تبليغاتX
دختر اردي‌بهشت


دختر اردي‌بهشت

همه‌چي، خودم، خودت، خودش

دلم گرفته از امسال كه مثل همه‌ تو ها مي‌خواهد برود...

دلم نمي‌خواهد تمام شود،‌مي‌رود اما هنوز بيشتر از تو براي من بود،مي‌ماند ...

مثل الان، مثل كودكي، مي نشينم پا به زمين مي‌كوبم كه نرو!

مي‌رود مثل تو!

نمي‌خواهم...

نه براي اينكه تو را گم كردم،‌نه براي اينكه تو را پيدا كردم،‌فقط مي‌خواهم بماند و نرود...

نه براي اينكه زيادي،‌نه براي اينكه كمي...

براي هيچ‌كدام!

شايد براي اينكه نه شروعي و نه پايان...

نه براي اين هم نيست!

تو هم تمام مي‌شوي بي اينكه من بدانم چرا و چگونه و كِي شروع شدي و چرا و چگونه تمام مي‌شوي...

تو هم مثل امسال!

تو من و خودت را به آخر نمي‌رساني باز هم!

گفتم حتما مي‌شود تو را بيشتر از كلمه دوست داشت،‌حتما مي‌شود تو را سرشار دوست داشت، مي‌شود تو را رها دوست داشت،‌مي‌شود تو را بيشتر از امسال دوست داشت، اما...

اما نشد..

نمي‌دانم مي‌آيي تا آنور سال با من يا نه!

تازه كه دوستت داشتم.. ديدم...

نديدم...

اعتراف مي‌كنم كه من موقع ديدن‌ها كم مي‌آورم!

يا بهتر بگويم چشمم را مي‌بندم كه نبينم ...

گفتم حتما مي‌شود براي خواندنت عمري وقت گذاشت مثل شعر،‌اما كوتاه بودي حتي كوتاه‌تر از داستان!

كوتاه بودي مثل امسال،

‌شايد من زياد مي‌خوانم اما شايد!

 

دلم سفره هفت سين نمي‌خواهد،‌دلم ماهي قرمز نمي‌خواهد ماهي سين ندارد،‌تو هم سين نداري!اما دلم تو را مي‌خواهد لااقل بيشتر از امسال!

دلم سبزه نمي‌خواهد كاش سبزه نارنجي بود!

دلم عيدي نمي خواهد!

تو كه عيدي نمي‌دهي!

تو كه مرا نمي‌بوسي، تو كه دلتنگ من نمي‌شوي...

دلم عيدي نمي‌خواهد!

نشسته‌اي و من نمي‌دانم از من و اين حالم چه مي‌خواهي!

نمي‌دانم چرا مي روي آنور سال و صبر نمي‌كني!

دست از سرم بر ندار!

 


يه چيز با ربط:

دلم نمي‌خواهد امسال تمام شود مثل تو كه نمي‌خواهم با تمام كم بودنت،‌با تمام كوتاه بودنت تمام شوي

 

 

 

يه چيز بي ربط:

 

 .............

من به خودم مربوطم.

 

 زیر باران نشسته‌ام

طوري كه شما فكر مي‌كنيد

 دارم رو به دريا گريه مي‌كنم!

 

يه چيز ديگه:

امسال، بهار،‌عيد، شكوفه، باران، آرامش...

اميدوارم عالي باشه!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 22:34 توسط مهدیه!| |

 

من

خسته‌،

داغون،

پریشونم..........

خيلي خسته‌ام!

 

دلم هواي غزل

دلم هواي هوا

دلم هواي آزادي

دلم هواي روح

دلم هواي حافظ

دلم هواي فروغ

دلم هواي بارون

دلم هواي برف

دلم هواي هيچ كرده است!

هيچ

نبودن

نرفتن

نماندن

...

گكحخبيتش.تافتلبذبي

۵۴۸۷زشيمشسنيآسشتش۴۵۳۴۱پىچ!ى!


