، تو كه دلتنگ من نميشوي... دلم عيدي نميخواهد! نشستهاي و من نميدانم از من و اين حالم چه ميخواهي! نميدانم چرا مي روي آنور سال و صبر نميكني! دست از سرم بر ندار! يه چيز با ربط: دلم نميخواهد امسال تمام شود مثل تو كه نميخواهم با تمام كم بودنت،با تمام كوتاه بودنت تمام شوي يه چيز بي ربط:
امسال، بهار،عيد، شكوفه، باران، آرامش... اميدوارم عالي باشه! من خسته، داغون، پریشونم.......... خيلي خستهام! دلم هواي غزل دلم هواي هوا دلم هواي آزادي دلم هواي روح دلم هواي حافظ دلم هواي فروغ دلم هواي بارون دلم هواي برف دلم هواي هيچ كرده است! هيچ نبودن نرفتن نماندن ... گكحخبيتش.تافتلبذبي ۵۴۸۷زشيمشسنيآسشتش۴۵۳۴۱پىچ!ى!
يه چيز با ربط: سر آن ندارم امشب ميزبان كسي باشم چراغ را خاموش ميكنم اما سر انگشت تمامي جهان ناگاه زنگ حواسم را ميفشارد فرياد ميزنم : كسي در خانه نيست! نيست! نيست! نيست! بگذار نباشد! يه چيز باربط تر: خسته تر از اونم كه نظر كسي آرومم كنه! ميخواهم ننويسم، ميخواهم ننويسم ... از تو و همه خوبيهايت كه از سر لطفت نبود، از سر دلت بود! براي من نبود، براي خودت بود! دارم بيشتر سعي ميكنم تا بفمم پلك دلم سر چه ميزند... سعي ميكنم،سعي ميكنم،سعي... براي قسمتي كه با تو يكي شده سعي ميكنم. ميروي و ردپايت ميماند، ميآيم كه ردپايت را با بودن گاه به گاه ديگري پر كنم، خالي ميشود! ميآيم چشمهايت را ببوسم،نيستي و چشمم اشك آلود ميشود.. ميخواهم نبودن تو را با بودن ان يكي و شايد هم آن يكي ببلعم،اما نميشود! باز اين ساعت لعنتي كار ميكند، گفته بودم دوستش ندارم، حتي آن ثانيه شمار مسخره را! باز اين ساعت لعنتي كار ميكند و خط خطي هاي من بيشتر ميِشود! خط ميزنمت اين بار... اگر.. اما .... اي كاش... خط نميزنمت انگار،منِ بيعرضه را چه به خط زدن تو؟؟!!! تمام دلم شد اما و اگر و اي كاش! تمام دلم شد اين و آن و اين! تمام دلم شده تو و تو و تو! ستاره ميكشم روي كاغذم،يعني خوبم و پر ستاره! خط ميزنم بقيهاش را به جاي تويي كه نميتوانم خط بزنمت! گوشي را خاموش ميكنم،دو شاخه آن يكي را ميكشم! اين يعني زندگي
یه چیز بی ربط: آغوشت اندك جايي براي زيستن اندك جايي براي مردن یه چیز با ربط: از همه چي ممنون، از دوستي احمقانهات از رفتار عاقلانهات از بودن مهربانانهات و از رفتار ظالمانهات یه چیز با و بی ربط: من همينجا،در حضور همه شما آدم بزرگها و شايد خيلي بزرگها،از آدم بزرگي استعفا ميدهم،همه دارو ندارم،در بزرگي،شامل... (راستش گوشه گوشه اتاق و تخت و كمدم را كه ميگردم،من هيچ ندارم جز انبوهي از خرت و پرت كه كسي جز من بلد نيست از آنها استفاده كند،به اندازه خدا كاغذ و خاطره و گل ) را به تو و تو و تو ميدهم و استعفا ميدهم! ميماند،چند كتاب داستان و شعر كه مداد رنگي دارم تا رنگش كنم،عروسكهايم كه به نوبت يكي مامان ميشود و آن يكي از سركار نان ميآورد، يك تار كه به درد آدم بزرگيي كسي نميخورد، (خودم هم بچه که هستم بدردم می خورد!) و مقداری خودكار و مداد و كاغذ! من همين الان استعفا ميدهم،كسي اگر مدارك من،رسم من،شيوه ناعاشقي من و ... به دردش ميخورد بگويد ارزان ميفروشم،اما پولش را براي خريد 1 روز نيمه و 8 ساعت از زندگي تو لازم دارم!
ميخواهم با تو از انتظار بگويم! انتظار كمي باران،از اين همه برف، از اين همه سرد خسته شدهام... يك آغوش گرم،بي سرما ميخواهم! ميخواهم با تو از رنگ بگويم! از اين همه سفيد، از اين همه سياه،از اين همه يكرنگي خسته شدهام... دلم كمي رنگ كمان مي خواهد... دلم كمي قاطي ميخواهد! چه ميگويند؟شنبه،يكشنبه و گاه سهشنبه! همان را دلم ميخواهد! ميخواهم با تو از مكان بگويم! وزن زمين آزارم ميدهد، وقتي در هواي بيوزن تو ميگردم! دلم كمي خلا، كمي جاودانگي، كمي مريخ ميخواهد! ميخواهم با تو از لحظه بگويم! لحظهي ديدار! باز ميلرزد دلم،دستم... نه! كاش ميلرزد دلم،دستم! كاش لحظهي ديدار نزديك است! دلم كمي آن زمان تر،آن سوتر ميخواهد! كجا ممكن است ناغافل تو را پيدا كنم؟ تو در كدامين زمان و مكان به وقوع خواهي پيوست؟ كه تو را بيايم و مست سرخوشي شبانه و شاعرانهام شوم! مست شمع و تو و تنت! دلم ميخواهد بي دو دو تا، چهارتا بيايي،ميدانم كه اينگونه آمدن،اينگونه رفتنم دارد، اما ميخواهم!ميارزد! گل، شب، بوسه، عطر، خداحافظ!
یه چیز بی ربط: در اوج بودن،به اوج رسيدن، كسي را در اوج نگهداشتن كدام سخت تر است؟؟ یه چیز با ربط: من رفتم،هنوز همهچي عاليه! من خوبم و جز ضعفهاي گاه به گاه از سر بي دردي، ملالي نيست! جز دوري شما كه آنهم اميد دارم به زودي زود ديدارها تازه گردد! باز هم همان حكايت هميشگي، همان حكايت دلتنگي... از زبان همه مردم، از زبان كوچه، از زبان اتاق،از زبان تو و خودم دلتنگم.... دلتنگ روزهاي خوب پارسال، پاييز و زمستان گذشته، ماه پيش، شايد هفته پيش، اصلا همين ديروزها كه توبودي.. همين نزديك ها بود،شايد هم كمي نزديكتر! نشستيم كنار هم، دستت دستم را گرفته بود، دستت ها!نه؛ نشستيم رويهروي هم. اينطوري عاشقانهتر است! اَه كه حالم از عاشقانهاش بهم خورد. اصلاً تو را، مرا چه ميشود. نشستيم ديگر همين! به همين سادگي كه ميشود روبروي هم نشست و همديگر را نگاه كرد... دروغ ميگويم، دروغ ميگويم، بد دروغ ميگويم! اصلا ساده نبود، سخت بود، نشستن، نگاه كردن، ... سخت بود،همه سخت بود! سخت براي من، تو را نميدانم! هي فكر كردم،تولدت بود،تولدم بود، عيد بود، جشن بود! نه هيچ چيز نبود، هيچ چيز نبود جز دلتنگي عاشقانه من براي تو! راستي تو لجت نميگيرد از اين همه غرور و منم منمِ من! كاش نميگفتم ”تا“ به تو هيچ وقت!اين تايي كه ميگذارم براي همه گريبانم را گرفت، كم مانده تا بغضم ... اَه كه حالم از تا هم بهم خورد. اصلاً نشستيم روبهروي هم، خوب است ديگر! هي نگاهت كردم، به هواي اينكه در چشمت بخوانم كه مالِ مني! اما تو مثل همه،حتي مثل ما، مثل من، نگاه نكردي تا نفهمم كه نميماني! باز هم همان حكايت دلتنگي من. دلم براي همين فردا تنگ است،نه ديرتر پس فردا! شايد هم هفته و ماه ديگر كه نميدانم كدام ماه است، نميدانم چيست، نميدانم كجاست... دلم تنگ است، دل تنگم تنگ است... راستش را بخواهي خوشحالم، از همه چيزهايي كه هستم، از امتحانهاي تمام شدهام، از نوشتنم، از مادرم،از تار، از اتاقم،از خيابان،از كوچه، از رنگها، از صدا، از داد، از كاكتوس، از بستني با پاستيل.... از چيزهايي كه ندارم كه كم است و تو كه زيادي دلتنگم فقط! و ميدانم كه دلتنگ ميمانم هميشه! چهها گذشت؟ به يادم نيست- زمان يافتنات- بر من ولي هميشه بهيادم هست كه چشم تو نگرانم بود من از هميشه چه ميخواهم؟ بهجز توالي توصيفت همين تسلسل بيتكرار هميشه لطف بيانم بود من و توايم و عطش اينك- بنوش يا كه بنوشانم ز شوكراني از آن خالص كه نوشداروي جانم بود. تو نميماني،تو نميماني تا ما تولد نيابد... مينشينم،دفترم را باز ميكنم،منتظر سوت قطار،مينويسم دلتنگ توام! گاه حس ميكنم تو سواد خواندن نداري،اما سواد نوشتن چرا.. داد ميزنم، نميرسد،ميدانم. فقط هر از گاهي مرا گاهي بياد آور... وقتي ميروي براي هميشه!
يه چيز با ربط: وقتي ميتوان به چراغهاي كوچك يك هواپيما جاي ستاره دلخوش كرد،من چرا خيالبافي نكنم.. يه چيز بي ربط: از اول دنيا اينجا ايستادهام، نه؛ از اول بهشت، نه؛ از اول آدم، نه؛ از اول حوا تا امروز هزار بار زيررو شدهام به هواي زمين، نه؛ به هواي سيب، نه؛ به هواي تو...
يلدا، من، تنها، دلم، تو نبودي، باران بود!!! نفهميدم چه شد كه باز يكهو و بيهوا، هواي تو كردم... دست خودم نبود، نميدانم دست خودم بود ميگذاشتم دلم، در اين همه باران، پي دل باراني تو بيايد يا نه... به دنبال خطي كه عاشقم كرد، به دنبال دلي كه دلم رفت .. نميدانم دست خودم بود ميگذاشتم يا نه... نميدانم!!
ميخواستم چشمهاي تو را ببوسم، تو نبودي، باران بود!! ميخوام يه جايي برم، خيلي مهم نيست كه دور باشه يا نزديك، خيلي مهم نيست بالا باشه يا پايين، مهم نيست كسي بشنوه يا نه.. مهم اينه كه از ته دلم، از عمق وجودم فرياد بزنم... فرياد فرياد فرياد و شايد خالي...!!!! به درگاه كوه در معبر باد در آستانهي علف و دريا در چارچوب پنجره، رو به باغ نداشته... فرياد بزنم فرياد فرياد فرياد و شايد خالي...!!!!
تو: خواستي حرفي بزني، در عوض فقط گوش دادي خواستي خوب نگام كني، اما هي بين زمين و آسمان دودو زدي خواستي بهم بخندي، ديدي كه از خوشي گريهات گرفته خواستي با حرفم مخالفت كني، اما نميدونم چرا فقط گفتي: خواستي دست منو محكم، مثل خودم فشار بدي، در عوض سرتو انداختي پايين و عين دست و پا چلفتيها داغ شدي وقتي ميرفتم، خواستي بگي: نه، صبر كن يه حرفي دارم.. در عوض گفتي: عصر روزها كه ميشود بي آنكه منتظر عصرباشم، منتظر شب باشم. تنها ميشوم! همه هستند، به غير از من! عصر روزها كه ميشود حرف نميزنم... حرف نميزنم يا نيستي، يا آنطور كه ميخواهم نيستي... هميشه همه چيز نبايد گفته شود!!!! عصر روزها كه ميشود، تنها كه ميشوم، راه ميروم، راه ميروم تا خسته شوم،راستش خسته هم نميشوم... يادم رفته كه ميشود خسته شد! عصر روزها كه ميشود. دنبال تو ميگردم، دنبال من ميگردم.. پيدا كه نميكنم راه ميروم راه ميروم. تقريبا نامعلوم.. مقصد: آخر شب، خانه. مبدا: اول، اينجا. خيابان آفريقا. شلوغ و من در پيادهرو. نه ميبينمشان، نه ميشنومشان.. گاهي ببخشيد! بزرگراه حقاني، شلوغ و من در پيادهروي كه وجود ندارد! پارك طالقاني و من تنها تنها، تنها، تنها. راه ميروم، راه ميروم، راه ميروم! از عصر گذشت، شب شد! شب آمد، ستاره آمد من نيامدم! اينجا تصميم ميگيرم اگر قرار است كتابهايم را از زير باران بردارم، از اين به بعد نه پارك طالقاني را آلوده به ما كنم و نه زير باران را.. ديگر هيچ چيز آلوده به ما نخواهد شد! همينجا با تصميم ميگيرم كه با يار مهربانم آشتي كنم، با هواي كودكي.. پس خيابان را تا ميكنم و در جيبم ميگذارم... –همهي خيابانهاي تهران، همهي پس كوچهها، همهي دلهرهها، همهي خندهها- باران مال من است! خش خش برگها زير پاهايم مال من است! صبح آمد، ستاره، خورشيد، نگاه، مردم، من نيامدم! من براي توي خودم ميآيم بيآنكه شب و ستاره، آفتاب و نگاه بهانه كنم. ميآيم اما براي توي خودم... از الفبا نوشتن نام تو كافي است.. از اعداد سالروز تولدت... ديگر هيچ چيز آلوده به ما نخواهد شد! يا من يا من و توي من! يه چيز شديدا با ربط: خودخواهم و خود ميدانم خوشحالم و خود ميبافم باز در جمع تازهي اضداد، حال و روزي نگفتني دارم آه... چنديست شعرهايم را، جز براي خودم نميخوانم بخواب دير است.. بخواب تا بيش از اين شب و تنهايي و بي من تو را و چشمانت را نيازرده است،بخواب تا چشمانت با سياهي شب گم نشده... بخواب .. بخواب تا همه آنچه از دست رفته را به تو بازگردانم... بخواب براي فرصتي كه به تو دادهام، براي بخشايش.. بخواب تا رجعت دردناك مرا نبيني، تا مغز استخوانت از سرماي من و دستانم نلرزد.. بخواب تا من كه از جلوي ديدگانت ميروم، خم به ابرو نياوري..... بخواب، دير است براي بازگشتن من، تو پاي پنجره يا جلوي در به انتظار من ايستادهاي و هنوز ريزش باران بر گونههايت تو را جوانتر ميكند.. هنوز هم به دنبال چتري،مرا زير چشمي ميپايي تا مبادا ببينم كه چتر ميخواهي... بخواب، براي بازي كودكانه، براي گرگم به هوا دير است، ديگر گرگ كه ميآيد آمده است، با نيلبكت مينشيني و براي گوسفندان نداشتهات ساز ميزني... بخواب، نردهها تو را از من و از كوچه جدا ميكنند و من ديگر نخواهم گفت: پاشو،شب است، پياده برويم تا سر باغ ... پياده برويم و تو در سكوتي وحشتناك فقط سخت مرا نگاه كني كه چرا... بخواب، بي جواب باز ميگردم ... بخواب تا پريشاني،تا آشفتگي، تا درمانگي مرا نبيني.. بخواب عزيز من، بخواب تا نبيني چگونه از اينجا،از همه،از خودم خسته شدهام... بخواب تا مشت زدنم به ديوار از فرط بيحوصلگي را نبيني... بخواب تا ماجرا را از آغاز تا انجام برايت بگويم، من هميشه ميخواستم بگويم،اما بيداري تو نگذاشت، كه راست قد علم كنم و بگويم: تو بودي و خدا من بودم و خدا من ، تنها تو ، تنها خدا ، تنها مهربان بودي مثل خدا و من براي داشتن تمام مهربانيت،به زانو افتادم،بلندم كردي به شرط بودن.. بخواب دير وقت است و شب آزارت ميدهد.. ولي من وقتي به خواب ميروم آرزويت را به گور ميبرم چرا كه ميدانم هيچگاه حتي خوابت را ديگر نخواهم ديد... كنارم كه نيستي صورتم را به شيشه ميچسبانم و باز سكوت و سرما... بخواب كه حوصلهام كم است و داد ميزنم و اشك ميريزم... باران هم كه نميآيد ، شب هم ديگر مرا نميپذيرد.. دلم باز هم براي خودم و خدا تنگ است...... بيتاب ميشوم، بيخواب ميشوم...
