تبليغاتX
دختر اردي‌بهشت


دختر اردي‌بهشت

همه‌چي، خودم، خودت، خودش

از اول دنيا اينجا ايستاده‌ام،

نه؛ از اول بهشت،

نه؛ از اول آدم،

نه؛

 از اول حوا

تا امروز

هزار بار زيررو شده‌ام

به هواي زمين،

نه؛ به هواي سيب،

نه؛

 به هواي تو...

 


يلدا،

      من،

           تنها،

               دلم،

                   خدا!
نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 22:56 توسط مهدیه!| |

مي‌خواستم چشم‌هاي تو را ببوسم،

تو نبودي،

باران بود!!!

نفهميدم چه شد كه باز يكهو و بي‌هوا،

هواي تو كردم...

دست خودم نبود،

نمي‌دانم دست خودم بود مي‌گذاشتم

 دلم،

در اين همه باران،

پي دل باراني تو بيايد يا نه...

به دنبال خطي كه عاشقم كرد،

به دنبال دلي كه دلم رفت ..

نمي‌دانم دست خودم بود مي‌گذاشتم يا نه...

نمي‌دانم!!

 


مي‌خواستم چشم‌هاي تو را ببوسم،

تو نبودي،

باران بود!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 11:12 توسط مهدیه!| |

مي‌خوام يه جايي برم،

 خيلي مهم نيست كه دور باشه يا نزديك،

 خيلي مهم نيست بالا باشه يا پايين،

 مهم نيست كسي بشنوه يا نه..

مهم اينه كه از ته دلم، از عمق وجودم فرياد بزنم...

فرياد

فرياد

فرياد

و شايد خالي...!!!!

به درگاه كوه

در معبر باد

در آستانه‌ي علف و دريا

در چارچوب پنجره، رو به باغ نداشته...

فرياد بزنم

فرياد

فرياد

فرياد

و شايد خالي...!!!!

 


تو:

خواستي حرفي بزني، در عوض فقط گوش دادي

خواستي خوب نگام كني، اما هي بين زمين و آسمان دودو زدي

خواستي بهم بخندي، ديدي كه از خوشي گريه‌ات گرفته

خواستي با حرفم مخالفت كني، اما نمي‌دونم چرا فقط گفتي: درسته

خواستي دست منو محكم، مثل خودم فشار بدي، در عوض سرتو انداختي پايين و عين دست و پا چلفتي‌ها داغ شدي

وقتي مي‌رفتم، خواستي بگي: نه، صبر كن يه حرفي دارم..

در عوض گفتي:

خداحافظ

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 21:33 توسط مهدیه!| |

 

عصر روزها كه مي‌شود بي آنكه منتظر عصرباشم، منتظر شب باشم. تنها مي‌شوم!

همه هستند، به غير از من!

عصر روزها كه مي‌شود حرف نمي‌زنم... حرف نمي‌زنم يا نيستي، يا آن‌طور كه مي‌خواهم نيستي...

هميشه همه چيز نبايد گفته شود!!!!

عصر روزها كه مي‌شود، تنها كه مي‌شوم، راه مي‌روم، راه مي‌روم تا خسته شوم،راستش خسته هم نمي‌شوم...

يادم رفته كه مي‌شود خسته شد!

عصر روزها كه مي‌شود. دنبال تو مي‌گردم، دنبال من مي‌گردم.. پيدا كه نمي‌كنم راه مي‌روم راه مي‌روم.

تقريبا نامعلوم..

مقصد: آخر شب، خانه.

مبدا: اول، اينجا.

خيابان آفريقا. شلوغ و من در پياده‌رو. نه مي‌بينمشان، نه مي‌شنومشان.. گاهي ببخشيد!

بزرگراه حقاني، شلوغ و من در پياده‌روي كه وجود ندارد!

پارك طالقاني و من تنها

تنها‌، تنها، تنها. راه مي‌روم، راه مي‌روم، راه مي‌روم!

از عصر گذشت، شب شد!

شب آمد، ستاره آمد

من نيامدم!

اينجا تصميم مي‌گيرم اگر قرار است كتاب‌هايم را از زير باران بردارم، از اين به بعد نه پارك طالقاني را آلوده به ما كنم و نه زير باران را..

ديگر هيچ چيز آلوده به ما نخواهد شد!

همين‌جا با تصميم مي‌گيرم كه با يار مهربانم آشتي كنم، با هواي كودكي..

پس خيابان را تا مي‌كنم و در جيبم مي‌گذارم... –همه‌ي خيابان‌هاي تهران، همه‌‌ي پس كوچه‌ها، همه‌ي دلهره‌ها، همه‌ي خنده‌ها-

باران مال من است!

خش خش برگ‌ها زير پاهايم مال من است!

 

صبح آمد،

ستاره،

خورشيد،

نگاه،

مردم،

من نيامدم!

من براي توي خودم مي‌آيم

بي‌آنكه شب و ستاره، آفتاب و نگاه بهانه كنم.

مي‌آيم

اما براي توي خودم...

از الفبا نوشتن نام تو كافي است..

از اعداد سالروز تولدت...

ديگر هيچ چيز آلوده به ما نخواهد شد!

يا من يا من و توي من!

 

يه چيز شديدا با ربط:

 

خودخواهم و خود مي‌دانم

خوشحالم و خود مي‌بافم

 


 

باز در جمع تازه‌ي اضداد، حال و روزي نگفتني دارم

آه... چنديست شعرهايم را، جز براي خودم نمي‌خوانم

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 0:51 توسط مهدیه!| |


Design By : Night Skin