دختر ارديبهشت
همهچي، خودم، خودت، خودش
دعاي باران را ميخوانم...
يه چيز با ربط:
يه چيز باربط: يه چيز بيربط:
دود ميآيد از آن دورها، از آن سالها...
دود از چوب و جنگلي كه هنوز كُنده نشده! ببينم من نخواهم دود از كنده بلند شود چه بايد بكنم؟
حيف از جنگل
حيف از كنده
حيف از من
از آن موقع تا حالا هي باران آمده، هي ... اما اين آتش سيل ميخواهد وگرنه من كه خودم بارانم
اينجا همه ثانيههاست تا شروع من و گاهي مثل الان تا پايان من!
باور كن، باور كن نه چيز بدي شده و نه قرار است بشود و نه حتي پلك دلم ميزند، هيچ چيز نشده جز جنگلي كه آتش گرفته از سالها پيش و كسي نيست جز من تا دانه بكارد تا آب بدهد، تا منتظر آفتاب باشد، اصلا تا منتظر بماند... همين كه منتظر بماند كافيست... اما من كجا و سيل كجا؟ كاش ننشيني صاف روبروي منو بگي من هستم و من بودم! نه، نه همان كه من ميگويم نه هستي و نه ميتواني باشي!
هنوز هم ته ته اين دلم (اين كه من دارم اسمش دل است؟) ياد جاري است، ياد بر وزن باد، مثل خود باد و همين يعني زندهام و من آرزوي مردن ندارم، و ترس هم ندارم نه براي خودم و نه براي تو!
كاش باران بيايد، اصلا باد بيايد، بوران، برف، هر چه ميخواهد بيايد اما از ياد تو لبريز!
آمدم بگويم اينجا ورود افراد ممنوع است، اعم از متفرقه و غير متفرقه و تازه چقدر دير فهميدهام من گاهي متفرقهام و راه ندارم خودم به همينجا، اينجا مسير حركت من است، حالم از خطكشيهاي اين مسير بهم ميخورد، از ديواركشيها، از چراغها.. حالم تازگي هي بهم ميخورد، مثل ويار... ويار.. ويار باران كرده بود دلمان انگار (اين كه من دارم اسمش دل است)
دارم خراب ميكنم هر چه دار و ندار و پل كه ساختهام، خدا به داد همه برسد، به داد اين دل ما نيز هم (اين كه من دارم اسمش دل است؟)
ديروز بود، نميدانم شايد يك روز قبلتر از ديروز، مهم روزش نيست، مهم اين است كه من يك عدد مارمولك دل نرم را كشتم، به همين راحتي... دلم آمد (اين كه من دارم اسمش دل است ديگر؟؟)
انقدر اينجا دل و روده و مغز و آدم بهم بافتهام كه نميدانم چرا ميآيي وميخواني نظر ميدهي...
فكر ميكني آخر من چه ميشود؟؟؟ اصلا تو فكر هم ميكني؟ من كه نه!فكر كه كنم خسته ميشوم از الانم خسته تر... همه پاييزها، همه امروزها (كه دلم آمد)، اصلا همه!
يه چيز بي ربط:
صبح پاييزي/ نسيم/ بوي خاك باران خورده/ ميشود زندگي كرد هنوز و 10 تا خوب بود
ببين هوا سرد شده
نگاه هم سردتر
سرما ميخوري آخر!
خيلي تو هم نه، از بس من اين دو كلمه لعنتي را نگفتم، همين است ديگر!
بعد گفتم بيايم و از تو كه مرا دوست داري بگويم، بنويسم،ديدم اوضاع بدتر است، حدت ميل ميكند به 10، حدم ميل ميكند به صفر، خوب جمع كه نميشويم،ضربمان ميشود صفر!
اوضاع همين است به همين سادگي،كم كم يادم ميرود،من نيستم، بعد تو هم نيستي،دنبال سنگِ ماهم ميگردم، ميداني اين سنگ ماه خيلي ماه است،هم سنگ است، هم ماه! دنبال خدا نميگردم ديگر، همين جاست نزديكتر از پاي كاج سهراب...
از دست اين آرزوها،از اين خاطرهها،از اين تفالها،از اين يادها، از اين كتابها،از اين همه نوشتههاي تلخ و شيرين و ترش، با طعم نسكافه،آلبالوي مانيا، شكلات سياه و كيك پنير كه مرا ميبرد تا تو و ميرساند به من!
ببين اين همه راه براي گول زدن دل من هست، بيا خودم بهت ياد ميدهم! كاري به دل من نداشته باش، دلم سنگ ميخواهد!
راستي امشب مهتاب ميخواند....
راههاي آشناي روزانهام دارند گم ميشوند، اسم مدرسه، بغل دستي هميشگي،اعداد فارسي، بادام و آش و اسب و ايران، شعرهاي پاي تخته...
كاش من گم نشوم، قبل از برگشتنم...
اشتباه تنها يك اشتباه نبود
بلكه آينه بود!
من تو را با آينهها شناختم
من با تو از آينهها سفر كردم
و به خود رسيدم
حالا نميدانم از آينهها بيزارم
يا نه؟
| Design By : Night Skin |