داخل پرانتز: نه خوبم، نه آب ميكوبم....
يه چيز با ربط: تو جايي هستي. تو .... جايي هستي! آنجا كه رويا هم جا ميماند!!!!
بارون اومد... هم باهاش گريه كردم و كسي اشكامو نديد هم باهاش خنديدم هم يادت افتادم هم انقدر زيرش راه رفتم تا خسته شدم... مرد به آساني روي تبسم محوي كه داشتم خط كشيد و من نه براي اينكه جهادي آغاز كنم بلكه تنها به دليل تعجبم با صداي بلند خنديدم و مرد روي صداي بلند خندهام خط كشيد و جنگ اين گونه آغاز شد بي آنكه من حواهان جنگي باشم: راه افتادم روي راه رفتنم خط كشيد نگريستم روي نگريستنم خط كشيد سخن گفتم روي سخن گقتنم خط كشيد روي تمام آهنگهايي كه دوست داشتم روي همه شعارهاي قديمي و محبوبم روي تمام نوشتههايم كه در آنها به راستي هيچ چيز جر عشق كودكانهاي وجود نداشت خط كشيد هنوز براي به گريه افتادنم به اندازه كافي وقت بود پس به خورشيد نگاه كردم روي خورشيدم خط كشيد به زمين نگاه كردم روي زمينم،زمين مقدسم خط كشيد و اين كار ما شد: من ميجستم و مييافتم و او بي رحمانه خط ميكشيد هنوز براي آنكه به زانو بيافتم و التماس كنم،وقت بود روي باغي كه كشيده بودم خط كشيد، روي طينت رنگ روي پرندهاي كه پرواز داده بودم خط كشيد روي ذات پرواز روي گلي كه بوييده بدم خط كشيد روي ماهيت عطر چون عاشق شدم روي عشقم خط كشيد فرياد زدم: اين يك مسئله كاملا شخصي بود تو حق نداشتي روي آن خط بكشي و او روي فريادم خط كشيد تنها در اين لحظه بود كه به گريه افتادم و اين فرصت را يافت كه روي گربهام خطي بكشد به گرداگرد خويش نگاه كردم و ديدم تمام زندگيام را خط خطي كرده است تنها اگر يك روز صبح به او سلام ميكردم روي سلامم خط نميكشيد
وقت سلام گفتن هر دويمان خنديديم ميكوشم كه دست دلم نلرزد.. كه دست پاچه نشود ... كه راحت گيسو بگشايد.. پرباز كند... پرواز كند... كه بي دلهره سلام كند... كه گاه نبيند... كه گاه ببيند و دم بر نياورد... وقت بدرود من كه دلم ميگيرد.. ديروز برايم از دوست داشتن گفتي... مرا به خانهي دلت مهمان كردي... اما من گستاخانه همه راه را برگشتم.... و تو چه صبورانه منتظر ماندي همه عمر! روي برگردانيدم كه نبينم... آسمان را.. تو را و همه دوست داشتنها را... امروز .... مردن چقدر حوصله ميخواهد بيآنكه در سراسر عمرت يك روز، يك نفس بيحس مرگ زيسته باشي! .... امضاي تازه من ديگر امضاي روزهاي دبستان نيست اي كاش آن نام را دوباره پيدا كنم اي كاش آن كوچه را دوباره ببينم آنجا كه ناگهان يك روز نام كوچكم از دستم افتاد و لابه لاي خاطرهها گم شد آنجا كه يك كودك غريبه با چشمهاي كودكي من نشسته است از دور لبخند اوچقدر شبيه من است! آه! اي شباهت دور! اي چشمهاي مغرور! اين روزها كه جرات ديوانگي كم است بگذار باز هم به تو برگردم! بگذار دست كم گاهي تو را به خواب ببينم! بگذار در خيال تو باشم! بگذار... بگذريم! اين روزها خيلي دلم براي گريه تنگ است! (زنده ياد دكتر قيصر امينپور) فردا فردا كه بيايد خواهم گفت: من خوبم!! اما اگر بيايد... اينجا ديگر آخر خط است.. نه، آخر خط من، نه! نه، آخر خط تو،نه! آخر خط من و تو، آخر خط ما كه ديگر شديم من و تو... ميخواهم خداحافظي كنم، ميخواهم تو را به دريا بسپارم كه مثل آب زلالي و روان... ميخواهم خداحافظي كنم، ميخواهم تو را به آسمان بسپارم،به شرطي كه قول بدهي،لبريز كه ميشوي بباري، خالي شوي... ميخواهم خداحافظي كنم، اصلا ميخواهم خودم را به باد بسپارم كه بروم، گذرا از عمر تو ... شايد... شايد.. شايد اصلا خودم را به خاك بسپارم، ميگويند خاك سردي ميآورد... شايد بياورد... ميخواهم خداحافظي كنم و تو را به خالق دريا و آسمان و باد و خاك بسپارم! تو را به خدا بسپارم كه نگهدارت باشد! كه مثل هميشه نگه دارت باشد! كه بي من و با من نگهدارت باشد... ميدانم خداحافظي كه ميكنم، ناراحت شدي، ناراحت ميشوي، كاش ناراحت نشوي... جوابم را بدهي يا ندهي، ناراحت شدم و شايد ناراحت نميشوم... هنوزهم گزينه برتر براي من است! هنوز هم بيرحمانه به آزارت نشستهام! واپسين ثانيههاست! دوست دارم دستت را محكم بگيرم، دوست دارم محكم در آغوشت بگيرم و لبهايم را روي لبهايت بگذارم تا نتواني بگويي نرو! و هي ميبوسمت و ميگريم،ميبوسمت و ميگريم براي واپسين لحظهها... داغ و گرمي و ميسوزاني،لبهايم به آتش كشيده ميشود.. كسي مرا دعا كند، دعا كند كه نسوزم... آخرين حلقههاي بين من و تو سست ميشود! ديگر نميبينمت، ديگر.. ديگر.. و اين ديگر در سرم ميكوبد! تو مرا ميسوزاني از ازل تا ابد... كسي مرا دعا كند.. كاش از گوشه ي قلبت بروم، كاش از گوشه قلبت بروم اما نه از گوشه ذهنت! فقط براي اينكه مطمئن شوي فراموشي نگرفتهاي!! كم نيست! دو قرن زندگي...! دو قرن همآغوشي...! دو قرن.... دو قرن سوختن... و هنوز هيچ آبي عطش مرا فرو ننشاندهاست. كاش قبل از اينكه از از قلبت بروم، مرا ببخشي، به جرم گناهي كه نميدانم چيست ولي گناه است، به جرم زماني كه پشت خط دلم بودي.. به جرم اينكه دوستم داشتي.. و به همه جرمهاي كرده و نكرده! بهانههايم تمام شده،ديگر بدون بهانه ميروم! نه! ديگر نه در و ديوار اين خانه، نه عطر و بوي ماندن و رفتن، نه گلهاي اتاقم،نه عروسكهاي روي ديوار! نه ديگر هيچكدام... به بهانه هيچكدام نميمانم.. بگذار بروم! بگذار بروم! خسته شدم! از ذهن پريشانم خسته شدم! از زمزمههايي كه براي توست خسته شدم! از دستنوشتههايم خسته شدم! از اين من ِدرهم ... من ِبيمن ..... من ِ .... خسته شدم! از معبدي كه عابدش منم، از معبدي كه بودايش تويي خسته شدم! از اين عطش بي باران خسته شدم! از ميم اول نامم خسته شدم.....! آخرين حلقههاي بين من و تو سست ميشود، هنوز پاره نشده.. ميدانم كه نه ميگذاري و نه ميگذارم كه پاره شود! فقط براي اينكه مطمئن شويم فراموشي نگرفتهايم... تمام گلهايم را از شاخه جدا ميكنم عروسكهايم را بينام ميخوابانم ساعتم را نميبندم و به جريان زندگي فكر ميكنم من از زمان جلو هستم و از تو جلوتر! بگذار به خدا بسپارمت! بگذار چشمم را كه ميبندم و باز ميكنم، خوابم تعبير نشود! بگذار اين تشنهترين اينبار سيراب شود!!! باران می خواهم بی هیچ تحمل هوا می خواهم بی هیچ کتمان در این هوای بارانی تو را می خواهم بی هیچ تحمل کتمان سلام، امروز 15 مهر سال 1385 هجري شمسيه، راستش ديدم ديگه دووم نميآرم و نميتونم حرفامو نگه دارم! وقتي هم زنگ ميزني ، هم حرفاي من زياده و هم وقت كمه براي گفتن همه حرفام. حس امروزم هم كه انقدر شديد بود تصميم گرفتم ديگه برات بنويسم، اينطوري تو يه مجموعه بزرگ از حرفاي منو داري، وقتي هم بيايي تا مدتها داري حرفام و حسهامو ميخوني و لمس ميكني.. به نظر من كه خيلي قشنگه نه؟ الان هم وايسادم تو ايستگاه امام خميني منتظر قطارم كه برم خونه ساعت 19:45 دقيقه است و من ساعت 7 از شركت اومدم بيرون، اين همه نوشتم تا حس امروزم رو بگم، حسم به تو، به نامهات، به هديهات... ... ..... همهاش برام جالب بود، كلي ذوق و شوق داشتم، من اول رفتم سراغ نامهاش، بعد هم عروسكش.. بوي تو رو ميداد، چند وقت بغلت بود؟؟؟ دوستت دارم –ميدونم بي ربط بود- يادم رفت بگم نامه رو 5 بار خوندم، گاوه رو 3 بار بغل كردم، 2 بار صداشو در اووردم و اول داستان رو شروع كردم (خودت خونديش؟؟؟) .... ... يه چيزي رو يادم رفت بگم: تو هميشه هر وقت ميايي كه من اصلا منتظرش نيستم، هميشه.. تو اين چند وقت فقط منتظر دو تا چيز بودم: نامهات و بارون.. اولي كه رسيد حالا منونده بارون... ... دلم نميخواد به دوريت عادت كنم... ............. ساعت 20:20 دوستت دارم و نزديك خونهام خيلي بده... خيلي بده كه يك برگ از دفتر خاطراتت رو بخوني و افتخار كني به داشتن اين همه احساس پاك و قشنگ و بعد بالا حالت بد شه و سرگيجه بگيري و حالت تهوع از اينكه اين احساسها رو اونطوري خرج كردي.. خيلي بده... دارم ميخونم،دارم يك برگ دقيقا از يك سال پيشم رو ميخونم. نوشتم: از مهر ماه سال 85 شمسي،ساعت 7 شب و مهديه سرشار از خوشحالي،با طعم بستني و گل و يك بسته/ هديه/ نامه/ عطر.. ساعتم را به وقت تو تنظيم كردم،به وقت گل، به وقت عروسك، به وقت عطر فراري. ساعتم تو كه رفتي ايستاد،كوك نكردم تا تو بيايي، خواستم زمان بايستد و الان كه نگاه ميكنم،دقيقا يك سال زمان ايستاد... يك سال منتظر تو بودم و باران،هي باران نيامد و آمد ،اما.. اما تو نيامدي.. هي نيامدي.. ساعتم را كوك نكردم، هي باران آمد به كدام وقت نميدانم،غكر كنم ساعتم در پاييز ايستاد و الان هم پاييز است، نمي دانم زمان خيلي گذشته يا نگذشته... مگر نه اينكه سال چهار فصل است،يعني پاييز و پاييز و پاييز و پاييز ديگر؟؟؟ با همه چي نوشتم تو جزوههاي دانشگام كه يك سال بار غم نبودنت، بار دلتنگي من، بار اشكهاي من كه كسي نبايد ميديد، بار له شدن غرورم را به دوش كشيدند... نوشتم.. نوشتم ... نوشتم تا بيايي و بخواني... حتي نوشتم: دهنتو ببند و نخند ميدونم كه ديگه هيچوقت نميبينمت و اين موضوع اصلا خندهدار نيست، ميدونم با اينكه همه حسم ديدنته اما نميبينمت... و اين از اولين موارديه كه دلم ميخواد و نميشه.. و من يك شب كه نميدانم باراني بود يا نه در يك گوشه از ذهنم خدايي تراشيدم به نام تو آن شب هم پاييز و بود مثل الان باراني، حتما پاييز بوده و باراني يكي دو قرن پيش بود.. كنار چشمانت خدايي ساختم به نام تو اما تو هر كاري كردي، جز خدايي.. تو را ساختم و دلم را.. تو را براي خدايي و دلم را براي اينكه حكمرانش شوي... هنوز باران ميآيد به صورتم ميخورد و به دفتر و قلم.. كاش ميشد تو خوانندهي دفترم باشي... من تازه فهميدهام كه آمدنت نيمهي مرموزي از تمام رفتنت بودهاست وعده ما كنار نميدانمهاي دوباره آن ماه كه ديگر در آسمان شهر ما نيست! بازم پاييز شد و دل من ...
