تبليغاتX
دختر اردي‌بهشت


دختر اردي‌بهشت

همه‌چي، خودم، خودت، خودش

من باز هم می‌نویسم از خودم، از تو، از خدا، از خیابان‌ها و دریاها
آنقدر می‌نویسم که اهلی من نه، اهلی این کلمات شوی و برگردی ،اهلی من نه، اما اهلی خدا شوی و بماني
به شکایت شروع به نوشتن کردم که زان یار دلنوازم شکریست با شکایت، دیدم نه؛ شکوه و گلایه رسم عاشقی نیست، دیدم بختم جز اینقدر نیست، تو را دوست دارم پس می‌نویسم
مي‌نويسم برای همه این صفحاتی که گاهی حتی یادشان می‌رود برای تو شروع شدند، برای تو سیاه شدند، برای تو آبی شدند، برای تو سفید شدند، برای تو پاک شدند، برای تو خط خطی شدند...
حالا هستی یا نه من عاشق تو هستم  و عاشق اینکه عاشقِ تو باشم و عاشق نوشتنم برای تو.. عاشق به یاد تو بودن، عاشق باز بی هوا بوسیدنمان...
نوشتم که بگویم دلم برای باران تنگ شده و برای تو
و نفهميده‌ام هنوز چه قراري گذاشته ايد تو و باران با هم كه باران می آید و تو مي‌آيي و مي‌نشيني وسط چشم‌هايم مثل باران...
دلم برای شعر تنگ شده و برای تو،دلم برای سازم تنگ شده و برای تو
و نفهمیده ام هنوز من که چه سری است میان تو و شعر... تو و ساز ... تو و حافظ
كه من مي‌بينم و مي‌خوانم و مي‌شنوم،‌دلم هواي تو مي‌كند!
و من نمي‌دانم چيست در هواي تو و حوٌاي دل من كه نه گاه به گاه،‌بلكه هميشه،‌هر روز،‌هرگاه مي‌آيد و بهانه مي‌گيرد تو را
مي‌داني رفيق؛ تو كه رفتي خدا آمد و جاي سرانگشتان تو بر گردنم را بوسه زد‏‌ تا خوابم رفت و بعد دلم بيشتر هواي تو كرد!
رفیق همه روزهای بودنم این روزها و این همه انتظار برای اینکه ماضی هایم، آینده هایم حال بشود و تو را ببینم را یادم نمی‌رود....
و آن موقع ها که می نوشتم از کلمه ها و دوست داشتن‏، از سه تا آرزویی که مي‌خواستم بشود داشتن و نداشتن تو با هم و فکر می کردم چون کم دارد یکی، پس برآورده نمی شود را يادم نمي‌رود
و حالا كه همان آرزويم از بين آن همه دسته سه تايي برآورده شده را هم يادم نمي‌رود!
آن موقع ها که از حسودی ماه و ستاره به دوست داشتنم می نوشتم و فکر نمی کردم یک روز بیاید کسی جز مادر که بشود کمتر از خدا دوستش داشت را يادم نمي‌رود- انگار تو را یادم رفته بود-
و فکر نمی‌کردم یک روز تو پیدا شوی و بیایی و همه زندگی‌ام بشود مال تو و تو آرام بخندی و من نفهمم كه زندگي‌ام را زير و رو كردي...
همين ديروز را هم يادم نمي‌رود که مطمئن بودم رفته‌اي و فکر مي‌کردم خدا با من شوخي دارد که زمين و آسمان و شعر هم قسم شده‌اند که تو بر مي‌گردي... و حالا امروز است و تو هنوز نرفته‌اي و من اين را هم يادم نمي‌رود!
آن شب كه نشسته بودم و زمزمه مي‌كردم كه شنبه مي‌آيد و تو نمي‌آيي را يادم نمي‌رود... و حالا تويي و شنبه‌اي كه مي‌آيد و تو را مي آورد براي همه 8 روز هفته‌ي من را هم یادم نخواهد رفت!

تو بهانه نداری که من را داشته باشی و یا چه فرقی می کند نداشته باشی و من همه بهانه هایم شده داشتن تو...


یه چیز با ربط:
راستي اين روزها من نه با ياد چشمان تو، ‏‌با چشمان تو مي‌خوابم.. خيره و نا آرام و هنوز مهربان

یه چیز با ربط تر:
این روزها
دلم يه بره مي‌خواد كه همه علف‌هاي هرز و درخت‌هاي بائوباب سياره‌ام رو بخوره و فقط گلم بمونه....

یه چیز بی ربط:
شونه به شونه مي‌رفتيم من و تو تو جشن بارون/ حالا تو نيستي و خيس چشماي من و خيابون


نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:4 توسط مهدیه!| |


Design By : Night Skin