دختر ارديبهشت
همهچي، خودم، خودت، خودش
يه چيز با ربط: يه چيز بي ربط: يه چيز ديگه: خودم را فروختم روزي هزاربار کاش الان اينجا دستت را دور تنم مي انداختي نامت مرا به بند می کشد
یه چیز بی ربط: یه چیز با ربط: آرام نیستم، گه گاه حتی نیستم! دلم تمام شرها و وشورها را می خواهد با آرامش و همه این پارادوکس یعنی تو... یعنی لذت -کاش می شد لذت ببرم- چقدر دلم می خواهد تمامم شود تو و غرق شوم! (این رنگی ام الان!) نمی دانی چه شد! بیرونم کردند از بهشت، به جرم سیب خوردن سیب دستان تو، سیب چشمان تو! کسی نمی فهمد تو و سیب و بهشت یعنی چه! و من باز بیشتر سیب دوست دارم می خورم! قایم باشک بازی که می کردیم، چشم گذاشتم و شمردم زیاد، 10 تا بیشتر شده بود گمانم، نمی دانم چطور، من که تا 10 بیشتر بلد نیستم... و حالا هی دنبالت می گردم، و گاهی تمام نوازشت روی پوست برهنه ام می ماند، مثل دیشب... و الان تنم هی مور مور می شود –جایش خالی است- شاید گم شدم من فقط کمی مدارا کن؛ بعد تمام فصل ها می شود برای تو، تمام ماه می شود برای تو، تمام من هم می شود مال تو، قول می دهم (تو که می دانی من قول نمی دهم) راستی من تمام نمی شوم!
یه چیز با ربط: ناتصمیمی اذیت کرد و می کند! وقتی قرار باشد این بار عقل جای حس تصمیم بگیرد، دنیایت مثل همان بادکنک شل سیلور استاین می تِرکد. یه چیز بی ربط: هزار سال نوری بین ما فاصله است –بین خواستن و بودنمان- باز می گویم، نزدیکم نیا! (می دانم که می دانی پرروام!) و یه چیز جدید: من بازم حسم تصمیم گرفت!
دلم ميخواست صاف صاف بشينم جلوي خدا و بگم آرزوهام اينه ، بهم بدشون اما...
دلم ميخواست يه سبد بود پر آرزوهاي نوشته شده دست مي كردم سه تاش رو بر ميداشتم و ميشد آرزوهام، اما...
دلم ميخواست يه شب خواب ميديدم تو بهشتم، تو خواب يه گل ميدادن دستم بلند كه ميشدم از خواب گل تو دستم بود . من هاي هاي بي دليل گريه ميكردم،اما...
دلم ميخواست انقدر بزرگ نشده بودم تا داشتن يه عروسك و 2 تا پفك و يه بستني همه سه تا آرزوم بودن، اما...
دلم ميخواست همين كه مامان هست و بغلم ميكنه و من رو رو پاش ميخوابونه و صبحها دعاشو بدرقه راهم ميكنه و شباي چشماي منتظرشو رو،آرزوهام تموم شده باشه اما...
دلم ميخواست همين كه محسن باباي خاله بازي بشه و لازم نباشه تا با هم ماهي آهنربايي بگيريم همه آرزوهام باشه اما...
دلم ميخواست همين كه مانتوم اتو كشيده باشه و دفتر مشق و ديكتهام آماده، همين كه همه خودكار و مدادهاي رنگي داشته باشم، سه تا آرزوم باشه اما...
دلم ميخواست همين كه هنوز خانم حاج اصغر معلم حرفهام باشه و خانم جوادي معلم هنرم نباشه و مديرمون عوض نشده باشه، و هنوز آقاي زجاجي مونده باشه تو مدرسه سه تا آرزوم باشه اما...
دلم ميخواست داشتن يه رنگين كمون از لاكها و شالهاي رنگي بشه همه سه تا آرزوم اما...
دلم ميخواست كشيدن يه مار بوآ با يه فيل تو شكمش همه آرزوهام بشه اما...
دلم ميخواست همين كه يكي باشه نقاشي منو مسخره نكنه و به تعطيلي زندگيم نخنده بشه آرزوم اما...
دلم ميخواست حتي اينكه يكي باشه تا باهم به كارهاي من بخنديم،يكيه يكيه يكي، بشه همه چندتا آرزوم اما...