قلب من فنجان سردي است كه قهوه تلخي در آن به انتظار فال يخ كرده است.... سامره ازم خواست بيام بنويسم از چي متنفرم، كار جالبيه،يادت كه ميافته از چي متنفري بيشتر مصر ميشي اون نباشي: 1- سكون و روزمرگي... نميگم حالا همه ساعتا ور وزاي زندگيت ولي لاقل ماهها و سالهات كه ميتونه با هم فرق داشته باشه ! اگه يه مرضي به نام روزمرگي تعريف كنم اين طوري كه انقدر همه چيت شبيه هم ميشه كه به همه چي عادت ميكني و پابند ميشي به هر دليلي ديگه نميتوني ريسك كني و فرق كني!!! اين مرض هر چند كه قابل درمانه ولي من از بيمار اين مرض متنفرم، از آدمي كه ساكنه كه فرق نداره! 2- از آدمي كه هيچ اصلي تو زندگيش نداره يا اگه داره طبق اصلش عمل نميكنه! اگه من تعريف كرده باشم كه به يه هدف برسم، حق ندارم زير پام بذارمش به هيچ دليلي.. شايد شبيه مرض بي ثباتي باشه ولي من منظورم اين نيست اصلا بي ثباتي يه درد ديگهاس! اينكه من ميگم اينه كه كارو نصفه ميذاري چون آدمش نيستي و من بدم ميياد! 3-از اينكه خودتو يادت بره بدم بدم ميياد بايد باز جويي روزگار وصل خويش! از اينكه هيچي نباشم و فكر كنم همه چي هستم نفرت دارم،از اينكه تواضعم كمتر نشه هي،بدم ميياد! هر چند از اينكه خودكم بيني هم داشته باشي، بدم ميياد! يه آدم با اعتماد به نفس منفي... ۴- از اينكه هي خودمو بزنم به درد و بد بختي كه ملت بهم ترحم كنند هم بدم ميياد! مزخرفه! همه درد دارند اندازه خودشون،فقط اونا جرات دارند و عرضه، اونا ريسك دراند و تحمل.. پس تو هم داشته باش يه توضيح اضافه اينجا هست و اونم اينكه اينا رفتارن كه شخصيت يا آدمايي روساختن و من و همه از اون رفتار بدمون ميياد اگه بازم يادم اومد ميگم... منم خوشحال ميشم بهزاد و نيما و زلال و ديوونهي خودم بيان و اگه دلشون خواست حرفاشونو بنويسن...
زمان از من فرار ميكند اشكهايم جاري ميشوند بدون اينكه مرا در آيينه ببينند دهليزهاي قلبم كه به شماره از هزار فراترند با هر تپش كم آهنگ خود هر بار نام تو را به هزار سوي خسته جانم روانه ميكنند گوش كن پژواك نامت را در قلبم! نه! نه! روزهاي ابديت را از من نگير خودت را از من نگير و بين من و تو فاصله است مثل بوي رفتن مثل صداي مردن! ميترسم از دنيا ميترسم از دقيقهها، از ثانيهها ميترسم.... ميترسم دلتنگت كه ميشوم، دنبال بهانه بگردم براي دلتنگيام، آنوقت است كه تو از آب گل آلود دل من ماهي ميگيري و كيلويي دل تومن به خود من ميفروشي كه حالا تو هم بهانه ميخواهي... ميترسم، ميترسم از ذهنم ميترسم كه پياده روهايش را هم به نامت كردم، تو كه نباشي پرنده هم نميآيد دنبال دانه.. .......خاليام... ميترسم،از خطهاي زندگيام... از وقتي خودم را يادم ميآيد تا وقتي خودم را يادم ميرود، ميترسم! حق با تو بود راست ميگفتي نبايد به خوابم دست ميزدم حالا تو مي تواني دعوايم کني مي تواني به احساسم سيلي بزني مي تواني شعري را که برايت گفتم ، پاره کني . مي تواني تا هميشه مرا چشم انتظار بازگشت ات بگذاري ميتواني ميتواني ميتواني... اما گوش كن: يك جايي هست، يك جاي خيلي دور، يك جايي دورتر از اين حرفها و آدمها، حتي دورتر از آنجا كه با هم رفتيم و حتي نرفتيم، تقريبا نزديك خدا، حدود بچگيمان... يك جايي كه ميتوان فرق من و با تو نفهميد، ميتوان ماند و با صداي بلند خنديد،ميتوان خواب همسايه را بهم زد، ميتوان دويد دقيقا همينجا همين جا بود كه من و تو فرق نداشتيم، همين جا بود كه ميمانديم و ميخوانيدم! هميشه ياد دلتنگيات كه ميافتم، ياد دستانم، دستانت و پرهيزت، ياد تو و .... ياد همين گوشهي دنج دنيا ميافتم! ولي فايدهاش چيست؟ اما الان من اينجايم، مشقهايم را خط ميزني و دعوايم ميكني! بدون آنكه فرق من و دريا و آفتاب را بداني! دلم ميسوزد براي تاريخ كه من و تو را هر دفعه يادش ميرود، باز بايد بياييم و برايش نقشهايمان را بازي كنيم! دلم براي جغرافي هم ميسوزد كه اقيانوس دل تو را ندارد! خودم را كه گول نميزنم اقيانوسي ديگر.. ولي چه فايده كه من قايقم و ميترسم باز در اقيانوس گم شوم، خورده شوم... هنوز تا چند سالگيام مانده! هنوز مانده تا ديوانه شوم و اسمها از يادم بروند! هنوز مانده تا تاريخ و جغرافي يادم برود! هنوز مانده تا هم آهنگ همهي آهنگهايم گريه نكنم! هنوز مانده تا آنجا يادم برود! هنوز مانده تامشقهايم! هنوز مانده تا بچگيام! هنوز مانده تا همه قصهها... من هنوز قصهي همه خرگوشها و پروانهها را برايت نگفتهام و تو اما.. تو اما كم آوردهاي... تو كم آوردهاي و ميخواهي بخوابي و بهانهي آبنبات چوبيات را ميگيري... بس كن! من كه ميدانم مرا ميفهمي بس كن! گوش هم نميكني عيبي ندارد! اما نرو! بمان... قصه هم نميگويم آرام ميمانم و بي صدا يادم هم بخواهي ميرود اما نرو! بمان... ميخواهم عشق را بنويسم تو كه اينگونه مينمايي، من چه كنم؟؟؟ عشق نه نوشته ميشود و نه خوانده! مادربزرگم ميگويد در نامهها و قصهها به هم ميرسند پس تكليف من چه ميشود كه نه نامهام و نه قصه... من نه نامهام و نه قصه... نه نامهام و نه قصه... نامه و قصه... ديگر حتي فرصت دروغ هم برايم باقي نمانده است وگرنه چشمانم را مي بستم و به آوازي گوش ميدادم كه در آن دلي مي خواند: من تو را او را
يه چيز با ربط: الان ديگه ميتونه نظر خواهي فعال باشه،چون تو حرفامو ميدوني.. يادته اونايي كه نوشتي برام، يادته اونايي كه گفتي برام، يادته اون چيزايي كه بهم دادي رو، يادته كجا بود،چه جوري بود،يادته؟ اما من هيچي يادم نيست دارم حافظه بلند مدتم رو تعطيل ميكنم. واي فوق العاده اس... از اين بهتر نميشه... آخيش راحتم! اون شبي كه عكس و نوشتههاي مربوط سه،چهار سال زندگيم همه پريد يعني از كامپيوترم پاك شد، فكر كنم تقريبا يه شب گريه كردم، يه دوشبي هم نابود بودم،اما بعدا فهميدم عاليه، از اين بهتر نمي شه يه راه براي اينكه از اول شروع كني،براي اينكه متولد شي،براي اينكه يادت بره.. چيه دلم ميخواد يادم بري، خوب برو ديگه چرا يادم نميري... وايييييييييييي... نه همه عكسام پيدا شد،تو يه سي دي بود،يعني چي؟ نميخوام، ميدوني كه جرات ندارم سي دي رو از بين ببرم، پس ناراحت نباش يادمي فعلا تا اطلاع ثانوي حافظه كار ميكنه.. ناراحتم از دستت خيلي زياد،بي دليل مثل بقيه كاراي بي دليل من.. همين طوري الكي ازت هي انتظار دارم بدون اينكه حواسم باشه تو هم ميتوني انتظار داشته باشي از من.. بعد همينطوري بازم بي دليل توقع دارم و همينطوري بي دليل بي دليل اگه بگي احيانا چرا؟ميزنم زير گريه الكي الكي دلم از مورچه هم كوچيكتر شده چه برسه به گنجيشك... خوب يه ذره حق دارم وقتي بي دليل دوستت دارم، وقتي الكي بغلت ميكنم، بي دليل هم انتظار دارم ديگه... همين جوري صبح كه پا ميشم تا شب كه ميخوابم يادتم، مسخره! خيلي خنگم،خيلي احمقم،خيلي خوبم،خيلي دوست داشتنيم،خيلي مزخرفه (يه توضيح بدم اين مزخرف ايهام داره هم مزخرفه هم از زخرف به معني طلا اومده)، اصلا خيليم اصلا كم نيستم.. باشه؟؟؟ فعلا تا اطلاع ثانوي دلم چيز جديدي نميخواد هم چنان يه فال حافظ از چند هفته پيش دارم كه بازش نكردم، چون هيچ چيز جديدي نيمخوام، تنوع نميخوام،مفهومه ديگه، بي خيال ديگه جون هر كي دوست داريد گير نديد بهم... همه چي خوبه به جز اون چيزايي كه از قبل بد بوده، همه چي خوبه. فقط: فاجعه است شرايط موجود از معاون كل رياست دونقوزآباد تو آمريكا هم سرم شلوغتر شده، كار،درس، كلاس،كلاس،كلاس... كه چي؟ برا همش دليل دارما،ميدونم دارم چيكار ميكنم اما مطمئنم كه 24 ساعت در روز كمه ميشِه مقدار ثانيه و دقيقه و ساعت و روز و بالطبع ماه و سال عوض شه... اينم برا تو كه هيچ وقت اينجا رو نمي خوني: منو نشناختي هنوز؟؟؟ آرام آرام.. ميآيم ،مي بينم،مي روم آرام،آرام مي آيي، ميبندي،ميماني... و سخت فرياد مي زنم از ته ته دلم كه ... حذف هم بشود و نشود همه ميدانند كه من دوستت دارم بي فاصله، به يكباره، ناگهان، بي مقدمه حذف هم بشود و نشود همه مي دانند كه د.و.س.ت.م داري با فاصله، پس بگو... حوري نازم، پري روزا و شباي من، نازنينم من تو را باور كردم،همزمان با تولد نور،من تو را حس كردم همان زماني كه خورشيد هي آمد و رفت من تو را بلعيدم.. حوري نازم، پري روزا و شباي من، نازنينم من تو را دارم و تو مرا وهمين مرا كفايت ميكند تا باشم تا بمانم براي هميشه.. حوري نازم، پري روزا و شباي من، نازنينم من هنوز با همون قلم و مداد مي نويسم، من گه گاهي روي ديوار هم مينويسم، مينويسم،مينويسم،مينويسم و زغالم تمام ميشود.. حوري نازم، پري روزا و شباي من، نازنينم پياده كه را ميروم از سر بلوار تا ته بلوار،پياده كه راه ميروم زير باران از اين سر دنيا تا آن سر دنيا،پياده كه راه ميروم زير نور ماه يا گرماي خورشيد فرقي ندارد،اصلا پياده كه راه بروم يا سواره تو را ميبينم و ميشنوم و ميبرم با خودم...
