دختر ارديبهشت
همهچي، خودم، خودت، خودش
تو را بيشتر از همه کلمه هايم دوست دارم و نوشتن مايل به چپم مي گويد که تنها بايد تو را بيشتر از همه انها دوست داشت! و تازه می دانم که همه کلمه های تو هم مرا دوست دارند، اما تو ساکتی و همين ساکت بودنت را دوست دارم، انگار که آرام مرا دوست داری، آرام آرام مرا می بری.... الان که اینجا هستم، همه حرف هایم درگیرن که کلمه شوند که بهتر از تو شوند اما من تو را بیشتر از همه کلمه هایم دوست دارم ... مثل آن موقع ها که باران را با رعد و برق با گِل دوست دارم.. و حالا همه کلمه هایم لال شدند و دست و پا چلفتی و خسته، کم آوردند از دست من، از من پیش خودم شکایت می کنند و هیچ جایی برای شکایت نیست و من خوشحالم! دلم می خواست کمی کمرنگ تر باشم، اما نه برای تو که بیشتر از همه کلمه هایم دوستت دارم، برای تو پررنگ می مانم! زير نور تو مي نويسم انقدر که لازم است روز نباشد باید تو باشی و نورت تمام ستاره ها هم حسودي کنن، مي نويسم که تو را بيشتر از همه کلمه هايم دوست دارم راستش فکر می کنم ننویسم ، یادم می رود تو را بیشتر از همه کلمه هایم دوسنت دارم، اصلا وقتی برای تو می نویسم می دانم برای چه زنده هستم... گفته بودم تو را بيشتر از همه کلمه هايم دوست دارم؟ دروغ بود آخر اولش تو را کمتر از همه آنها دوست داشتم بعد تو را اندازه آنها دوست داشتم و الان بيشتر از همه کلمه هايم دوستت دارم الان الان يعني همين الان بعد را نمي دانم و حتي نمي دانم تاريخ تکرار مي شود يا مي ميرد مي خواهم ديوانه تر شوم من باشم و قلبم و دوست داشتنت دير است براي عاقل بودن و مردن فکر کن بميرم و بعد بيشتر از همه کلمه هايم دوستت داشته باشم چه افتضاحي... آنقدر سرخوشم که فکر مي کنند ديوانه شده ام کسي نمی داند چون تو را بيشتر از همه کلمه هايم دوست دارم، هي زنده ام... وقتي هم مادرم مي نشيند که گل ببافد به موهايم مطمئن مي شوم که تو را بيشتر از همه کلمه هايم دوست دارم بين بودن و رفتن بايد انتخاب کنم هيچ کدام ربطي به تو را بيشتر دوست داشتن ندارد فقط در لحظه تصميم مي گيرم و رفتن را انتخاب مي کنم و تز از اینکه اینگونه تصمیم می گیرم هم خوشحالم حالا می گذاری تو را بیشتر از همه کلمه هایم دوست داشته باشم؟؟؟؟ یه چیز بی ربط: کاش بودی می دیدی ندیدمت یه چیز با ربط: دوست دارم آنقدر کوچک شوم تا پرنده ای باشم و آنگاه به سوی تو پرواز کنم «فروغ فرخزاد» و آنقدر باغ ميشوم،برگ ميشوم،درخت ميشوم، آسمان ميشوم كه پرندهام شوي، كه اسيرم شوي.. آن رنگها را يادت هست بهشتم كرد... يادم نيست نقاش بودم يا نقش، چه ميدانم،اصلا حرف تو سند، تو بگو من كدام بودم؟ اين همه يك نمونهاش: ”اخم كرده بودي و لبخند ميزدي،هر دو. يعني كه زيبايي من يك امر جدي است“
يه چيز با ربط: ۱- چشمهايم جوراب با گل صورتي ندارد، چشمهايم مال... ۲-چند مرده حلاجي تا دارت بزنم؟ يه چيز بيربط: ۱- هر روز در ميان، آزادم! ۲- خوبي اينكه فكر كني 24 ساعت ديگه بيشتر نيستي اينكه هر روز صبح با عشق به مامانت سلام ميكني!
خودم را به دهانت دوختهام كه صدايم بزني
شايد هم خودم را سفت به خودت دوختهام!
شايد هم نگاهم تو را به قبلها، به خاطرهها ميدوزد و تو نميآيي براي همين!
و هيچ وقت دیر نيست براي يك لا قبا شدن، براي بي سر و ته شدن، براي آسمان جل شدن، براي اين شدن...
سياهي را بر ميدارم در چشمانم ميريزم كه آتش بزند، زياد، زياد!
ته همه وجودم خاكستر بود كه نيست الان، كه آتش است.
اگر تا الان هم به خودم آتش زدم، حالا آتش ميزنم به تو و همه چشمهاي و دهانهاي ديده و نگفته!
ونميداني من چقدر دلم پرنده اسير ميخواهد.
آن باران را يادت هست، پا به پاي من آمد تا حوصله،تا هوا، تا نفس...
ميبيني كه ديگر كم ندارم..
و نميداني چقدر دلم پول تو جيبي ميخواهد.
اما الان نقاشم،همهي نقشهايي كه از من كشيدي پس بده،حتي گلهاي صورتي روي جورابم را! براي نگاري كه ببرد دل ما را دارم 10 تا، 10 تا گل واقعني...
زن،اسطوره، عشق، درك، صدا، جسم را ميكشم!
و نميداني من چقدر دلم بوسه ميخواهد.
| Design By : Night Skin |
