تبليغاتX
دختر اردي‌بهشت


دختر اردي‌بهشت

همه‌چي، خودم، خودت، خودش

دلم تنگ شده، براي يه قدم زدن طولاني توي همه خيابان‌هاي دنيا، نه! فقط خيابان‌هاي آشنا و غريب تهران ... دلم تنگ شده براي قدم زدن با حضور دستت! براي رد شدن از اين خيابان‌ها كه برزخ‌اند و بهشت مي‌شوند در انتها با تو!
قدم زدني كه تكرار نشده، كه من هم متنفرم از تكرار!
كه تو همان غير تكراري ترين اتفاقي.. كاش نگويم الان ولي مي‌گويم!
"كه تو همان غير تكراري ترين اتفاقي الان!"
و دنبال ريز ريز باران بگردم و خانه‌ي دوست... امن‌ترين جاي اينجا و نه براي ترس از خيس شدن كه حرمت دارد باران، براي بوسيدن تو زير باران!
دلم تنگ شده دنبال كتاب بگردم و در كتاب‌ها دنبال تو و هي بگويم كه اينجاي كتاب شبيه تو هست يا نه!
دلم تنگ شده براي تو در همه‌ي اين دنياي مجازي، همه صفحات مجازي كه آمدم و تو را و او را تو خطاب كردم، دلم تنگ شده!
دلم تنگ شده براي ثانيه‌هاي آرام آشنايي، سكوت که مادر فريادهاست و گاهي هم فرياد و گفت‌ و گو كه معلوم نشود چه داريم زير نقاب‌هايمان، اما من دلم براي صورت نقابدارمان هم گاهي تنگ مي‌شود
دلم تنگ شده براي تمام ترش و شيرين‌هايي كه تو دوستشان نداري و من...
دلم تنگ شده براي اينكه دست راستت را بالا ببري و قول بدهي براي هميشه نگاه گرمت براي من باشد كه سردم و زير قولت هم نزني... و من خوش باورانه ...
دلم تنگ شده براي چهار فصل رنگ لباست، آبي بپوشي بهار بيايد و باران، سبز بپوشي تابستان شود، سرخ بپوشي پاييز بيايد و باد، سفيد بپوشي برف بيايد و ...
دلم تنگ شده براي سفرهاي نرفته با تو، براي رفتن و نشستن زير درختان زيزفون و شاه بلوط نديده، كه مانده‌اند منتظر، برويم و بنشينيم و يادمان برود كه آمده بوديم زيزفون و شاه بلوط  را ببينيم...
دلم تنگ شده به ديدن غروب 43 بار در روز، به ديدن طلوع كنار همه درياهاي بخار نشده از گرماي حضورت! گاهي فكر مي‌كنم از هرم گرمايت، آب‌ها كم كم تصعيد خواهند شد! چه برسد به من كه تو اين همه گرمي و دستان زمستاني من سرد!
مي‌داني انگار اين روزها نشسته‌ام ميان تو و خدا، شايد هم تو نشسته‌اي ميان من وخدا! مي‌ترسم از يك طرف كه بروم، دور شوم، از تو و خدا...
نشسته‌ام كه باورت شود كه همه من شده، همه تو! شدم تو.. و دلتنگ با توبودن در خيابان، در اتاق، در خواب، در بيداري، در سجده، در وضو و نماز! همه جا... كه بايستيم، بگوييم: "اهدنا الصراط المستقيم"
كه مي‌توانم در اين همه بودن و نبودنت، حضور و غيبتت، خنده را كه در زير پوست دست‌هايم، پاهايم، صورتم، چشمانم نمي‌گنجد احساس كنم
مي‌داني اين روزها بايستيم به نماز هم كم است براي اين همه ...
راستش همه اين‌ها را گفتم كه بگويم در حضورت هم دلم تنگ‌تر مي‌شود ولي آرام!

كه بگويم دلم هوايي شده تا يك قاب خالي بردارم عكس تو را كنار زندگي‌ام بچسبانم...


يه چيز با ربط:
اين قلب قفل خورده را انگشت چشم‌هاي تو باز كرد... حالا كليدش كجاست؟؟

يه چيز بي ربط:
1- هنوز دنبال نوشتن پايان داستان خوشبخت شدنمان هستم، لطفاً خط نزن انقدر...
2- گاهي كم باش، اما باش هميشه!

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 16:34 توسط مهدیه!| |


Design By : Night Skin