هيچ اتفاق خوب يا بدي نمي افته ديگه... خدام يادش رفته! قبلا به اينجاي داستان كه مي رسيد يا بوسم ميكرد يا دعوام ميكرد. الآن يادش رفته منم اصلا خوشحال نيستم كه يادش رفته صبح كه پا ميشم خودم هم يادم ميره يادش بندازم، هنوز خيلي بد نيست اما يه ذره ديگه اينطوري بمونه منو جا ميذاره،هم منو هم يادمو هم چشمامو، يه جايي هم ميذاره كه كسي پيدا نكنه با توام! با تو كه خداي مني... يه بار ديگه از اول ميگم، يه فنجان قهوه يا شير، يه كتابه نه چندان عاشقانه، صداي پاي جنگل، شب،ستاره، من، تو،او، اينجا اولشه، خوب و بادقت ببين كه برات سوال پيش نياد راستش حال و حوصله شرح و توضيح و توجيه ندارم!ايناهاش: من زندگي ام رو رو پايه و اساسي ساختم چندين سال پيش تقريبا، اصلش هيچ وقت دست نميخوره اما فرعش نه، شاخ و برگش كم و زياد ميشه هي... قول دادم به كسي آزار نرسونم پس اگه ميبيني داري اذيت ميشي يه ذره برو اونورتر بشين. آهان همين قدر كافيه! به هر چي هم بخوام ميرسم، فعلا فقط دارم سعي مي كنم دير يا زود نداشته باش چون ميدونم سوخت و سوز نداره، پس با من كل ننداز! همه چي عاديه، سلام كه ميكنم،خداحافظي هم بلدم، دستت رو هم كه ميفشارم، همه چي رو ميتوني بفهمي،ثانيه رو هم كه مي بيني بلدم بشمارم،يك،دو،سه، .... 3895،....، 35683200 و ... پس همه چي عاديه؟ ديگه نشستي بر و بر چيه و نيگا ميكني؟؟؟ مشكل منم با خدام به خودم ربط داره... بعضي وقتا از توانايي ام تو به باد اووردن و فراموش كردن آدمها و چيزها بدم ميياد... بعضي موقعها از اذيت نكردن آدمها و از اذيت كردن خودم خوشم نميياد!وقتي يه خاطره اذيت ميكنه كه خاطره باشه، اما آدماش و چيزاش نه! بعد من هي خير سرم زور ميزنم يادم نياد(ميدونم مسخره اس كارم) دیگر ساعتی بر دست من نخواهی دید، من بعد از این عبور ریز عقربه ها را مرور نخواهم کرد، وقتی قراری ما بین نگاه من و بی اعتنایی نگاه تو نیست، ساعت به چه کار من میآید؟
يه چيز بي ربط: اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، و نیز آرزومندم همچنین، برایت آرزومندم و امیدوام اگر جوان هستی امیدوارم سگی را نوازش کنی بعلاوه، آرزومندم پول داشته و در پایان، هنوز همه چي خوبه... ايام به كامه و ملالي نيست جز دوري... اما كسي دور نيست... خوبم،همه چي خوبه و هنوز ملالي نيست... بازم رفتم... نقطه سرخط نه خيلي بالا... نقطه سرخط تو، من، ما نمي شويم.. نقطه سرخط خواب مي بينم، اما تو اگر خواب مرا ديدهاي در صدد تعبير مباش من هميشه بيدارم! نقطه سرخط از خواب كه بيدار مي شوم تا به خواب مي روم گريه مي كنم.. نه گريه نميكنم... كي بود ميگفت مرد گريه نميكند؟؟؟لجم ميگيرد و باز گريه مي كنم و ميگويم التماس دعا هي... اعصاب خورد شدهام را با اشك كه قاطي ميكنم خوراك خوبي ميشود براي به هم ريختن بقيه... نقطه سرخط دلم دنبال سحر و جادو ميگردد... يك ورد، يك فوت، و ناگه من اينجا نيستم، از فوج جدا مي شوم، طرد ميشوم و چون منم فوج ميسازم! دفترهايم را ورق ميزنم، نه وردي،نه دعايي، هميشه بدون التماس دعا و بدون هيچي كارم پيش ميرفت و نيازي نبود ولي از بخت بد الان نميدونم كارم چيست كه بخواهد پيش برود! نقطه سرخط نوار مغزيم: يك خط صاف، هر بيست متر يك منحني... نقطه سرخط كودكم بهانه ميگيرد، بهانه آزادي... بهانه بستني هاي ترش و شيرين، بهانه شكلات هاي رنگي، بهانه ترن هوايي، بهانه پارك با گل، بهانه تاب بازي، بهانه مداد پررنگ، بهانه سفره هفت سين، بهانه تو را .. بهانه تو را با اينها بهانه تو را بي اينها نقطه سرخط بارها گفتم صبحها مغزت را با ليف و صابون بشور، تا هم كينهها يادت برود، هم بديها،هم حتي خاطرهها... بعد خودم كه ميام مغزم را بشورم پشيمان ميشوم نه براي كينه و بدي، نه... براي خاطرههايت.. ميترسم،ميترسم بشورم بعد نيايد.. خاطرهات را ميگويم، ميترسم بشورم و بعد نباشي تا خاطره بسازيم. اين طوري مجبور ميشوم همه را نگه دارم تو را با خاطرههاي خوشمزهات، بقيه را با... نقطه سرخط مهم رفتن است، مهم مقصد نيست الان، مهم خالي شدن است... نقطه سرخط از خواب كه بلند ميشوم تا به خواب ميروم،ميخندم...به همه چي، به تو، به خودم، به بستني، به بلوار، به اشتباه، به درست، به لباس، لجم ميگيرد و ميخندم...نقطه ته خط
دوستت دارم به همين سادگي كه ميگويم و ميشنوي! دوستم نداري به همين سختي كه ميبينم!
نامههایم را نخوانده تا میکنی میگذاری کنار عکس شاخ نبات حافظ، که گمان میکنی فال بگیری و حافظ بخوانی و من نیایم توی زندگیات...
تا میکنی نامه نخوانده مرا بی آنکه بدانی کوچهها و خیابانهای تهران جا ماندهاند لای نامهام و تا باز نکنی نامهام را گم میشوی در همه این تهران که شاید آن روز که باز میکنی نامهام را، تهران شده باشد طهران قدیم با طای دسته دار....
بی آنکه حواست باشد، خاله سوسکه با همه نبودنهای آقا موشه هنوز عاشقش هست، هنوز حواسش به رمال و ملا نیست، نامهام را نخوانده تا میکنی و اصلا یادت نیست که این آهنگها و صداها از کجا آمده بود....
بی آنکه حواست باشد ، روزی که باز میکنی نامهام را، پینوکیو و آن عروسک نارنجی پوش پشمالو از کنج اتاقت هوار میشوند روی سرت، نامهام را نخوانده تا میکنی....
بی آنکه بدانی روزی که باز میکنی نامهام رابه هوای آزادیات از همه این بندها، همه این دانههای تسبیح میریزند لای انگشتانت مثل دانههای دل من....
بی آنکه بدانی شجریان همه آه بارانش را میخواند تا آخر برایت و فریاد میزند از لای همه این نامه که نخوانده تا میکنی قصه نگین و اهریمن را، نامهام را نخوانده تا میکنی....
نامههایم را تا میکنی، بی آنکه حواست باشد، روزی که باز میکنی ، عطر همان گل سرخی که میخواستم به تو ندهم هم جا مانده لایش، رنگ لباسهایی که دوست داشتم هم جا مانده لایش، عطر قدم زدن کنار دریا زیر باران هم جا مانده لایش...
و گمان نمیکنی نامهام از لای دود این سیگارها، از لای دود پیپ سرک بکشد توی زندگیات و تو هنوز اصرار داری که نامهام را نخوانده تا کنی و بگذاری کنار باطری و پیچ و بند ساعت کهنه، همان جا...
نامهام را نخوانده تا میکنی میگذاری کنار نی، کنار تار، کنار سه تار.. میگذاری کنار آخرین نتهای جا مانده از قربان، که اگر دل نداشتهات را خواستی قربانی کنی، دل من قبلا قربانی شده باشد...
نامهام را نخوانده تا میکنی میگذاری بین همهی کتابهای خوانده شده کتابخانهات... که نخوانی، که نبینی، که یادت نیاید و حواست نیست آخرین شعر شاملو جا مانده روی میز هنوز....
نامهام را نخوانده تا میکنی میگذاری توی پستوی خانه، مثل عشق، مثل همهی عین و شین که با قاف انگار جفت نمیشوند...نخوانده تا میکنی که اگر هم خواستی گردگیری کنی و دیدی نامهام را دل من با دل تو جفت نشود...
نامهام را که نخوانده تا میکنی، میگذاری وسط همه آن دفترهای تلفن قدیمی که شمارهشان را حفظ شدهای و حواست نیست این پاییز نه، پاییز سال دیگر که دنبال بنگاه معاملات املاک هم باشی، یا حتی همین پس فردا که دلت یک شماره قدیمی بخواهد من وسطشان سر در میآورم...
نامهام را نخوانده تا میکنی، میگردی دنبال جزوه دوست نداشتنیترین استاد و بعد سنجاق میکنی بهم و یادت نیست همین چند روز که بگذرد، تو امتحان داری و این سنجاق همه را یادت میآورد باز همهی من را، همه این روزهای که گذشت را....
نامهام را نخوانده تا میکنی میگذاری پشت قابهای دیوارت و یادت نیست قاب ها را که تمیز کنی، نامهام میافتد و تو را میبرد به خاطرههایمان....
نامهام را نخوانده تا میکنی و باطری ساعتت را بهانه میکنی و فکر میکنی نامه که جا بماند در جیب کتت سال دیگر نه زمستان میشود و نه برف میآید و نه تو درگیر شال گردن و کت میشوی...
نامهام را نخوانده تا میکنی و فکر میکنی چون انگشترت گم شد، نامه هم گم میشود و حواست نیست از این به بعد هر بار که دستت را نگاه کنی، من و نامهام و بوسههایم میآییم و این بار میمانیم...
نامهام را نخوانده تا میکنی، میگذاری پشت بهانههای ماه نارنجی پوش امشب، یادت نیست ماه، این ماه نه، اصلا ماه دیگر هم نه، یک روز سفید میپوشد، بی رنگ میپوشد و ماه یعنی من و تو و شب و همیشه....
من پیش تو نیستم، انگار پیش هیچ کس نیستم
تو پیش من نیستی، انگار پیش همه کس هستی
یه چیز با ربط:
کاش تو خواننده نامهام بودی این روزها و همیشه...
وقتی کاسهای زیر نیم کاسه است یعنی من به تو فکر میکنم، تو به دیگری...
خسته شدم از همه بهانههایی که برای دیدنت آوردهام....از همهشان
دلم میخواهد همه این لباسها و آهنگها و صداها وعکسها و عطرها و کتابها را پاره کنم، خفه کنم،بشکنم و بیندازم در نزدیکترین زباله دان زندگیام که بهانه نیاورم برای دیدنت، برای داشتنت، برای در آغوش کشیدنت...
که بهانه نیاورم هی هر روز و تو هم بدانی و به روی خودت نیاوری...
خسته شدم از این خودم که کارم از ترش و شیرین، از عطر و مزه گذشته، میدانی تازگی برایت جوراب میخرم، فکر میکنم شاید تنها بهانهی نیامدنت جوراب باشد و بعد نتوانی که نیای...
خسته شدم از اینکه مینشینم و دود هی دور سرم میچرخد و بعد هنوز بوی دود سیگار و پیپ کم است اینجا، دودی شبیه آتش زدن من...
خسته شدم از اینکه تو را مثل همین امروز، مثل همین الان از وسط قاب عکست، از پشت حرفهایم، از بین اشکهایم بیرون آوردهام دستت را محکم گرفتهام و بند بند انگشتانت را بوسیدهام، فقط به هوای اینکه اگر چیزی نوشتی، اگر چای نوشیدی، یاد من بیفتی، یاد نجوای شبانهمان،یاد دریا، یاد باران، یاد پنجرهی بی پرده، یاد رویای بی هوا....
و بعد تو هم بخوای مرا از بین خیالهای دورت بیرون بیاوری، نه برای اینکه یک دل سیر نگاهم کنی، برای اینکه من باز نگاهت کنم...
خسته شدم از بس این تصویر قهوهی چشمانت مرا برده تا مرز آرامش خواب و بعد دیده ام این سراب بوده و تصویر تو مانده پشت همه حرفهای پنهانی، پشت حرفهایی که نمی شنوی...
خسته شدم از همه روزهای هفته، از روزهای پنج شنبهای که نمیخواهم باشم، نمیخواهم بنشینم و تنها دلیل اینکه مینشینم روبه روی این همه صفحه رنگی پی کمی دل تو این است که بعدش تو باشی توی همه زندگیام
از پنج شنبهای که تو را آورد، از پنج شنبهای که تو را برد....اصلا نمی دانم این پنج شنبه از جان من چه میخواهد که نه میماند در تقویم من، نه می رود برای همیشه تا گورش را گم کند....
خسته شدم از همین پنج شنبهای که الان نشسته جلوی چشمانم و هی نگاهم میکند و من چیزی ندارم بگویم...
خسته شدم از این دیدن با وسواسم... از این دیدن با هراسم... از این دیدن با همه دلیلهای بیدلیلم....
و تو خودت هم خوب میدانی که همه دلیلها تو شدهای من خیلی وقت است دلیل دیگری ندارم
خسته شدم از سوالهایی که نمیپرسم تا مبادا بفهمم اینجا که من آمدهام جای من نباشد، جای تو باشد، جای دلت باشد، جای دل کس دیگری...
خسته شدم از بس روزها هی به گلم گفتهام سلام، جای شما خالی
خسته شدم از همه سر دردها و سرگیجههایی که تو را بهانهشان نمیکنم اما فقط تویی که بهانهشان هستی
خسته شدم از سرما خوردگیهایی که نه به خاطر باران و پاییز به خاطر چشم بی هوای تو که نشسته وسط دل بی هوای من و بی اجازه آمده و ... چیزی ندارم که بگویم
خسته شدم از اینکه نمیبینی مرا و بودن مرا و دوست داشتن مرا... باور کن خسته شدم... راستی تو واقعا نمیدانی..
می دانی من هنوز منتظرم تو هم بی مقدمه و ناگهان بیایی و بگویی سلام و من به یکباره تنگ تو را در آغوش بگیرم و سخت تو راببوسم، انگار دیگر قرار نیست تو را ببینم و محکم تر از همیشه سلام کنم و باز هم تو را ببینم فردایش، پس فردایش... بعد هی هر سال بشود و من منتظر شوم که پاییز بیاید و عاشق شوم و بعد خو بکه دقت کنم ببینم هی سال ها گذشته و من فقط عاشق تو شده ام و تازه بفهمم چه لذتی دارد زندگی، عاشقی، سلام و پاییز و هر روز....
گاهی روزها که دلم چشمان تو را خواسته نیز به آسمان نگاه کردهام نه اینکه یادم نباشد ستاره نیست، نه، یادم آمده خدا هست، پس تو هستی حتی دور...
یه چیز بی ربط:
این روزها کبریت برداشتهام، آتش زدهام... نه به خاطرههایم، نه به تو، نه به شعرهایم، نه به دریا، نه به باران،روزهایی که نیامده بی تو را آتش زدهام، که نیاید هیچ پنج شنبهای بی حضور تو، که غروب نکند هیچ خورشیدی بی طلوع تو، که هیچ راهی رفته نشود بی حضور تو.... آتش زدهام همه آنچه نیامده بی حضور تو را...
نمیدانم چرا دستم، چشمم بیشتر میسوزد این روزها...