دلم ميخواست همين كه بتوني منو بخوني و بفهمي و ببري همه اون سه تا آرزوم بشه اما...
دلم ميخواست ميشدم آرزوت و اين همه هر چند تا آرزوم بود اما...
دلم ميخواست سه تا آرزو داشتم كه اگه تموم ميشدن هنوز بهونه داشتم واسه آرزو داشتن اما...
دلم ميخواست همين كه آرزو كنم پاييز كه مياد عاشق بشم، بارون كه مياد تر بشم و بيفتم تو حوض نقاشي بَسَم باشه، اما....
دلم ميخواست ميتونستم جرات كنم و قبل از رسيدن 24 ساعتم بخوام بيايي و آرزوم بشي، اما...
دلم مي خواست خيلي چيزها رو دلم نخواد، خيلي چيزها رو بذارم خودشون راه خودشون رو برن، اما...
دلم ميخواست حالا كه ميشه آرزو كرد يه BMW 735i بخوام و هي برم باهاش دور بزنم تا خسته شم و همه چي تموم شه اما...
دلم ميخواست رفتن وسط دريا و داشتن يه كلبه چوبي تو جنگل سبز با صداي باد لاي موهام ميشد همه آرزوي يه بچه بزرگ اما...
دلم ميخواست داشتنت و نداشتنت رو داشتم –شد دو تا آرزو- حالا كه يكي كم داره ديگه نميشه بشه سه تا آرزو! آرزوي سختيه خودم ميدونم... داشتن و نداشتن با هم!
هيچ وقت وقتي مي نوشتم فكر نميكردم براي داشتن سه تا آرزو -چه برسه به سوا كردنش- انقدر درگير شوم و بعدش نتونم نه سه تايي رو بنويسم، نه بگم ونه جدا كنم!
سه تا آرزويي كه اگر همين الان يه فرشته بياد اينجا و بگه آروزهات چي شدن مجبور نشم زل بزنم تو چشاش و آرزوهاي اينو اون رو بدزدم يا لال بشم و بگم: مممم ميشه وايسا يه ذره ديگه فقط...
-ولي مطمئنم يكيش براي من نبود!
ميدادمش به تو، خود خودت!-
حالا بذار روش آرزوهاي يكي ديگه كه حالا مالٍ تو شده و نميدوني چه كني اگه همين جوري آرزو بمونن!
و آبرويم را نريزي،دل!
لحظه ديدار نزديك است
Oh Heart! Don't disgrace me!
Time of visit is soon!
هر كسي بايد سنگي داشته باشد!
تو هم اينجا رو مي خوني و هستي و آرزو داري اگه دوست داشتي بنويس!
پاييز که مي شود
من باز عاشق تو مي شوم
تو باز فارغ از من می شوی
من تو را کم دارم
تو مرا زياد داري
خواستم با پولش دستت را بخرم
و تارهاي سفيد مويت را
همين بسم بود
گران تمام شدم،
ولي تو رفته بودي
تو مرا زياد داشتي!
و مرا محکم بغل مي کردي
و آرام مي گرفتم
کاش چشم هايم را با دستت مي بستي
و سرم را روي پايت مي گذاشتي
مثل آن دورها و قصه مي گفتي، قصه می گفتی!
مثل آن دورها که بهانه قصه ات من بودم....
سنگ صبورت بودم، سنگ صبورم بودی
کاش قدر لذتي را که به تو بخشيدم
رايگان
و به بقيه فروختم- شایدم نفروختم-
نمي دانم!
مي دانستي
هي بهانه کلاغ قصه را نياور
من قصه ناتمام زندگي ام...
تو می روی، تو می آیی، تو ناز می کنی، تو اخم می کنی، تو مشق هایم را خظ می زنی!
بهانه می آوری!
بی بهانه باش، مثل من!
در چشمانت غرق می شوم
بیشتر چه می خواهی؟
همه آن برای تو!
رها می شوی، آزاد می شوی به من می رسی!
نمی خواهی؟
دل من برای تو تنگ تر است....
راست بگو، چشم هایت گرسنه نیستند، یا روزه اند؟
- کاش همین الان اینجا بودی و مرا می بوسیدی از ته قلبت!
- دلم امشب پاستیل، کیت کت، و قهر خواست...!
- برام زخمه یا تار بودن کسی مهم نیست، وقتی برای کسی مهم نیست!
| Design By : Night Skin |
