دختر ارديبهشت
همهچي، خودم، خودت، خودش
چقدر خوبه كه لازم نيست خودم رو خفه كنم تا اينجا عنوان بنويسم، اين عنوان داشتن هم چيز مسخرهاي... خيلي مسخرهاس كه تمام تلاشت براي داشتن يه عنوان باشه و بعد همون عنوان همه چيز رو خراب كنه بي اجازه! ميداني تمام سهمم از كودكي ، تمام سهمم از آينهي سياه چشمانم را به تو بخشيدم و تو ندانسته و خواسته ترسيدي سياه بخت شوي! حالا من از همان شب تصميم گرفتم چشمهايم را ببندم تا شب و روز همرنگ شود..
باز هم با ربط: يه چيز بي ربط: از ديشب دلم ميخواست بنويسم. نه از پريشب. نه از شب قبلش. راستش نميدانم از كي بود شايد از روزهايي كه در تقويم هيچ خدايي ثبت نشدند...
الان تمام حسم تهي بودن و بي رنگ بودن!بي رنگه بي رنگ..
چقدر بده كه نميتونم هيچ لباسي بپوشم همه رنگاش رو بلدي! و نميتونم بيرنگ بيرنگ محو بشم، تصعيد بشم!
همه عددها رو هم بلدي مثل همه آدم بزرگا!
و من چقدر كوچيكم...
چقدر...
نه عدد بلدم، نه بزرگ ميشم...
تا همين پريروز براي كم شدن 0.75 نمره انشا گريه ميكردم حالا نشستم براي رد نشدن تو تو امتحانات، براي نسوختن تو زار ميزنم...
ميبيني فقط موضوع عوض شده، وگرنه من همونم، گريه هم همونه!
سرم گيج ميره، دارم ميافتم زمين، تقريبا از پريشب كه عاشق شدم، از همون موقع احساس لحظه و پريشوني و آشفتگي كردم...
همون موقع بود كه از طعم شور اشك و تنهايي روي لبام و سردي انگشتام و تنم برات نوشتم،فكر كنم همون موقع بود كه لبام خشكي زد... شد درياي نمك!
همون موقع بود كه تمام ورقهاي دستم رو برات رو كردم...
گفته بودي، حواسم باشه، گفته بودي يه ماهي گير كه مي خواد شاه ماهي بگيره، همه طعمههاشو با هم تو قلاب نميذاره، لااقل طعمه خوب خوباشو نگه ميداره... اما انقدر دوستت داشتم كه به هيچ طعمهاي فكر نميكردم...
من رها دوستت داشتم، دوستت دارم، دوستت خواهم داشت، رها مثل خدا، مثل مامان...
بدون هيچ فعلي، گاهي حتي عاشقانهتر بدون هيچ صفتي!
و تو نميدونم كي خواهي فهميد كه كسي مثل من دوستت نخواهد شد، شايد هيچ وقت، مثل من كه هيچ وقت نميفهمم كسي مثل كسي دوستم ندارد...
از همون شب تا حالا، همه خيابونا، كوچهها، اتوبانها، پاركها، ميدونها، مغازهها شايدم شهرها، بوي آويشن ميدهند و طعم اشكهاي مرا...
و كسي حرمت اشك مرا نگه نميدارد!
-ميگن اشك آدم موقعي مياد كه يا چيزي رفته باشه تو چشمش يا چيزي از چشمش بخواد بياد بيرون! من چه كنم كه انگار سالها قراره آب از چشمام بياد.... چشمام سرما خوردن!-
از همون شب تا حالا من عاشق دستگيره در و شيشه ماشين شدم! عاشق...
از همون شب تا حالا هوايت را گم كردهام، از همان موقع كه بوي غريبي و دوري دادي... بوي خيابانها و پلاكهايي كه تو را با من نديدند!
از همون شب تا حالا خوابم نمياد از وقتي رفتي كه دور از چشمهاي هميشه بيدرام بخوابي...
گشنم هم نيست از وقتي نيستي تا نگاهم سير از چشمهايت شود..
موافقي ديگر؟
و حرف آخر اينكه:
تو كه مرا نمي گذاري
پس بردار و برو
يه چيز با ربط:
نه نرو!
صبر کن قرارمان این نبود!
بايد سكه بیندازیم اگر شیر آمد: تردید نکن که دوستت دارم، اگر خط آمد مطمئن باش که دوستت دارم.....