آنقدر مینویسم که اهلی من نه، اهلی این کلمات شوی و برگردی ،اهلی من نه، اما اهلی خدا شوی و بماني
به شکایت شروع به نوشتن کردم که زان یار دلنوازم شکریست با شکایت، دیدم نه؛ شکوه و گلایه رسم عاشقی نیست، دیدم بختم جز اینقدر نیست، تو را دوست دارم پس مینویسم
مينويسم برای همه این صفحاتی که گاهی حتی یادشان میرود برای تو شروع شدند، برای تو سیاه شدند، برای تو آبی شدند، برای تو سفید شدند، برای تو پاک شدند، برای تو خط خطی شدند...
حالا هستی یا نه من عاشق تو هستم و عاشق اینکه عاشقِ تو باشم و عاشق نوشتنم برای تو.. عاشق به یاد تو بودن، عاشق باز بی هوا بوسیدنمان...
نوشتم که بگویم دلم برای باران تنگ شده و برای تو
و نفهميدهام هنوز چه قراري گذاشته ايد تو و باران با هم كه باران می آید و تو ميآيي و مينشيني وسط چشمهايم مثل باران...
دلم برای شعر تنگ شده و برای تو،دلم برای سازم تنگ شده و برای تو
و نفهمیده ام هنوز من که چه سری است میان تو و شعر... تو و ساز ... تو و حافظ
كه من ميبينم و ميخوانم و ميشنوم،دلم هواي تو ميكند!
و من نميدانم چيست در هواي تو و حوٌاي دل من كه نه گاه به گاه،بلكه هميشه،هر روز،هرگاه ميآيد و بهانه ميگيرد تو را
ميداني رفيق؛ تو كه رفتي خدا آمد و جاي سرانگشتان تو بر گردنم را بوسه زد تا خوابم رفت و بعد دلم بيشتر هواي تو كرد!
رفیق همه روزهای بودنم این روزها و این همه انتظار برای اینکه ماضی هایم، آینده هایم حال بشود و تو را ببینم را یادم نمیرود....
و آن موقع ها که می نوشتم از کلمه ها و دوست داشتن، از سه تا آرزویی که ميخواستم بشود داشتن و نداشتن تو با هم و فکر می کردم چون کم دارد یکی، پس برآورده نمی شود را يادم نميرود
و حالا كه همان آرزويم از بين آن همه دسته سه تايي برآورده شده را هم يادم نميرود!
آن موقع ها که از حسودی ماه و ستاره به دوست داشتنم می نوشتم و فکر نمی کردم یک روز بیاید کسی جز مادر که بشود کمتر از خدا دوستش داشت را يادم نميرود- انگار تو را یادم رفته بود-
و فکر نمیکردم یک روز تو پیدا شوی و بیایی و همه زندگیام بشود مال تو و تو آرام بخندی و من نفهمم كه زندگيام را زير و رو كردي...
همين ديروز را هم يادم نميرود که مطمئن بودم رفتهاي و فکر ميکردم خدا با من شوخي دارد که زمين و آسمان و شعر هم قسم شدهاند که تو بر ميگردي... و حالا امروز است و تو هنوز نرفتهاي و من اين را هم يادم نميرود!
آن شب كه نشسته بودم و زمزمه ميكردم كه شنبه ميآيد و تو نميآيي را يادم نميرود... و حالا تويي و شنبهاي كه ميآيد و تو را مي آورد براي همه 8 روز هفتهي من را هم یادم نخواهد رفت!
تو بهانه نداری که من را داشته باشی و یا چه فرقی می کند نداشته باشی و من همه بهانه هایم شده داشتن تو...
راستي اين روزها من نه با ياد چشمان تو، با چشمان تو ميخوابم.. خيره و نا آرام و هنوز مهربان
یه چیز با ربط تر:
این روزها
دلم يه بره ميخواد كه همه علفهاي هرز و درختهاي بائوباب سيارهام رو بخوره و فقط گلم بمونه....
یه چیز بی ربط:
شونه به شونه ميرفتيم من و تو تو جشن بارون/ حالا تو نيستي و خيس چشماي من و خيابون
-انگار همه سالهاي زندگي ام شده همين سالهايي كه گذشت و شايد هنوز نگذشته،شايد اصلا نگذرد-
باشد نشستهام و ماهها را زير و رو ميكنم.. روزها را قاطي ميكنم... ساعتها را هم كه ميشمارم همهشان ميشوند ساعت تو و حافظ تو، صداي تو، چشمهاي تو و خاطره تو!
انگار دارم همهي خودم را زير و رو ميكنم، قبر ميكنم، خاك ميريزم، روي خودم و همه خودم اما هي تو و خدا و خاطراتم سر در ميآوريد با هم!
خدا كه بوده و رفته و آمده و هست، ميماند تو و خاطراتم...
اما آنقدر در تو غرق شدهام كه خودم را گم كردهام،آنقدر در خودم گم شدهام كه خدا را فراموش كردهام...
گاهي مثل الان حس ميكنم كه فرسخها از خدا و خودم و خودت دورم... گاهي مثل ديشب،با تو يكي ميشوم و خدا براي خوابم لالايي ميگويد...
گاهي مثل اين روزها مينشينم و ميشوم زمزمهي ديروزها،پريروزها، بهار، زمستان،پاييز... گاهي مثل همين چند شب پيش ميشوم هيچ،تهي،خالي اما باز پر از تو...
گاهي مثل شبهايي كه نخوابيدهام و صبح شده و سحر شده،كارم شده پيدا كردن ستاره خودم و چسباندنش به ستاره تو كه از همه پر رنگ تر است... گاهي هم از تو چه پنهان،با خودم، با گلم،با سازم،با قابم، با كتابم،با حافظم، جاي تو حرف ميزنم...
گاهي نماز كه ميخوانم تو ميشوي همه ”حسنة“ دنياي قنوتم، گاهي نماز كه ميخوانم من ميشوم همه ”والضالين“ ايستادنم... –و من نميدانم هنوز چرا در همه تو خدا ميبينم و خودت نميبيني-
راستش آمدم بگويم، كاش نيامده بودي، بعد هنوز جمله تمام نشده بود،ديدم كاش آمده بودي، كاش زودتر آمده بودي، از همان اول كاش فقط خدا آمده بود و تو آمده بودي و من گناه كرده بودم با تو .. از اولين گناهم تا الان... كاش همه سيب و گندمم به هواي حواي تو بود...
آمدم بگويم، من را،تو را، چه به خدا... ديدم خدا همه كارش شده عاشقي من، شده ندبهي من، عهد من و نا اهلي تو...
آمدم بگويم، اين حرف ها قديمي شده... اين روزها بايد برگردد هر كسي به سياره خودش تنها... شازده كه باشي خريداري ندارد... ديدم اين روزها مهم نيست كه من شازدهام يا نه، سياره دارم يا نه.. مهم اين است كه تو شدهاي همه گل من...
آمدم بگويم، من ديگر نيستم، من ديگر بازي نميكنم، من خسته شدم.. ديدم بازي را من شروع كردم يا تو فرقي نميكند، مهم اين است كه من آمدهام ببازم...من آمدهام به تو ببازم، من فقط بازي ميكنم تا آخرش...
همه اينها به كنار اين روزها هي مينويسم تو.... هر جا كه رفتم،آمدم، نشستم،خواندم،بودم، ايستادم، نوشتم تو و هي تو را پاك كردم... اما باز سر در آوري... خط زدم، پاره كردم، مچاله كردم، اما باز سر در آوردي... تمام شده همه جوهرم، همه مدادم، همه خودكارم.... اما باز تو ماندهاي اين وسط دلم تنها....اين روزها دلم براي روزهاي عاشقيام تنگ است و براي تو
خوب كه مرا نگاه كني،خودت را ميبيني و تو ميترسي از من و بودن و دوست داشتنم
من هي مينويسم تو... تو هم يك بار شده بخوان مرا....
يه چيز بي ربط:
اين روزها زندگيام شده: توي كه رفته است،تويي كه رفت، تويي كه آمد، تويي كه مانده است،تويي كه ميآيد، تويي كه ميماند تا هميشه، تويي كه ميايستد، تويي كه ميخوابد، تويي كه حرف ميزند، تويي كه ميخندد، تويي كه گريه هم كرده است،تويي كه نگاه ميكند،تويي كه خيره نگاه ميكند،تويي كه همه زندگيات را نگاه ميكند،تويي كه تمام زندگيام را زير و رو كرده است...
يه چيز ديگه:
تو زود رفتي
يا من دير رسيدم
مبادا
كوهها
زودتر از ما به هم برسند
-كيوان مهرگان-
و حالا كه روي هفت آسمان قول دادهاي، ستارهها كه چشمك ميزنند يادت ميافتد، خورشيد كه ميتابد يادت ميافتد، باران كه ميبارد يادت ميافتد، كه يك شب دست راستت را بردهاي بالا، يادت ميافتد كه اولش يك نيمه شب شايد ساعت 2 بعد از نيمه شب، بعد يك ظهر، بعد يك صبح، بعد يك عصر و يعني تمام پنج وعده دست راستت را بردهاي بالا و گفتهاي ميمانم و به اين زوديها از پيش دل تو نميروم.
و من نميدانستم روزي ميآيد كه كسي باران نبيند و خدا را يادش برود
و من نميدانستم رنگها براي من رنگين كمان ميشوند و براي تو يا سياهند و يا سفيد...
و من نميدانستم ابرهاي براي من بارانند و براي تو يا آفتاب ميشوند و يا سايه...
و من نميدانستم خوابها براي من تعبير عاشقي و زندگي، تعبير تو و درياي جنوب را دارند و براي تو يعني همان ساعات آرام باقي تا ساعات ديگر... فقط ميآيند و ميروند بدون همهمه! سياه و سفيد..
و من نميدانستم حافظ و تسبيح براي من فقط فال آمدن و كمي دير آمدن تو را دارد و براي تو كمي شعر است و كمي سرگيجه...
و من نميدانستم اين اشكها براي من و دلم ميريزد به جرم گناه نابخشودني من با دلم و تو فقط بهانه داري كه باز بخندي...
و من نميدانستم عطر آويشن و دريا براي من يعني حسين پناهي و خسرو شكيبايي و سيد علي صالحي و من و تو ...و براي تو يعني عطر آويشن و دريا...
و من نميدانستم هر چقدر هم نويسندهي خوبي باشم، تو هم از من كتاب بنويسي، ساعتها هم بنشينم، سرمشق خوشبختي را روزي 12 بار هم بنويسم، انگار تو سواد خواندن من را نداري...
و من نميدانستم رابينهودي با دماغ پينوكيو، چشمهاي مرا هم كه بدزدي، از جنس دروغ است و براي تو روا نباشد چنني نگيني به دست اهريمن...
من نميدانستم تو رنگ زندگي هم بگيري، قابت هم بكنم، نميماني و من رنگ زندگي هم بگيرم، لب طاقچه عادت من را يادت ميرود...
و من نميدانستم هر چقدر هم حوا شوم، تو آدم نميشوي
"خانهام ويران شد، سقفها بر سرم آوار شدهاند، حال ديگر ماه را ميتوانم ديد"
حرمت نگه دار!
كاش ميشد دوستت نداشتم
فكر ميكردم حتي به هواي تو هم كه بيايم و قدم بزنم ولي روسريهايم كه رنگين باشد، سيب كه داشته باشم و عطر نرگس، بوي بهشت ميدهم، ارديبهشت كه شود در را باز ميكنند و صدايم ميزنند همان بالاها...
گمان كرده بودم با تو كه شعر ديدهام، حتما همين خيالات مرا برداشته كه از بهشت خدا يكسر آمدهام به بهشت تو...
اصلا تو كجاي معامله من و خدا آمدي؟ در هفت سالگي كودكيام نبودي، در 10 سالگي كودكيام هم نبودي، در 17 سالگي كودكي هم نبودي...
تو هيچ جاي اين معادله نبودي، هيچ جاي اين معامله روياهاي كودكي با بزرگ نشدن هم نبودي و الان روبهروي من نشستهاي!
ببينم نكند بزرگ شدهام كه خدا به خوابهايم نميآيد و تو گاه گاه هستي؟
نكند همه كودكيام را اشتباه رفته باشم، به هواي دل تو و حالا تو نباشي...
نكند يادمان بيايد ، من و تو براي هم زياديم!
نكند اين هر روز مرا خط بزني كه بشوي خودت!
نكند جاي انگشت خدا نشسته باشي؟
اگر دست من بود همه راهها را بزرگراه ميكردم كه به خانه تو برسد
اگر دست من بود همه آسمانها را بالاي سر تو سايه ميكردم
اگر دست من بود همه خورشيد ها را براي زمستان تو جمع ميكردم
اگر دست من بود همه سبزهها را براي راه تو فرش ميكردم
اگر دست من بود، تو را گم نميكردم...
از كجا معلوم شايد هم دست من باشد و خبر نداريم؟
با اين همه هي سعي ميكنم همه چيز را به فال نيك بگيريم، همه فالهاي حافظ را، بادها را ، بارانها را، نگاهها را، رفتنها را، آمدنها را...
يه چيز با ربط:
انگار پاييز كه ميآيد من يكسر عاشق ميشوم و ميآيم تا خود بهشت...پر باز ميكنم، پرواز ميكنم
من هم انگار راه خانهام را گم كردهام، كاش دستم را ميگرفتي!
تولد هميشه يك دنيا زيبايي و تجربه بوده و هست، چه تو به دنيا بيايي، چه من! اما تو كه ميآيي، من هم ميآيم...
قدم زدني كه تكرار نشده، كه من هم متنفرم از تكرار!
كه تو همان غير تكراري ترين اتفاقي.. كاش نگويم الان ولي ميگويم!
"كه تو همان غير تكراري ترين اتفاقي الان!"
و دنبال ريز ريز باران بگردم و خانهي دوست... امنترين جاي اينجا و نه براي ترس از خيس شدن كه حرمت دارد باران، براي بوسيدن تو زير باران!
دلم تنگ شده دنبال كتاب بگردم و در كتابها دنبال تو و هي بگويم كه اينجاي كتاب شبيه تو هست يا نه!
دلم تنگ شده براي تو در همهي اين دنياي مجازي، همه صفحات مجازي كه آمدم و تو را و او را تو خطاب كردم، دلم تنگ شده!
