تبليغاتX
دختر اردي‌بهشت


دختر اردي‌بهشت

همه‌چي، خودم، خودت، خودش

مي‌خواهم با تو از انتظار بگويم!

انتظار كمي باران،‌از اين همه برف، از اين همه سرد خسته شده‌ام...

             يك آغوش گرم،‌بي سرما مي‌خواهم!

مي‌خواهم با تو از رنگ بگويم!

از اين همه سفيد، از اين همه سياه،‌از اين همه يكرنگي خسته شده‌ام...

دلم كمي رنگ كمان مي خواهد...

            دلم كمي قاطي مي‌خواهد!

چه مي‌گويند؟‌شنبه،‌يكشنبه و گاه سه‌شنبه!

همان را دلم مي‌خواهد!

مي‌خواهم با تو از مكان بگويم!

وزن زمين آزارم مي‌دهد، وقتي در هواي بي‌وزن تو مي‌گردم!

           دلم كمي خلا، كمي جاودانگي، كمي مريخ مي‌خواهد!

مي‌خواهم با تو از لحظه بگويم!

لحظه‌ي ديدار!

باز مي‌لرزد دلم،‌دستم...

نه!

كاش

مي‌لرزد دلم،‌دستم!

كاش

لحظه‌ي ديدار نزديك است!

          دلم كمي آن زمان تر،‌آن سوتر مي‌خواهد!

 

كجا ممكن است ناغافل تو را پيدا كنم؟

تو در كدامين زمان و مكان به وقوع خواهي پيوست؟

كه تو را بيايم و مست سرخوشي شبانه و شاعرانه‌ام شوم!

مست شمع و تو و تنت!

 

دلم مي‌خواهد بي دو دو تا، چهارتا بيايي،‌مي‌دانم كه اينگونه آمدن،‌اينگونه رفتنم دارد،

                         اما مي‌خواهم!مي‌ارزد!

 

گل،

شب،

بوسه،

عطر،

خداحافظ!


 

یه چیز بی ربط:

در اوج بودن،‌به اوج رسيدن، كسي را در اوج نگهداشتن كدام سخت تر است؟؟

 

یه چیز با ربط:

من رفتم،‌هنوز همه‌چي عاليه!

من خوبم و جز ضعف‌هاي گاه به گاه از سر بي دردي، ملالي نيست! جز دوري شما كه آنهم اميد دارم به زودي زود ديدارها تازه گردد!

 

نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 20:17 توسط مهدیه!| |

باز هم همان حكايت هميشگي، همان حكايت دلتنگي...

از زبان همه مردم، از زبان كوچه، از زبان اتاق،از زبان تو و خودم دلتنگم....

دلتنگ روزهاي خوب پارسال، پاييز و زمستان گذشته، ماه پيش، شايد هفته پيش، اصلا همين ديروزها كه توبودي..

همين نزديك ها بود،‌شايد هم كمي نزديك‌تر!

نشستيم كنار هم، دستت دستم را گرفته بود، دستت ها!نه؛ نشستيم رويه‌روي هم. اين‌طوري عاشقانه‌تر است!

اَه كه حالم از عاشقانه‌اش بهم خورد.

اصلاً تو را، مرا چه مي‌شود. نشستيم ديگر همين!

 به همين سادگي كه مي‌شود روبروي هم نشست و همديگر را نگاه كرد...

دروغ مي‌گويم، دروغ مي‌گويم، بد دروغ مي‌گويم!

اصلا ساده نبود، سخت بود، نشستن، نگاه كردن، ... سخت بود،‌همه سخت بود!

سخت براي من، تو را نمي‌دانم!

هي فكر كردم،‌تولدت بود،‌تولدم بود، عيد بود، جشن بود!

نه هيچ چيز نبود، هيچ چيز نبود جز دلتنگي عاشقانه من براي تو!

راستي تو لجت نمي‌گيرد از اين همه غرور و منم منمِ من!

كاش نمي‌گفتم ”تا“ به تو هيچ وقت!اين تايي كه مي‌گذارم براي همه گريبانم را گرفت، كم مانده تا بغضم ...

اَه كه حالم از تا هم بهم خورد.

اصلاً نشستيم روبه‌روي هم، خوب است ديگر! هي نگاهت كردم، به هواي اينكه در چشمت بخوانم كه مالِ مني! اما تو مثل همه،‌حتي مثل ما، مثل من، نگاه نكردي تا نفهمم كه نمي‌ماني!

باز هم همان حكايت دلتنگي من.

دلم براي همين فردا تنگ است،‌نه ديرتر پس فردا!

شايد هم هفته و ماه ديگر كه نمي‌دانم كدام ماه است، نمي‌دانم چيست، نمي‌دانم كجاست...

دلم تنگ است، دل تنگم تنگ است...

راستش را بخواهي خوشحالم، از همه چيزهايي كه هستم، از امتحان‌هاي تمام شده‌ام، از نوشتنم، از مادرم،از تار، از اتاقم،از خيابان،‌از كوچه، از رنگ‌ها، از صدا، از داد، از كاكتوس، از بستني با پاستيل....

از چيزهايي كه ندارم كه كم است و تو كه زيادي دلتنگم فقط!

و مي‌دانم كه دلتنگ مي‌مانم هميشه!

 

 


چه‌ها گذشت؟ به يادم نيست- زمان يافتن‌ات- بر من

ولي هميشه به‌يادم هست كه چشم تو نگرانم بود

 

من از هميشه چه مي‌خواهم؟ به‌جز توالي توصيفت

همين تسلسل بي‌تكرار هميشه لطف بيانم بود

 

من و توايم و عطش اينك- بنوش يا كه بنوشانم

ز شوكراني از آن خالص كه نوشداروي جانم بود.

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 23:16 توسط مهدیه!| |


Design By : Night Skin