دختر ارديبهشت
همهچي، خودم، خودت، خودش
نشستم فكر كردم، راه رفتم، باران آمد،ايستادم ديدم تو هم نباشي زندگي ميكنم... (مثل تو كه من نباشم هم زندگي ميكني و به روي خودت و خودم نميآوري،نميدانم شايدم برعكس) ديدم لازم نيست هي خودمان را با سنجاق بهم بچسبانيم... ديدم لازم نيست مثل پروانهها شي كه تا خارم به بالت رفت،گريه كني... ديدم به من چه كه تو ميخواهي صبر كني يا نه تو دوستم داري يا نه تو جرات داري يا نه تو ميفهمي يا نه تو ميماني يا نه... اصلا تو همه فعلها و نفيها به من چه! ديدم هيچ كدام به من هيچ ربطي ندارد! من ميتوانم صبح كه ميشود،نون و پنيرم را از مادرم بگيرم، بگويم دوستت دارم و بدوم تا ته دشت... تو هم بخواهي يا نخواهي همين است! مهم نيست ،من كه ميرسم، آخرش تو ميماني و حسرت من! شب كه ميشود ميآيم با خيالت بخوابم،ميبينم خيالت مثل همه خيالهاست! تاريك!هفت رنگ!بيشتر از همه بيرنگ... خوشحال ميشوم كه تو ميماني و حسرت من! كه من ميمانم و يك دنيا زندگي... كه من ميمانم و خيال خودم! كه راحت مينشينم و مينويسم... ميخندم از ته دل.. به تو به خودم به همه به روزگار به 11 به 12 به باران به بهشت به مرض به عشق به ديوانگي به مادر ميخندم از ته دل و به تو و خداي تو هم حسودي نميكنم! يه چيز بي ربط: ته چشمهاي من خدا شيطنت ميكند ته دل كي شيطان خدايي؟؟؟ يه چيز باربط: خدا من را از سر لبخند و خنديدن هم نوشته بود،يادم رفته بود! نشستم هي به انتظارت....... از اول، از اول همان سال، همان اول... همان اول سالي كه تو نداشت،نشستم... تا همين سالي كه هنوزم نميدانم تو دارد يا نه نشستهام اما خستهام خسته از اين همه بي جواب نشستنها... اول همان سال كه نشستم دستهايم پر بود، به انتظار آمدن اين توي لعنتي، بستني شاتوت و آلبالو و انار جمع كردم، عروسك بغل كردم،گريه كردم، ساعت كوك كردم به وقت هر سال،صبح،گاهي ظهر،شبها حتما با آمدن ستاره، نيمه شب كه خواب نبودي بيشتر! گل بو كردم سيب سرخ آوردم اول همين سال دستهايم خالي شده، ببين! اين طرف را اينبار خوب نگاه كن! حوصله كن.... هنوز مانده تا برايت بگويم، تو كه ميآيي،مينويسي و ميروي... تو كه ميآيي ردپا ميگذاري و ميروي... تو كه ميآيي كه بروي... حوصله كن تا برايت بيشتر بگويم... حوصله كن اين همه شبيه من! سرم درد ميكند، نه دروغ ميگويم گاه تير ميكشد آنجا كه تو بوسيدي بد! از امسال كه شروع شد هنوز شروع نشده خستهام! با اين همه اتفاق ناخوب! از تو كه نميفهمي... از باران كه نيامد... از خدا كه با من و دلم جداً سر لج دارد خستهام! از زندگي كه نفهم است خستهام.. بهانه ميآوري چمدان بر ميداري كفش ميپوشي دست مشت ميكني به در و ديوار ميكوبي اما باز نميفهمي كه چقدر خستهام! نميفهمي كه بغل آرامش جنگل كوه مقداري آفتاب داغ باد باران بوسه فرار يكي دو تا حرف نا حساب حتي، هم كفايت ميكند تمام زندگي من با تو را! -تمام چيزهايي كه تو نداري-
یه چیز با ربط: يادت باشد من نميخواهم تو شوم نميخواهم تو هم من شوي یه چیز بی ربط اما مهم: من را خدا از سر دوست داشتن نوشت و غرور! خدا هم با ما...
| Design By : Night Skin |