دلم تنگ شده براي ثانيههاي آرام آشنايي، سكوت که مادر فريادهاست و گاهي هم فرياد و گفت و گو كه معلوم نشود چه داريم زير نقابهايمان، اما من دلم براي صورت نقابدارمان هم گاهي تنگ ميشود
دلم تنگ شده براي تمام ترش و شيرينهايي كه تو دوستشان نداري و من...
دلم تنگ شده براي اينكه دست راستت را بالا ببري و قول بدهي براي هميشه نگاه گرمت براي من باشد كه سردم و زير قولت هم نزني... و من خوش باورانه ...
دلم تنگ شده براي چهار فصل رنگ لباست، آبي بپوشي بهار بيايد و باران، سبز بپوشي تابستان شود، سرخ بپوشي پاييز بيايد و باد، سفيد بپوشي برف بيايد و ...
دلم تنگ شده براي سفرهاي نرفته با تو، براي رفتن و نشستن زير درختان زيزفون و شاه بلوط نديده، كه ماندهاند منتظر، برويم و بنشينيم و يادمان برود كه آمده بوديم زيزفون و شاه بلوط را ببينيم...
دلم تنگ شده به ديدن غروب 43 بار در روز، به ديدن طلوع كنار همه درياهاي بخار نشده از گرماي حضورت! گاهي فكر ميكنم از هرم گرمايت، آبها كم كم تصعيد خواهند شد! چه برسد به من كه تو اين همه گرمي و دستان زمستاني من سرد!
ميداني انگار اين روزها نشستهام ميان تو و خدا، شايد هم تو نشستهاي ميان من وخدا! ميترسم از يك طرف كه بروم، دور شوم، از تو و خدا...
نشستهام كه باورت شود كه همه من شده، همه تو! شدم تو.. و دلتنگ با توبودن در خيابان، در اتاق، در خواب، در بيداري، در سجده، در وضو و نماز! همه جا... كه بايستيم، بگوييم: "اهدنا الصراط المستقيم"
كه ميتوانم در اين همه بودن و نبودنت، حضور و غيبتت، خنده را كه در زير پوست دستهايم، پاهايم، صورتم، چشمانم نميگنجد احساس كنم
ميداني اين روزها بايستيم به نماز هم كم است براي اين همه ...
راستش همه اينها را گفتم كه بگويم در حضورت هم دلم تنگتر ميشود ولي آرام!
اين قلب قفل خورده را انگشت چشمهاي تو باز كرد... حالا كليدش كجاست؟؟
1- هنوز دنبال نوشتن پايان داستان خوشبخت شدنمان هستم، لطفاً خط نزن انقدر...
2- گاهي كم باش، اما باش هميشه!
از هيچ كدام نه دلگيرم و نه مشوش و نه آشفته و نه حتي خوشحال كه ميشود بود!
فقط همه ذهنم پر است از تمام ذهن تو!
تمام ورقها، تمام آرامش و هيجان، تمام سردي و گرمي، تمام ساعتها،تمام نوشتنم هم براي خاطر توست
با اين همه گاهي تصميم ميگيرم بالا بياورم تو را و خودم را از آخرين نقطه نفس كشيدنمان با هم، اما پشيمان ميشوم زودتر از آنكه حتي بفهمم چرا ميخواهم بالا بياورم و چرا نه، دوباره هر دويمان را با هم قورت ميدهم...
گاهي هم سرم درد ميگيرد اما نه انقدر كه بنويسمش، اوضاع حتي بدتر هم بوده و من دوام آوردهام، بار اول دستم درد گرفت و يادم رفت، بعد هم چشمم درد گرفت و يادم رفت و الان نميخواهم كه يادم برود كه سرم درد ميگيرد گاهي، پس مينويسمش!
اعتراف ميكنم اگر طناب دار دستهاي تو باشد، به همه چي، به اولش، به اينكه از كجا شروع شد، به تمام دختر بچهاي كه بلد نبود حرف بزند و فقط توانست تو را نگاه كند و آخر سر هم تو را بلعيد با همه نگاههاي بچگيش در خودش... و آن موقع و هنوز نميدانست و شايد نميداند كه كجا ميرود و چه ميشود و چرا...
ميداند كه چيزي از تو براي او نيست و دلخوش است به تمام ديوانگيهايت، به تمام ديوانگيهايش!
اعتراف ميكنم كه دلتنگم براي دلتنگيهاي حتي يك طرفه تو! دلم ميخواهد همه حسم را عطسه كنم، چيزي شبيه آلرژي تو! اما...
اعتراف ميكنم به انگشتانت، به لبخندت و به تمام بوسههايت...
اعتراف ميكنم كه من و تو كم بوديم و كم هستيم، حتي ترس هم نداريم فقط من و تو كميم براي هم، كميم انگار، بهتر بگويم انگار من هنوز به قد تو اوج نگرفتهام...
بگذار كمي خودمانيتر بگويمت، من تمام روزهايي كه ميشناسمت را دنبالت گشتم، به نشانهاي، صدايي و تو آرام خوابيدي آرامِ آرام و ساعتهايي بودند كه اول ما را بزرگ كردند و بعد بردند به بچگي.. بعد من اتفاق افتادم براي تو و تو هنوز اتفاق محال مني!
بگذار بگويمت، كاش مرا ميخواندي گاهي، براي آن روزها كه ساكتم ميگويم...
كاش كمي بدتر حتي، اما از جنس زمين و زمان هميشه باشي....
بگذار بگويمت من تو را نه براي ديروز، نه براي فردا، براي همين الان دوست دارم و اين مرا هميشه بس است!
ببين آخر اين داستان قرار است من و تو خوشبخت شويم!
كاش تو را به من عيدي ميدادند هر سال تا هميشه
يه چيز با ربط ديگه:
تو به من پاييز و زمستان و حتي بهار و تابستان را بدهكاري و به روي خودت هم نميآوري... راستي جاي من كجاست؟؟؟
هستم، كمي كمتر، گاهي شديدا بيشتر، اما هستم و نه فقط در سوگ سفر پدر كه شايد به هنگام بود، بلكه غرق در خودم! پس ممنون از همه حضورها
يه چيز بي ربط و باربط:
اين عيد كه ميرسد، بهار كه ميشود، خنده كه ميزند آسمان و خاك و باران، آرزو ميكنم بهتر از بهار و تابستان و پاييز و زمستاني كه گذشت باشد... خيلي خيلي!
رفت و چیزی از مرا هم با خود نبرد، فقط شناسنامهاش را بهمن 87 باطل كرد، شناسنامهاش رفت..
ولی انگار برد، تمام نام پدر را كه 25 سال بالای سر من خودنمایی میكرد را برد...
قصه خدا كه شروع شد، همش بود، خدا بود و باران بود، اما قصه دل من یكی بود و یكی نبود و آن یكی دوم كه نبود، پدر من بود...
و آسمان بارید و دل من هم...
هشت روز است كه بغض گلویم را میفشارد و سرازیر میشود و باز خودش را یه در و دیوار این خانه میكوبد...
هشت روز است كه برای دردهای هفت سالهات به سوگ نشستهایم...
هشت روز است كه لباس عزای نبودنت را به تن كردهایم..
هشت روز است كه هنوز در باورمان نمیگنجد یگانه پدرمان نباشد...
هشت روز است كه برای آرامشت دعا میكنيم...
هشت روز است كه سلامتی بعد از هفت سال...
هشت روز است كه خانه و تخت تو را از ما ميخواهد و ما چيزي نداريم جز شرمندگي...
هشت روز است كه مسير خانه تا خانهي جديدت، مسير ما شده، مسير بچههاي بي توي خانهي ما...
هشت روز است كه ميبينم نبايد دنبال بهانه آرام شدن بگردم، تو كه نباشي، نبايد آرام باشم...
هشت روز است كه هي باران ميبارد و من نميدانم چرا با دل من سر لج دارد...
هشت روز است كه يادم هي ميآيد و ميرود...
هشت روز است كه درد چشم چپم يادم نيست
هشت روز است كه طعم بغل كردن و بوسيدنت بعد از آنكه خوابيدي براي هميشه به لبان و آغوشم مزه داده...
هشت روز است كه درد بی درمانم شده نبودن تو و نه چیز دیگری...
از همه از نسيم مهربان، از يه دوست خوب، از حي سبحان، از ققنوس، از راحيل (مدافع خون پدر)، از سمانه، از آرامشگر خيال، از سيد، از مهربان، از نيلوفرانه، از مجتبي، از منصوره، از مریم دل آرام،از رستگاری، از یه هدفون آویزون، از مهدی، از همت، از حاج آقا چغندر همراه، از (توحید)، كار بزرگ شما را خدا ارج مينهد و تحسين ميكند و اينجاست كه ميگويد: فتبارك الله احسن الخالقين، من كه بندهي هميشهي اويم، زبانم قاصر است....
از همه كساني كه اينجا نبودند اما بودند: محمد، سميرا، فربيرز، معصومه، مانا، شادي، ماني، اميد، لبخند،سورنا، سعيد، سامان، كيوان، بهناز، الناز، زلال، مريم، زهرا، سارا، مريم، بهزاد، سميه، حنيفه، ستاره، مهرداد، شروين، محمدعلي، كميل، هانيه، معصوم، مصطفي، علي، مهشيد، اكبر، حامد، مينا، شيما، سيما، ليلا، احسان، امير، پروانه، مديرم و همه همكاران و دوستاني كه حتي اگر حافظه اين چند روزهي من ياري نكند، آنها را يادم هست و خواهد بود...
دوم همه رفتگان شما هم قرین رحمت الهی..
سوم امیدوارم بیايم و برای شما و شادی هاي شما بنویسم...
چهارم خواستم بدونيد اون چیزی كه باعث میشه امثال من همچنان سراپا بمونن و بیان و بنویسن، بعد از لطف خدا و صبری كه اون میده، وجود عزیزانی مثل شماست...
باز هم ممنون از همتون!
الان تمام حسم تهي بودن و بي رنگ بودن!بي رنگه بي رنگ..
چقدر بده كه نميتونم هيچ لباسي بپوشم همه رنگاش رو بلدي! و نميتونم بيرنگ بيرنگ محو بشم، تصعيد بشم!
همه عددها رو هم بلدي مثل همه آدم بزرگا!
و من چقدر كوچيكم...
چقدر...
نه عدد بلدم، نه بزرگ ميشم...
تا همين پريروز براي كم شدن 0.75 نمره انشا گريه ميكردم حالا نشستم براي رد نشدن تو تو امتحانات، براي نسوختن تو زار ميزنم...
ميبيني فقط موضوع عوض شده، وگرنه من همونم، گريه هم همونه!
سرم گيج ميره، دارم ميافتم زمين، تقريبا از پريشب كه عاشق شدم، از همون موقع احساس لحظه و پريشوني و آشفتگي كردم...
همون موقع بود كه از طعم شور اشك و تنهايي روي لبام و سردي انگشتام و تنم برات نوشتم،فكر كنم همون موقع بود كه لبام خشكي زد... شد درياي نمك!
همون موقع بود كه تمام ورقهاي دستم رو برات رو كردم...
گفته بودي، حواسم باشه، گفته بودي يه ماهي گير كه مي خواد شاه ماهي بگيره، همه طعمههاشو با هم تو قلاب نميذاره، لااقل طعمه خوب خوباشو نگه ميداره... اما انقدر دوستت داشتم كه به هيچ طعمهاي فكر نميكردم...
من رها دوستت داشتم، دوستت دارم، دوستت خواهم داشت، رها مثل خدا، مثل مامان...
بدون هيچ فعلي، گاهي حتي عاشقانهتر بدون هيچ صفتي!
و تو نميدونم كي خواهي فهميد كه كسي مثل من دوستت نخواهد شد، شايد هيچ وقت، مثل من كه هيچ وقت نميفهمم كسي مثل كسي دوستم ندارد...
از همون شب تا حالا، همه خيابونا، كوچهها، اتوبانها، پاركها، ميدونها، مغازهها شايدم شهرها، بوي آويشن ميدهند و طعم اشكهاي مرا...
و كسي حرمت اشك مرا نگه نميدارد!
-ميگن اشك آدم موقعي مياد كه يا چيزي رفته باشه تو چشمش يا چيزي از چشمش بخواد بياد بيرون! من چه كنم كه انگار سالها قراره آب از چشمام بياد.... چشمام سرما خوردن!-
از همون شب تا حالا من عاشق دستگيره در و شيشه ماشين شدم! عاشق...
از همون شب تا حالا هوايت را گم كردهام، از همان موقع كه بوي غريبي و دوري دادي... بوي خيابانها و پلاكهايي كه تو را با من نديدند!
از همون شب تا حالا خوابم نمياد از وقتي رفتي كه دور از چشمهاي هميشه بيدرام بخوابي...
گشنم هم نيست از وقتي نيستي تا نگاهم سير از چشمهايت شود..
موافقي ديگر؟
و حرف آخر اينكه:
تو كه مرا نمي گذاري
پس بردار و برو
يه چيز با ربط:
نه نرو!
صبر کن قرارمان این نبود!
بايد سكه بیندازیم اگر شیر آمد: تردید نکن که دوستت دارم، اگر خط آمد مطمئن باش که دوستت دارم.....
صبر کن سکه بیندازیم، اگر دوستت نداشتم آنوقت برو!!
تو بارون كه رفتي شبم زير رو شد، يه بغض شكسته رفيق گلوم شد!
دروغه،اين روزها چيز بي ربطي وجود نداره، همه چيز ربط داره به تو!همه چيز....
از آبان و آذر. از تمام پاييز دلم ميخواست بنويسم. اما همش بهانه بود. بهانه باران و برف بود كه باشي. بهانه كتابهايت كه برداشتم تا باشي. بهانه تمام طعمهاي آويشن و رنگها!
همش بهانه بود و من سعي ميكردم دست دلم بهانه شكستن ندهم. ميترسيدم يك روز من بميرم آخر و روي پل صراط يقهام را بگيرد كه تو مرا شكستي!
دستش بهانه شكستن ندادم. اما تا آخرش بهانه جرات دارد. بهانه لذت دارد تا آخرش... بهانه دارد براي من و حرفي ندارم كه بگويم و من كم آوردم!
از همان شبها بود كه گير داده بودم به دلم و گلم ....
همان موقع كه خطهاي در هم و برهم ذهنم را ديدم و گفتم مهم نيست. خط است. صاف ميشود. پاك ميشود. اما نه صاف شد. نه پاك شد و نه بدتر از همه، خط بود. هيچ چيز نبود جز بهانههايي كه براي تو شروع شدند و با تو تمام!
