تبليغاتX
دختر اردي‌بهشت


دختر اردي‌بهشت

همه‌چي، خودم، خودت، خودش

حرف‌هايي هست براي نگفتن كه من هم نمي‌گويم، كسي هم لازم نيست زحمت شنيدنش را انقدر بكشد (لااقل اينجا)

و

حرف‌هايي هست براي گفتن، كه من كم ندارم از اين حرف‌ها و دل‌ها

و چند حوصله مي‌خواهم، كسي حوصله‌ام مي‌شود آيا؟

با توام، همين تو كه نگاه مي‌كني! مگر به غير از تو من كسي هم اينجاست؟؟؟

 

كج مي‌نشينم و راست مي‌گويم (همان حرف‌هايي كه حوصله مي‌خواهد):

 من رواني‌ام، در يك اتاق،در يك اتاق خالي. مي‌فهمي خ ا ل ي، خودم را به زنجير مي‌كشم، به جرم همه چيزبودن!

من رواني‌ام صبح تا شب  نه بار،‌بيست و هفت رنگ لاك عوض مي‌كنم، سه دست لباس مي‌شورم و هنوز به توپ‌هاي زده فكر مي‌كنم،‌قاب عكسم را بر مي‌دارم،‌موهايم را به آتش مي‌كشم و كتابم تمام مي‌شود!

من رواني‌ام، زنگ دوست ندارم، اما رنگ چرا!

من رواني‌ام، ناراحتِ ناراحت كه باشم، مي‌خندم و مطمئن باش كه نمي‌‏فهمي كي... (و انگار خوشحال خوشحال هم كه باشم همين است)

من رواني‌ام، به كاكتوسم گاهي 5 بار در روز آب مي‌دهم و گاهي در 5 روز يكبار!

كاكتوسم هم رواني است (نمي‌ميرد از دست من)

من رواني‌ام در هفت شهر، عاشقم و همه با هم دشمنيم!

من رواني‌ام،‌اما خوشبختانه تو و كس ديگري رواني نيستيد و من اصلا نمي‌فهمم چرا قرص نمي‌خوريد و زياد نمي‌خوابيد و داد نمي‌زنيد و نمي‌خنديد و گريه نمي‌كنيد و حرف نمي‌زنيد!

 

 


يه چيز بي ربط:

شازده كوچولو، گل، سياره،‌اهلي!

 

يه چيز باربط‌:

هنوزم دلم مي‌خواد وقتي مي‌دوم تو جنگل باد موهام رو ببوسه!قبل از اينكه آتش اونو مي‌سوزوند!

 

 

نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 1:31 توسط مهدیه!| |

 

من منتظرم تا شب، تا آغوش گل، تا آرامش، تا چشمك ستاره، تا لبخند ماه..

صبح كه بيدار مي‌شوم پروانه‌ها مرا مي‌بوسند!

صبح‌ به ياس‌ها سلام مي‌دهم!

باران نام من است،‌شب نام من است، بهار نام من است، بهشت نام من است و خدا نام من است!

ولي من ،‌من به اين كوچكي،‌از تو،‌تو به اين بزرگي مي‌خواهم بپرسم، نه! مي‌خواهم شاكي شوم،‌نه!‌مي‌خواهم كافر شوم!

مي‌خواهم از آنجا بگويم كه با هم آشنا شديم،‌از سالش،‌از بهارش،‌از اردي‌بهشتش!

از آنجا كه مهربان بودي!

از آنجا كه مرا ساختي، و بهتر بگويم از انجا كه مرا دوست نداشتي، تا الان كه ذره ذره ...

از اينكه قلبم،‌دستم،‌دلم منتظر است

و شانه‌ام سخت آماده

و چيزهايي كه تو بخشيدي،‌هنوز مرا آرام نكرده

و بگويم كه هنوز مرا با تو كاري است!

دلم از تو شاكي است،‌از تو بيشتر از همه،‌كه مرا با درد يادت هست،‌كه مرا با اندوه يادت هست...

و از دست خودم،‌خودم بيشتر از همه،‌از خودم بيشتر از همه،‌كه تو را يادم نيست، مگر گاهي از سر...

...

دلم بچگي مي‌خواهد و ماژيك و تخته

دلم معلم مي‌خواهد و همكلاسي و خنده

زنگ تفريح مي‌خواهد و سر كلاس ماندن

پچ پچ سر كلاس مي‌خواهد و ميوه ته كلاس

خط‌كشي دفتر مشق و نمره

برنامه سر صف و مسابقه و سرود

 

 

راستش دلم مي‌خواهد آنقدر سرطان بچگي بگيرم

كه درد بي‌خوابي،

درد گريه،

درد نخوردن سيب‌هاي خانه عمو خليل (خدا بيامرزدش)،

درد عروسكم كه در جعبه است،

درد آهنگ‌هاي غروب و طلوع قميشي،

درد پر درد مادرم،

درد بي حرف پدرم،

درد بي‌آغوشي تو،

درد فراموشي تو،

يادم برود

 

و بخندم با همان سيب و عروسك ،‌با همان كوه و جنگل پست‌هاي قبل،‌ با همان بي دردي!

 


يه چيز بي ربط:

 

صدا كه نمي‌آيد

گه گاه من مي‌آيم و باد كه مي‌رود!

مرا درياب...

 

يه چيز با ربط:

 

تا آرامش براي من،

تا آرامش براي تو،

تا آرامش براي همه

هستم!

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 0:17 توسط مهدیه!| |


Design By : Night Skin