دختر ارديبهشت
همهچي، خودم، خودت، خودش
نشستهام و همه سالهاي زندگيام را زير و رو ميكنم...
يه چيز با ربط:
-انگار همه سالهاي زندگي ام شده همين سالهايي كه گذشت و شايد هنوز نگذشته،شايد اصلا نگذرد-
باشد نشستهام و ماهها را زير و رو ميكنم.. روزها را قاطي ميكنم... ساعتها را هم كه ميشمارم همهشان ميشوند ساعت تو و حافظ تو، صداي تو، چشمهاي تو و خاطره تو!
انگار دارم همهي خودم را زير و رو ميكنم، قبر ميكنم، خاك ميريزم، روي خودم و همه خودم اما هي تو و خدا و خاطراتم سر در ميآوريد با هم!
خدا كه بوده و رفته و آمده و هست، ميماند تو و خاطراتم...
اما آنقدر در تو غرق شدهام كه خودم را گم كردهام،آنقدر در خودم گم شدهام كه خدا را فراموش كردهام...
گاهي مثل الان حس ميكنم كه فرسخها از خدا و خودم و خودت دورم... گاهي مثل ديشب،با تو يكي ميشوم و خدا براي خوابم لالايي ميگويد...
گاهي مثل اين روزها مينشينم و ميشوم زمزمهي ديروزها،پريروزها، بهار، زمستان،پاييز... گاهي مثل همين چند شب پيش ميشوم هيچ،تهي،خالي اما باز پر از تو...
گاهي مثل شبهايي كه نخوابيدهام و صبح شده و سحر شده،كارم شده پيدا كردن ستاره خودم و چسباندنش به ستاره تو كه از همه پر رنگ تر است... گاهي هم از تو چه پنهان،با خودم، با گلم،با سازم،با قابم، با كتابم،با حافظم، جاي تو حرف ميزنم...
گاهي نماز كه ميخوانم تو ميشوي همه ”حسنة“ دنياي قنوتم، گاهي نماز كه ميخوانم من ميشوم همه ”والضالين“ ايستادنم... –و من نميدانم هنوز چرا در همه تو خدا ميبينم و خودت نميبيني-
راستش آمدم بگويم، كاش نيامده بودي، بعد هنوز جمله تمام نشده بود،ديدم كاش آمده بودي، كاش زودتر آمده بودي، از همان اول كاش فقط خدا آمده بود و تو آمده بودي و من گناه كرده بودم با تو .. از اولين گناهم تا الان... كاش همه سيب و گندمم به هواي حواي تو بود...
آمدم بگويم، من را،تو را، چه به خدا... ديدم خدا همه كارش شده عاشقي من، شده ندبهي من، عهد من و نا اهلي تو...
آمدم بگويم، اين حرف ها قديمي شده... اين روزها بايد برگردد هر كسي به سياره خودش تنها... شازده كه باشي خريداري ندارد... ديدم اين روزها مهم نيست كه من شازدهام يا نه، سياره دارم يا نه.. مهم اين است كه تو شدهاي همه گل من...
آمدم بگويم، من ديگر نيستم، من ديگر بازي نميكنم، من خسته شدم.. ديدم بازي را من شروع كردم يا تو فرقي نميكند، مهم اين است كه من آمدهام ببازم...من آمدهام به تو ببازم، من فقط بازي ميكنم تا آخرش...
همه اينها به كنار اين روزها هي مينويسم تو.... هر جا كه رفتم،آمدم، نشستم،خواندم،بودم، ايستادم، نوشتم تو و هي تو را پاك كردم... اما باز سر در آوري... خط زدم، پاره كردم، مچاله كردم، اما باز سر در آوردي... تمام شده همه جوهرم، همه مدادم، همه خودكارم.... اما باز تو ماندهاي اين وسط دلم تنها....اين روزها دلم براي روزهاي عاشقيام تنگ است و براي تو
خوب كه مرا نگاه كني،خودت را ميبيني و تو ميترسي از من و بودن و دوست داشتنم
من هي مينويسم تو... تو هم يك بار شده بخوان مرا....
يه چيز بي ربط:
اين روزها زندگيام شده: توي كه رفته است،تويي كه رفت، تويي كه آمد، تويي كه مانده است،تويي كه ميآيد، تويي كه ميماند تا هميشه، تويي كه ميايستد، تويي كه ميخوابد، تويي كه حرف ميزند، تويي كه ميخندد، تويي كه گريه هم كرده است،تويي كه نگاه ميكند،تويي كه خيره نگاه ميكند،تويي كه همه زندگيات را نگاه ميكند،تويي كه تمام زندگيام را زير و رو كرده است...
يه چيز ديگه:
تو زود رفتي
يا من دير رسيدم
مبادا
كوهها
زودتر از ما به هم برسند
-كيوان مهرگان-
| Design By : Night Skin |