خطي از اولش هم در كار نبود، دچار بيماري توهم تو شدم! دچاري بيماري كسره تو!
همه چيز شوخي شوخي شروع شد، تو پرسيدي كه من دچار شدم و من گفتم دچار چيست.
اين روزها كه هنوز ننوشتهامشان تو نميپرسي و من ميگويم كه به اندازه سالهاي عمرم دچار شدم!
نه ! اشتباه شد
من بازيگر نقش دچار شدم
نميدانم شايدم من خود دچار شدم...
چيزهاي زيادي است كه ميدانم نميدانم، اما اين روزها و اين شبها برايم مهم نيستند و تو ميگويي ادامه بده و من آنقدر دلم برايت تنگ ميشود، آنقدر دوستت دارم كه نميدانم هنوز خودم را ادامه بدهم، تو را ادامه بدهم و يا نوشتنم را، شايد هم منظورت سه نقطههاست!
اين روزها و شبها نامم پرنده شده و هي مينشيند لب دلت و من حسودي ميكنم تازگي به كتابت... اما نه چيزي را كه دل نيست دلبستگي نشايد
دل خوش ميكنم به فردا، به حضور و غرق شدن...
و دلخوشم كه چشمهايم از گذشتههاي دور تا حالا خواب بماند، براي اينكه صبح با بوسه تو بيدار شود...
و دلخوشم تا براي اتاقم طاقچه درست كنم تا گلدان كاكتوسم بتواند هوا بخورد و گلدانم كاكتوسم هم تو را به ياد من و من را به ياد تو ميآورد!
منو تو فرق داريم بيشتر از همه فاصلهها و من به روي خودم نميآورم
و بي تفاوتي تو را هم به همه اين فرقها به فال نيك ميگيرم تفال ميزنم از شب يلداي چشمانت تا الان!
يلدا را هم دوست دارم يلدا، فال حافظ و تو!
يه چيز با ربط:
مهم نیست
من كه برای معامله نیامده ام
اصل مهم این است
كه هنوز تمام راه ها به تو ختم می شوند
وتو در جیب هایت تكه هایی از بهشت را پنهان كرده ای
نوشتن
فقط بهانه ای است كه با تو باشم
اگر چه
این واژه های نخ نما قابل تو را ندارند...
يه چيز بي ربط:
لازم دارم، لازم دارم يه چيزهايي بنويسم، لازم دارم از حسي كه بهم ميگه خوشبختم بيشتر از همه شاپركها بنويسم
لازم دارم كه بگم بهانههاي كوچك خوشبختي براي من هميشه و گاهي كافيست!
لازم دارم از حس نبودن و نداشتن و نخواستن بنويسم...از ...
از حس بودن و هميشه بودن هم!
يه چيز ديگه:
دختر صفحه ی بعد سطر اول می نشیند
آن قدر منتظر تا به سطر دوم بیایی بی بهانه ، بگویی دوستت دارم و نقطه!
مرا ورق بزن
درخوابهايي كه هيچگاه ديده نميشوند، از بي وقتي، مدتهاست كه خوابم ميآيد و دوست دارم چشمهايم رو روي هم بگذارم و حالا حالا ها ساعت 6 نشود!
دلم خواب ميخواهد، خواب رنگي، خواب سياه و سفيد، مدتهاست كه خواب نديدم، خواب آلبالو و انار ميخواهم، خواب نسكافه و برگ!
ميداني ميترسم بلند كه ميشوم سرم را از روي پايت برداشته باشي و من بفهمم كه چقدر تنهاييم!
دلم دنبال جايي ميگردد كه خودش رو دخيل ببندد محكم به خدا،و غر بزند، زار بزند، التماس كند، دلم همش اين روزهاي غير تكراري دلتنگي خدا ميخواهد، خدا ميخواهد تا مرز بت پرستي. دلم ميخواهد اين روزها خودش را به خدا گره بزند...
دلم كوچكتر از بود و نبود شده، ولي وقت و حوصله دلتنگي هم ندارم...
گفته بودم نذر كردم بيشتر از 12 تا كه بگويم دوستت دارم و تو طاقت نياوري، باران ميبارد ولي تازگي هي دلم نميتواند كه بگويد، هي دلم رو در بايستي دارد، با تو نه ها! با خدا...
قهر كرده با من!
برميگردم، ساعت پشت سرم است و من گم شدم در راز روزهاي باقي مانده تا دوبارهي تو! من هميشه در گيرم با همه عقربههاي دنيا و اينكه هيچ ساعتي را نميتوان با دلتنگي تو حدس زد!
و تو انگار نميخواهي ببري مرا تا ته آنور دنيا و با صداي خدا برايم آواز بخواني...
چشمانت را كه هميشه هوس ميكنم
لبهايت را و گاهي بدتر از همه لباسهايت را!
و زير لب ميگويم كاش كتابت بودم وقتي شعر ميخواندي
كاش ليوانت بودم وقتي چايي ميخوردي
كاش...
كسرهي آخر اسمت را هم دلم خواست
بگذار اينجا را بلند بگويم: اين قصه نه سر دارد، نه ته!شبيه من است. مرا بلند بخند و گاهي مرا بخوان!
ساعتهاي گريه و هم آغوشي و دلتنگي ميشود:
"دلم، گلم، حرمت نگه دار كه اين اشكها خونبهاي عمر رفته من است" حسين پناهي
يه چيز بي ربط:
"نامهام بايد كوتاه باشد، ساده باشد
بي حرفي از ابهام و آينه
از نو برايت مينويسم
حال من خوب است اما تو باور نكن"
سيد علي صالحي
ميداني وقتي نخواهي حتي بقيهاش را بشنوي، بغض دلتنگيها تا ساعتهاي بي عقربه باز نميشود.
حتي اين شنبهها كه من دوستشان نداشتم از بس كه پر بودند و سر گيجه آور، تهوع آور، تازگي هي خوشند، از صبحش، از وسطش، تا خود شب، هي دلت ميخواهد همهچيت 10 باشد، خودت، زندگيت، بارانت، دوست داشتنت، هي دلت ميخواهد برود آن بالا و تو بغل ماه بخوابد، هي دلت ماه ميخواهد...
ميداني همين روزهاي غير تكراري پاييز كافيست براي دوست داشتن، حتي كم، حتي كوتاه، براي آرزوي خوب كردن، براي دعاي باران، براي نذر آب باران كردن.
گاه همين آوازها ، صداها و سازها بس است براي اينكه دل من، دست از ساعتش بردارد و بنشيند و هي نگاهت كند و سير هم نشود.
ميداني گاهي خيلي چيزها كافي و بس و خوب است و من هي يادم ميرود.
ببين فصل، فصل باران است، چه تو چتر داشته باشي يا نه!
و ما آدمها عادت داريم بياييم و برويم و بزنيم و ...
ولي من تو را بين باران و آفتاب، ماه و خورشيد و غروب و طلوع انتخاب كردهام، پس نخواه كه بيايم و بروم و بزنم و ...
كاشكي دلم فقط بهونه نون و پنير ميكرد
كاشكي فقط همان بستني و چيپس و پنير را ميخواست
كاشكي دلم فقط هواي جنگل و دريا را داشت
كاشكي دلم حتي ديدن 10 بار غروب راضي ميشد
كاش دلم باران ميخواست فقط!!
اما دلم همش ميخواهد ته چشمانت غرق شود.
هم من انگار تو را
پس اين حرفها براي چيست، باش تا وقتي من بروم!
من نذر كردم، بگويم دوستت دارم، بارن ميبارد.
اين روزها
دير شده، من هميشه ديرم،هميشه، الان هم ديرم،اما آمدهام سپاسگذاري!
آمدي،اول كه آمدي با ربطت را به من ربط دادي...
باربطت همه ربطت به من شد... بيربطت هم!
آمدي و ديدي كه من خيلي بيربطم،نميدانم فهميدي كه من ربطي به جايي و چيزي ندارم يا نه، يا ديدي...
ميداني همان اول كه داشتي ميآمدي خودت ميدانستي اينجا اول و آخر همه داشتهها و دانستههاي من است،ميدانستي من اينجا خالي ميشوم و تو پر از خاليٍ من! و من نفهميدم كه تو چرا آمدي!
و باز آمدي...
به گمانم تو هم مقصدت را گم كردهاي و اينجا پي مقصدت ميگردي.. ميداني اينجا كه ميآيم، تازه ميفهمم مقصدي در كار نيست و همه راه است و راه...
ميفهمم اينجا هزار آينه تو در توست، براي من، كه نفهمم آخر و اولش كجاست، تا گم شوم، تا چراغ هم به كار نيايد، تا من هم بشوم: از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست،تا ببينم نكند من ديو و دد قصه باشم!! (راستي اين ديو و دد كه ميگويند همان يك سر و دو گوش قصهي مادرم است؟؟)
ببينم تو فكر ميكني واقعا مرا به انعقاد آريها عادت ندادهاند! پس دل مرا چه ميشود كه وقتي هديه ميدهم دنبال همان كه نامش دل است ميگردم؟؟؟
بنشين، براي مرهم نور آمدهام،براي شفا آمدهام، براي همان دو كلمه حرف حساب آمدهام...
آمدي مرا كه كل بودم،جمله جمله كردي، جز جز كردي، مرا قسمت كردي، نميدانم اين وسط موقع قسمت كردنم چيزي به تو هم رسيد يا نه، محض خاطر خوبي مرا قسمت كردي! همين؟ به همين راحتي؟
انگار فقط مانده خاطراتم، خاطره اهلي كردنمان هم باشد براي بعدها!
من هم عاشقم و هم آلوده به آواي شايدها! من كه گفته بودم درگيرم و گاهي گير! ميان زادن و مردن!
اگر ميان اين كتابها،گريزها و گريهها دل نامسلمان خرابت راهي يافت مرا بيخبر نگذار با معرفت از همه
”بايد عاشق شد و ماند،بايد پنجره را بست و نشست“
نه
”بايد عاشق شد و رفت،بادها در گذرند“
چشمهايش را باران كه ميبارد هم ديدهاي؟؟؟
دود ميآيد از آن دورها، از آن سالها...
دود از چوب و جنگلي كه هنوز كُنده نشده! ببينم من نخواهم دود از كنده بلند شود چه بايد بكنم؟
حيف از جنگل
حيف از كنده
حيف از من
از آن موقع تا حالا هي باران آمده، هي ... اما اين آتش سيل ميخواهد وگرنه من كه خودم بارانم
اينجا همه ثانيههاست تا شروع من و گاهي مثل الان تا پايان من!
باور كن، باور كن نه چيز بدي شده و نه قرار است بشود و نه حتي پلك دلم ميزند، هيچ چيز نشده جز جنگلي كه آتش گرفته از سالها پيش و كسي نيست جز من تا دانه بكارد تا آب بدهد، تا منتظر آفتاب باشد، اصلا تا منتظر بماند... همين كه منتظر بماند كافيست... اما من كجا و سيل كجا؟ كاش ننشيني صاف روبروي منو بگي من هستم و من بودم! نه، نه همان كه من ميگويم نه هستي و نه ميتواني باشي!
هنوز هم ته ته اين دلم (اين كه من دارم اسمش دل است؟) ياد جاري است، ياد بر وزن باد، مثل خود باد و همين يعني زندهام و من آرزوي مردن ندارم، و ترس هم ندارم نه براي خودم و نه براي تو!
كاش باران بيايد، اصلا باد بيايد، بوران، برف، هر چه ميخواهد بيايد اما از ياد تو لبريز!
آمدم بگويم اينجا ورود افراد ممنوع است، اعم از متفرقه و غير متفرقه و تازه چقدر دير فهميدهام من گاهي متفرقهام و راه ندارم خودم به همينجا، اينجا مسير حركت من است، حالم از خطكشيهاي اين مسير بهم ميخورد، از ديواركشيها، از چراغها.. حالم تازگي هي بهم ميخورد، مثل ويار... ويار.. ويار باران كرده بود دلمان انگار (اين كه من دارم اسمش دل است)
دارم خراب ميكنم هر چه دار و ندار و پل كه ساختهام، خدا به داد همه برسد، به داد اين دل ما نيز هم (اين كه من دارم اسمش دل است؟)
ديروز بود، نميدانم شايد يك روز قبلتر از ديروز، مهم روزش نيست، مهم اين است كه من يك عدد مارمولك دل نرم را كشتم، به همين راحتي... دلم آمد (اين كه من دارم اسمش دل است ديگر؟؟)
انقدر اينجا دل و روده و مغز و آدم بهم بافتهام كه نميدانم چرا ميآيي وميخواني نظر ميدهي...
فكر ميكني آخر من چه ميشود؟؟؟ اصلا تو فكر هم ميكني؟ من كه نه!فكر كه كنم خسته ميشوم از الانم خسته تر... همه پاييزها، همه امروزها (كه دلم آمد)، اصلا همه!
يه چيز بي ربط:
صبح پاييزي/ نسيم/ بوي خاك باران خورده/ ميشود زندگي كرد هنوز و 10 تا خوب بود
ببين هوا سرد شده
نگاه هم سردتر
سرما ميخوري آخر!
خيلي تو هم نه، از بس من اين دو كلمه لعنتي را نگفتم، همين است ديگر!
بعد گفتم بيايم و از تو كه مرا دوست داري بگويم، بنويسم،ديدم اوضاع بدتر است، حدت ميل ميكند به 10، حدم ميل ميكند به صفر، خوب جمع كه نميشويم،ضربمان ميشود صفر!
اوضاع همين است به همين سادگي،كم كم يادم ميرود،من نيستم، بعد تو هم نيستي،دنبال سنگِ ماهم ميگردم، ميداني اين سنگ ماه خيلي ماه است،هم سنگ است، هم ماه! دنبال خدا نميگردم ديگر، همين جاست نزديكتر از پاي كاج سهراب...
از دست اين آرزوها،از اين خاطرهها،از اين تفالها،از اين يادها، از اين كتابها،از اين همه نوشتههاي تلخ و شيرين و ترش، با طعم نسكافه،آلبالوي مانيا، شكلات سياه و كيك پنير كه مرا ميبرد تا تو و ميرساند به من!
