تبليغاتX
دختر اردي‌بهشت


دختر اردي‌بهشت

همه‌چي، خودم، خودت، خودش

منتقدانه و مهربانانه نگاه كنم، مي‌گويم:

 همه من‌ها گذشت و من كم نشد و ماند و شايد هم بيشتر شد و نشد..

نمي‌دانم..

فردا به آن فكر خواهم كرد،(فردا هم فكر نخواهم كرد)

زياد آمدند، زيادتر رفتند...

اصلا راستش را بگويم همه ضميرها جمع و تك تك آمدند و رفتند!

همه فعل‌هاي حال و آينده‌ام گذشته شدند!

و اين‌ها همه يعني يكسال ديگر هم گذشت!

يكسال از من

از تنوع

از خنده

از گريه

از آزار

از تنهايي

از باران

از برف

از شيطنت

از راه

از دوست

از مسير

از كوه

از كتاب

از تلاش

از شهرآشوب

از آدمك‌ها

از جاودانگي

از قاطي

از رنگ

از گل

از...

 

 

بي بهانه گريه كردم، بي بهانه‌تر خنديدم!

داد زدم،آمدم، رفتم، گه گاه ماندم!

قصه شروع كردم،

كلاغ‌ها را تا پاي خانه‌شان بردم،

قصه با ماست گفتم، راست گفتم

اما به كسي نمي‌گويم كه

تو دروغ گفتي، همش از .... گفتي

و خدا من را ساخت روي زمين،‌تا باشم،‌لذت برم و شايد...

خدا با من مهربان بود

و

من هنوز يادم نرفته كه گذرا،‌سخت اما نرم، داغ اما سرد، روان و انگار دست نيافتني باشم!

 

 


 

يه چيز با ربط:

كمتر از ۴ ساعت ديگه مي‌يام...

برايم يه آرزو مي‌كني؟‌

مي‌شه واقعني باشه؟ مي‌ِشه از ته دلت باشه؟؟

 

يه چيز با ربط تر:

من اين بار به اميد آن رنگ صورتي و آبي كودكي به دنيا مي‌آيم و همه روياهاي خوب، همه آرزوهاي قشنگ را خودخواهانه مي‌خواهم..

 

يه چيز بي ربط:

حالا كه مرا نمي‌گذاري

خودت را بردار و برو!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 0:4 توسط مهدیه!| |

... سلام،دارم به تو سلام مي‌كنم! انگار دارم باز در اوج هوس و پريشاني نامه مي‌نويسم برايت،‌در خواب و رويا و كابوس!

بعدش بايد بپرسم خوبي،‌تو كه خوب مي‌داني تا برايم مهم نباشد نمي‌پرسم!

اما؛ فلاني سلام...

يادم مي‌آيد آن موقع كه برايت به دنيا آمدم همه گفتند بچه‌ايي! من هم بچه بودم، بچه هستم،‌بچه خواهم ماند..

آن موقع كه برايت به دنيا آمدم،‌برايت نوشتم، اصلا براي تو بود كه نوشتم،براي تو بود كه ‌حرف مي‌زنم، اينجا براي حرف زدن است و من راستش را بگويم پارسال نبود، 6، 7 و يا بيشتر سال پيش بود كه به دنيا آمدم، دنيايي از جنس شيرين كاغذ و مداد و خودكار، به دنيا آمدم تا عاشق شوم، به همين شيوه ناعاشقي اما كمتر از امسال!

پارسال همين موقع ها بود كه در شناسنامه‌ي اينجا ثبت شدم، صادر شدم!

هنوز خيلي دقيق نمي‌دانم اين مني كه مي‌نويسد براي كه و چه مي‌نويسد، فقط مي‌دانم بارها آزرده شد،‌بارها آزرد!

براي همين نوشتن نانوشتني‌ها...

 

اما هنوز هم مرا با در و ديوار سري هست...

 

مي‌نوشتم از درد نبودن،

مي‌نويسم تا بودن

مي‌نوشتم از فرياد

مي‌نويسم تا آرامش

مي‌نوشتم از اينجا

مي‌نويسم تا آنجا

 

مي‌نويسم تا اين عصرهاي عجيب،‌اين روزهاي غريب، همه محل نگذاشتن‌ها، برآورده نشدن‌هاي همه دعاها، باز نكردن همه فال‌ها، همه رنگ‌هاي قاطي و همه آن‌هايي كه خيلي مال من نيست تمام شود!

مي‌نويسم تا اردي‌بهشت تا با همه‌ي بهشتش مال من شود!

مي‌نويسم از اول سلام تا آخر خداحافظ كه بداني...

 


يه چيز باربط:

به بهانه‌ي يكسالگي دختر بهشت

 

 يه چيز بي‌ربط:

بلند بلند مي‌گويم؛

دلم بوسه و باران مي‌خواهد با بوي سيب ته يك جنگل پر يا يك كوه خالي!

 

و يه چيز ديگه:

يه مقداري دعا لازم دارم!

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:55 توسط مهدیه!| |


Design By : Night Skin