صبر کن سکه بیندازیم، اگر دوستت نداشتم آنوقت برو!!
تو بارون كه رفتي شبم زير رو شد، يه بغض شكسته رفيق گلوم شد!
دروغه،اين روزها چيز بي ربطي وجود نداره، همه چيز ربط داره به تو!همه چيز....
از آبان و آذر. از تمام پاييز دلم ميخواست بنويسم. اما همش بهانه بود. بهانه باران و برف بود كه باشي. بهانه كتابهايت كه برداشتم تا باشي. بهانه تمام طعمهاي آويشن و رنگها!
همش بهانه بود و من سعي ميكردم دست دلم بهانه شكستن ندهم. ميترسيدم يك روز من بميرم آخر و روي پل صراط يقهام را بگيرد كه تو مرا شكستي!
دستش بهانه شكستن ندادم. اما تا آخرش بهانه جرات دارد. بهانه لذت دارد تا آخرش... بهانه دارد براي من و حرفي ندارم كه بگويم و من كم آوردم!
از همان شبها بود كه گير داده بودم به دلم و گلم ....
همان موقع كه خطهاي در هم و برهم ذهنم را ديدم و گفتم مهم نيست. خط است. صاف ميشود. پاك ميشود. اما نه صاف شد. نه پاك شد و نه بدتر از همه، خط بود. هيچ چيز نبود جز بهانههايي كه براي تو شروع شدند و با تو تمام!
خطي از اولش هم در كار نبود، دچار بيماري توهم تو شدم! دچاري بيماري كسره تو!
همه چيز شوخي شوخي شروع شد، تو پرسيدي كه من دچار شدم و من گفتم دچار چيست.
اين روزها كه هنوز ننوشتهامشان تو نميپرسي و من ميگويم كه به اندازه سالهاي عمرم دچار شدم!
نه ! اشتباه شد
من بازيگر نقش دچار شدم
نميدانم شايدم من خود دچار شدم...
چيزهاي زيادي است كه ميدانم نميدانم، اما اين روزها و اين شبها برايم مهم نيستند و تو ميگويي ادامه بده و من آنقدر دلم برايت تنگ ميشود، آنقدر دوستت دارم كه نميدانم هنوز خودم را ادامه بدهم، تو را ادامه بدهم و يا نوشتنم را، شايد هم منظورت سه نقطههاست!
اين روزها و شبها نامم پرنده شده و هي مينشيند لب دلت و من حسودي ميكنم تازگي به كتابت... اما نه چيزي را كه دل نيست دلبستگي نشايد
دل خوش ميكنم به فردا، به حضور و غرق شدن...
و دلخوشم كه چشمهايم از گذشتههاي دور تا حالا خواب بماند، براي اينكه صبح با بوسه تو بيدار شود...
و دلخوشم تا براي اتاقم طاقچه درست كنم تا گلدان كاكتوسم بتواند هوا بخورد و گلدانم كاكتوسم هم تو را به ياد من و من را به ياد تو ميآورد!
منو تو فرق داريم بيشتر از همه فاصلهها و من به روي خودم نميآورم
و بي تفاوتي تو را هم به همه اين فرقها به فال نيك ميگيرم تفال ميزنم از شب يلداي چشمانت تا الان!
يلدا را هم دوست دارم يلدا، فال حافظ و تو!
يه چيز با ربط:
مهم نیست
من كه برای معامله نیامده ام
اصل مهم این است
كه هنوز تمام راه ها به تو ختم می شوند
وتو در جیب هایت تكه هایی از بهشت را پنهان كرده ای
نوشتن
فقط بهانه ای است كه با تو باشم
اگر چه
این واژه های نخ نما قابل تو را ندارند...
يه چيز بي ربط:
لازم دارم، لازم دارم يه چيزهايي بنويسم، لازم دارم از حسي كه بهم ميگه خوشبختم بيشتر از همه شاپركها بنويسم
لازم دارم كه بگم بهانههاي كوچك خوشبختي براي من هميشه و گاهي كافيست!
لازم دارم از حس نبودن و نداشتن و نخواستن بنويسم...از ...
از حس بودن و هميشه بودن هم!
يه چيز ديگه:
دختر صفحه ی بعد سطر اول می نشیند
آن قدر منتظر تا به سطر دوم بیایی بی بهانه ، بگویی دوستت دارم و نقطه!
مرا ورق بزن
| Design By : Night Skin |