ببين اين همه راه براي گول زدن دل من هست، بيا خودم بهت ياد ميدهم! كاري به دل من نداشته باش، دلم سنگ ميخواهد!
راستي امشب مهتاب ميخواند....
راههاي آشناي روزانهام دارند گم ميشوند، اسم مدرسه، بغل دستي هميشگي،اعداد فارسي، بادام و آش و اسب و ايران، شعرهاي پاي تخته...
كاش من گم نشوم، قبل از برگشتنم...
اشتباه تنها يك اشتباه نبود
بلكه آينه بود!
من تو را با آينهها شناختم
من با تو از آينهها سفر كردم
و به خود رسيدم
حالا نميدانم از آينهها بيزارم
يا نه؟
دلم ميخواست صاف صاف بشينم جلوي خدا و بگم آرزوهام اينه ، بهم بدشون اما...
دلم ميخواست يه سبد بود پر آرزوهاي نوشته شده دست مي كردم سه تاش رو بر ميداشتم و ميشد آرزوهام، اما...
دلم ميخواست يه شب خواب ميديدم تو بهشتم، تو خواب يه گل ميدادن دستم بلند كه ميشدم از خواب گل تو دستم بود . من هاي هاي بي دليل گريه ميكردم،اما...
دلم ميخواست انقدر بزرگ نشده بودم تا داشتن يه عروسك و 2 تا پفك و يه بستني همه سه تا آرزوم بودن، اما...
دلم ميخواست همين كه مامان هست و بغلم ميكنه و من رو رو پاش ميخوابونه و صبحها دعاشو بدرقه راهم ميكنه و شباي چشماي منتظرشو رو،آرزوهام تموم شده باشه اما...
دلم ميخواست همين كه محسن باباي خاله بازي بشه و لازم نباشه تا با هم ماهي آهنربايي بگيريم همه آرزوهام باشه اما...
دلم ميخواست همين كه مانتوم اتو كشيده باشه و دفتر مشق و ديكتهام آماده، همين كه همه خودكار و مدادهاي رنگي داشته باشم، سه تا آرزوم باشه اما...
دلم ميخواست همين كه هنوز خانم حاج اصغر معلم حرفهام باشه و خانم جوادي معلم هنرم نباشه و مديرمون عوض نشده باشه، و هنوز آقاي زجاجي مونده باشه تو مدرسه سه تا آرزوم باشه اما...
دلم ميخواست داشتن يه رنگين كمون از لاكها و شالهاي رنگي بشه همه سه تا آرزوم اما...
دلم ميخواست كشيدن يه مار بوآ با يه فيل تو شكمش همه آرزوهام بشه اما...
دلم ميخواست همين كه يكي باشه نقاشي منو مسخره نكنه و به تعطيلي زندگيم نخنده بشه آرزوم اما...
دلم ميخواست حتي اينكه يكي باشه تا باهم به كارهاي من بخنديم،يكيه يكيه يكي، بشه همه چندتا آرزوم اما...
دلم ميخواست همين كه بتوني منو بخوني و بفهمي و ببري همه اون سه تا آرزوم بشه اما...
دلم ميخواست ميشدم آرزوت و اين همه هر چند تا آرزوم بود اما...
دلم ميخواست سه تا آرزو داشتم كه اگه تموم ميشدن هنوز بهونه داشتم واسه آرزو داشتن اما...
دلم ميخواست همين كه آرزو كنم پاييز كه مياد عاشق بشم، بارون كه مياد تر بشم و بيفتم تو حوض نقاشي بَسَم باشه، اما....
دلم ميخواست ميتونستم جرات كنم و قبل از رسيدن 24 ساعتم بخوام بيايي و آرزوم بشي، اما...
دلم مي خواست خيلي چيزها رو دلم نخواد، خيلي چيزها رو بذارم خودشون راه خودشون رو برن، اما...
دلم ميخواست حالا كه ميشه آرزو كرد يه BMW 735i بخوام و هي برم باهاش دور بزنم تا خسته شم و همه چي تموم شه اما...
دلم ميخواست رفتن وسط دريا و داشتن يه كلبه چوبي تو جنگل سبز با صداي باد لاي موهام ميشد همه آرزوي يه بچه بزرگ اما...
دلم ميخواست داشتنت و نداشتنت رو داشتم –شد دو تا آرزو- حالا كه يكي كم داره ديگه نميشه بشه سه تا آرزو! آرزوي سختيه خودم ميدونم... داشتن و نداشتن با هم!
هيچ وقت وقتي مي نوشتم فكر نميكردم براي داشتن سه تا آرزو -چه برسه به سوا كردنش- انقدر درگير شوم و بعدش نتونم نه سه تايي رو بنويسم، نه بگم ونه جدا كنم!
سه تا آرزويي كه اگر همين الان يه فرشته بياد اينجا و بگه آروزهات چي شدن مجبور نشم زل بزنم تو چشاش و آرزوهاي اينو اون رو بدزدم يا لال بشم و بگم: مممم ميشه وايسا يه ذره ديگه فقط...
-ولي مطمئنم يكيش براي من نبود!
ميدادمش به تو، خود خودت!-
حالا بذار روش آرزوهاي يكي ديگه كه حالا مالٍ تو شده و نميدوني چه كني اگه همين جوري آرزو بمونن!
و آبرويم را نريزي،دل!
لحظه ديدار نزديك است
Oh Heart! Don't disgrace me!
Time of visit is soon!
هر كسي بايد سنگي داشته باشد!
تو هم اينجا رو مي خوني و هستي و آرزو داري اگه دوست داشتي بنويس!
پاييز که مي شود
من باز عاشق تو مي شوم
تو باز فارغ از من می شوی
من تو را کم دارم
تو مرا زياد داري
خواستم با پولش دستت را بخرم
و تارهاي سفيد مويت را
همين بسم بود
گران تمام شدم،
ولي تو رفته بودي
تو مرا زياد داشتي!
و مرا محکم بغل مي کردي
و آرام مي گرفتم
کاش چشم هايم را با دستت مي بستي
و سرم را روي پايت مي گذاشتي
مثل آن دورها و قصه مي گفتي، قصه می گفتی!
مثل آن دورها که بهانه قصه ات من بودم....
سنگ صبورت بودم، سنگ صبورم بودی
کاش قدر لذتي را که به تو بخشيدم
رايگان
و به بقيه فروختم- شایدم نفروختم-
نمي دانم!
مي دانستي
هي بهانه کلاغ قصه را نياور
من قصه ناتمام زندگي ام...
تو می روی، تو می آیی، تو ناز می کنی، تو اخم می کنی، تو مشق هایم را خظ می زنی!
بهانه می آوری!
بی بهانه باش، مثل من!
در چشمانت غرق می شوم
بیشتر چه می خواهی؟
همه آن برای تو!
رها می شوی، آزاد می شوی به من می رسی!
نمی خواهی؟
دل من برای تو تنگ تر است....
راست بگو، چشم هایت گرسنه نیستند، یا روزه اند؟
- کاش همین الان اینجا بودی و مرا می بوسیدی از ته قلبت!
- دلم امشب پاستیل، کیت کت، و قهر خواست...!
- برام زخمه یا تار بودن کسی مهم نیست، وقتی برای کسی مهم نیست!
خودم را به دهانت دوختهام كه صدايم بزني
شايد هم خودم را سفت به خودت دوختهام!
شايد هم نگاهم تو را به قبلها، به خاطرهها ميدوزد و تو نميآيي براي همين!
و هيچ وقت دیر نيست براي يك لا قبا شدن، براي بي سر و ته شدن، براي آسمان جل شدن، براي اين شدن...
سياهي را بر ميدارم در چشمانم ميريزم كه آتش بزند، زياد، زياد!
ته همه وجودم خاكستر بود كه نيست الان، كه آتش است.
اگر تا الان هم به خودم آتش زدم، حالا آتش ميزنم به تو و همه چشمهاي و دهانهاي ديده و نگفته!
ونميداني من چقدر دلم پرنده اسير ميخواهد.
آن باران را يادت هست، پا به پاي من آمد تا حوصله،تا هوا، تا نفس...
ميبيني كه ديگر كم ندارم..
و نميداني چقدر دلم پول تو جيبي ميخواهد.
اما الان نقاشم،همهي نقشهايي كه از من كشيدي پس بده،حتي گلهاي صورتي روي جورابم را! براي نگاري كه ببرد دل ما را دارم 10 تا، 10 تا گل واقعني...
زن،اسطوره، عشق، درك، صدا، جسم را ميكشم!
و نميداني من چقدر دلم بوسه ميخواهد.
- قایقی را که سهراب ساحته بود، از آب گرفتم، همین دیروز، الان گوشهي همین اتاق است. مواظبم رنگی نشود. گذاشتهام تا ببینم بعدا چه چيز بدرد بخوری از این چند سال پیدا می کنم توش!
- امتحانهایم را صحیح و سالم تمام کردم، هیچ کدام مربض نشدند، بیخواب هم نشدند، حالت تهوع هم نگرفتند. فقط یکی شان کمی سردرد داشت که بعدش خوب شد.
- تمام طعمهای بستنیها را خوردم، کمی هم قاطی، اینبار! بستنی بد وجود ندارد.
- یک آگهی دادم در ثانیه نامه شهرم:
” آی مردم! خوکم، خوک عزیزم، خوک باهوشم، خوک برابرترم گمشده. مرا از نگرانی برهانید.“
اما نه! هر که خبری از خوک من به من بدهد، با او به اندازه تمام دیدارهایمان دست خواهم داد، و هر روز که دیر شود یک دست کمتر...
- کلی کتاب خوانده و نخوانده، فیلم دیده و ندیده، جای رفته و نرفته،طعم خورده و نخورده، روز باران آمده و نیامده، حرف زده و نزده، ساعت پیش آمده و نیامده را از هم جدا کردم، بالاخره من باید تکلیفم رو با آنها روشن می کردم يا نه؟
- ای بابا مشکل مجسمه ها را هم من باید حل کنم، سر نزدیکی شان به پنجره رو به دیوار دعوایشان می شود، حل می کنم!
- تمامی موجودات عالم را به خدا می سپارم بیشتر از همه دوستانم را! دوستان خوب و خوبم را.
- از گنجشکها و یا کریم هایی که صبحها موقع راه رفتنم، دانه خوردنشان آزرده میشود معذرت میخواهم!
- قایقم را می گردم...
قایقم را می گردم.....
بگذریم فردا حتما روز بهتری است!
- سلام که یادم نرفته، به همه سلام می کنم بی موقع و می پرسم چند تا خوبن از 10تا؟ شايد گرگي به طمع جواب داد و يا سلام كرد.
- صدای زنگ خانه را دوست ندارم، تمام تمرین های خودم که گوشخراش است را جای زنگ می گذارم که خوابم نبرد.
- موهبت باران و باد هم که هست، کمی آتش و خاک لازم است.
- بغض نخوابیده ای دارم که باید لالایی بگویم تا بخوابد!اگر بماند در الان من، دریا می کند.
- چند روز ديگر كه اينطوري بگذرد زمزمهي تمامي پرندهها خواهم شد قول ميدهم.
- همين جا كه ميبينيكه آمادهام كه شال سفيد و قرمز دارم و لباس رنگين كمان، منتظر مينشينم،به شرطي كه قول بدهي مهربانتر از تو نخواهد آمد براي دستان من.
- کف اتاقم را از همان رنگ قرمز می ریزم که نرم باشد موقع خوابیدن!
- برای همه طعم های ترش و شیرین، حرف های نزده، جاهای نرفته، مهدیه های نبوده، يک عالمه بودنم، حتی برای آنهایی که مرا نفهمیدند، دلتنگ خواهم شد!
-
من آمادهام
پر باز ميكنم
پرواز ميكنم
از بامهاي دنيا
تا دامهاي دنيا
بهتر شدهام، از آن روز تا الان ولي هنوز بغض دارم شايد چون هنوز به تو نگفتهام كه هر چه تو داري براي همه است، حتي من! و هنوز بازان نباريده است. شايد بودن را نميدانم، شايد بس است...
و هزار شايد ديگر كه ميپيچاندم و ميرود و ميماند!
يه چيز باربط:
شادم
زيرا يك سطر در ميان
آزادم
...
(قيصر امينپور)
1. در اشتياق گلي كه نچيدهام
ميلرزم
حالا كه مرا نميگذاريخودت را بردار و برو!
خواستم روي خودخواهي خط بكشم...
اما تو نميآيي، تو نميخواهي بيايي، شايد هم نميخواهي بيايي و بماني...
شايد اين بار تو به خاطر من، به خاطر خوبي من، به خاطر مهرباني من...
قصهي تكراري،همان كاري كه من ميكردم،خاموش و جالب و نفرتانگيز!
من براي ديگري،تو براي من... (نميخواهم كسي براي تو!)
ميآييم،آتش زده و خاكستر نشده ميرويم!
تا من،من بمانم!
تا من حسرت غرور داشتن تو را داشته باشم!
من دلخوش ميكنم به عروسكم، عروسكم دلش براي تو تنگ است..
نه، نميخواني دفترم را،كاش خوانندهاش بودي...
دست يخزده و بي حسم، گوشي لعنتي موبايل را از جيبم در ميآورد،بوق بوق بوق..
مينويسم،ببينمت؟
نه، نميرسد،كاش خوانندهاش تو بودي...
ميرسم، در اتاقم را ميبندم،آرام اشك ميريزم و مينويسم...
اين را هم نميخواني، كاش خوانندهاش تو بودي.
تيك تاك ساعت،روزهاي تقويم،عيدهاي نوروز،فالهاي حاقظ
سواد شنيدن نداري، سواد گفتن هم...
اصرار نكن!
پس من خوبم!
لبخندت را قاب ميگيرم
مبادا
فراموشم شود
درستهخداحافظ
![]()
كسي را دوست مي دارم
![]()
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی .
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش
آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی .
برایت همچنان آرزو دارم
دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بیتردید مورد اعتمادت باشد.و چون زندگی بدین
گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غره نشوی.
مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا
نگهدارد.
صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ سادهای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران
ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران
نمونه شوی.
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیدهای، به جواننمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان
یابند.
به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره
گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.امیدوارم
که دانهای هم بر خاک
بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود
دارد.
باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: ”این مالِ من
است “
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ
دیگری است!
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو
| Design By : Night Skin |