يه چيز با ربط:

سر آن ندارم امشب ميزبان كسي باشم

چراغ را خاموش مي‌كنم

اما

سر انگشت تمامي جهان

ناگاه زنگ حواسم را مي‌فشارد

فرياد مي‌زنم :

كسي در خانه نيست!

نيست!

نيست!

نيست!

بگذار نباشد!

 

يه چيز باربط تر:

خسته تر از اونم كه نظر كسي آرومم كنه!

نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 19:50 توسط مهدیه!|

مي‌خواهم ننويسم، مي‌خواهم ننويسم ...

از تو و همه خوبي‌هايت كه از سر لطفت نبود، از سر دلت بود! براي من نبود، براي خودت بود!

دارم بيشتر سعي مي‌كنم تا بفمم پلك دلم سر چه مي‌زند...

سعي مي‌كنم،‌سعي مي‌كنم،‌سعي...

براي قسمتي كه با تو يكي شده سعي مي‌كنم.

 

مي‌روي و ردپايت مي‌ماند، مي‌آيم كه ردپايت را با بودن گاه به گاه ديگري پر كنم، خالي مي‌شود!

مي‌آيم چشم‌هايت را ببوسم،‌نيستي و چشمم اشك آلود مي‌شود..

مي‌خواهم نبودن تو را با بودن ان يكي و شايد هم آن يكي ببلعم،‌اما نمي‌شود!

 

باز اين ساعت لعنتي كار مي‌كند، گفته بودم دوستش ندارم، حتي آن ثانيه شمار مسخره را!

باز اين ساعت لعنتي كار مي‌كند و خط خطي هاي من بيشتر مي‌ِشود!

خط مي‌زنمت اين بار...

اگر.. اما .... اي كاش...

خط نمي‌زنمت انگار،منِ بي‌عرضه را چه به خط زدن تو؟؟!!!

تمام دلم شد اما و اگر و اي كاش!

تمام دلم شد اين و آن و اين!

تمام دلم شده تو و تو و تو!

 

ستاره مي‌كشم روي كاغذم،‌يعني خوبم و پر ستاره!

خط مي‌زنم بقيه‌اش را به جاي تويي كه نمي‌توانم خط بزنمت!

 

گوشي را خاموش مي‌كنم،‌دو شاخه آن يكي را مي‌كشم!

اين يعني زندگي

 


یه چیز بی ربط:

آغوشت

اندك جايي براي زيستن

اندك جايي براي مردن

 

 

یه چیز با ربط:

از همه چي ممنون،‌

از دوستي احمقانه‌ات

از رفتار عاقلانه‌ات

از بودن مهربانانه‌ات

و از رفتار ظالمانه‌ات

 

یه چیز با و بی ربط:

من همين‌جا،‌در حضور همه شما آدم بزرگ‌ها و شايد خيلي بزرگ‌ها،‌از آدم بزرگي استعفا مي‌دهم،‌همه دارو ندارم،‌در بزرگي،‌شامل... (راستش گوشه گوشه اتاق و تخت و كمدم را كه مي‌گردم،من هيچ ندارم جز انبوهي از خرت و پرت كه كسي جز من بلد نيست از آنها استفاده كند،‌به اندازه خدا كاغذ و خاطره و گل ) را به تو و تو و تو مي‌دهم و استعفا مي‌دهم!

مي‌ماند،‌چند كتاب داستان و شعر كه مداد رنگي دارم تا رنگش كنم،‌عروسك‌هايم كه به نوبت يكي مامان مي‌شود و آن يكي از سركار نان مي‌آورد، يك تار كه به درد آدم بزرگيي كسي نمي‌خورد، (خودم هم بچه که هستم بدردم می خورد!) و مقداری خودكار و مداد و كاغذ!

من همين الان استعفا مي‌دهم،‌كسي اگر مدارك من،‌رسم من،‌شيوه ناعاشقي من و ... به دردش مي‌خورد بگويد ارزان مي‌فروشم،‌اما پولش را براي خريد 1 روز نيمه و 8 ساعت از زندگي تو لازم دارم!

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 0:22 توسط مهدیه!| |


Design By : Night Skin