تبليغاتX
دختر اردي‌بهشت


دختر اردي‌بهشت

همه‌چي، خودم، خودت، خودش

 

بخواب دير است..

بخواب تا بيش از اين شب و تنهايي و بي من تو را و چشمانت را نيازرده است،‌بخواب تا چشمانت با سياهي شب گم نشده...

بخواب ..

بخواب تا همه آنچه از دست رفته را به تو بازگردانم...

بخواب براي فرصتي كه به تو داده‌ام، براي بخشايش..

بخواب تا رجعت دردناك مرا نبيني، تا مغز استخوانت از سرماي من و دستانم نلرزد..

بخواب تا من كه از جلوي ديدگانت مي‌روم، خم به ابرو نياوري.....

بخواب، دير است براي بازگشتن من، تو پاي پنجره يا جلوي در به انتظار من ايستاده‌اي و هنوز ريزش باران بر گونه‌هايت تو را جوانتر مي‌كند..

هنوز هم به دنبال چتري،‌مرا زير چشمي مي‌پايي تا مبادا ببينم كه چتر مي‌خواهي...

بخواب، براي بازي كودكانه، ‌براي گرگم به هوا دير است، ديگر گرگ كه مي‌آيد آمده است، با ني‌لبكت مي‌نشيني و براي گوسفندان نداشته‌ات ساز مي‌زني...

بخواب، نرده‌ها تو را از من و از كوچه جدا مي‌كنند و من ديگر نخواهم گفت:

پاشو،‌شب است، پياده برويم تا سر باغ ... پياده برويم و تو در سكوتي وحشتناك فقط سخت مرا نگاه كني كه چرا...

بخواب، بي جواب باز مي‌‌گردم ...

بخواب تا پريشاني،‌تا آشفتگي، تا درمانگي مرا نبيني..

بخواب عزيز من، بخواب تا نبيني چگونه از اينجا،‌از همه،‌از خودم خسته شده‌ام...

بخواب تا مشت زدنم به ديوار از فرط بي‌حوصلگي را نبيني...

بخواب تا ماجرا را از آغاز تا انجام برايت بگويم، من هميشه مي‌خواستم بگويم،‌اما بيداري تو نگذاشت، كه راست قد علم كنم و بگويم:

تو بودي و خدا

من بودم و خدا

من ، تنها

تو   ، تنها

خدا ، تنها

مهربان بودي مثل خدا و من براي داشتن تمام مهربانيت،‌به زانو افتادم،‌بلندم كردي به شرط بودن..

بخواب دير وقت است و شب آزارت مي‌دهد..

ولي من وقتي به خواب مي‌روم آرزويت را به گور مي‌برم چرا كه مي‌دانم هيچگاه حتي خوابت را ديگر نخواهم ديد...

كنارم كه نيستي

صورتم را به شيشه مي‌چسبانم و باز سكوت و سرما...

بخواب كه حوصله‌ام كم است و داد مي‌زنم و اشك مي‌ريزم...

باران هم كه نمي‌آيد ، شب هم ديگر مرا نمي‌پذيرد..

دلم باز هم براي خودم و خدا تنگ است......

بي‌تاب مي‌شوم، بي‌خواب مي‌شوم...

داخل پرانتز:

نه خوبم، نه آب مي‌كوبم....


يه چيز با ربط:

 

تو جايي هستي.

تو .... جايي هستي!

آنجا كه رويا هم جا مي‌ماند!!!!

 


 بارون اومد...

هم باهاش گريه كردم و كسي اشكامو نديد

هم باهاش خنديدم

هم يادت افتادم

هم انقدر زيرش راه رفتم تا خسته شدم...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 14:56 توسط مهدیه!| |

مرد به آساني روي تبسم محوي كه داشتم خط كشيد

و من نه براي اينكه جهادي آغاز كنم

بلكه تنها به دليل تعجبم

با صداي بلند خنديدم

و مرد روي صداي بلند خنده‌ام خط كشيد

 

                         و جنگ اين گونه آغاز شد

                             بي آنكه من حواهان جنگي باشم:

 

راه افتادم

روي راه رفتنم خط كشيد

نگريستم

روي نگريستنم خط كشيد

سخن گفتم

روي سخن گقتنم خط كشيد

روي تمام آهنگ‌هايي كه دوست داشتم

روي همه شعارهاي قديمي و محبوبم

 

روي تمام نوشته‌هايم كه در آنها

              به راستي

هيچ چيز جر عشق كودكانه‌اي وجود نداشت

 خط كشيد

 

                          هنوز براي به گريه افتادنم به اندازه كافي وقت بود

پس

به خورشيد نگاه كردم

روي خورشيدم خط كشيد

به زمين نگاه كردم

روي زمينم،‌زمين مقدسم خط كشيد

 

 

و اين كار ما شد:

من مي‌جستم و مي‌يافتم

و او بي رحمانه خط مي‌كشيد

 

                    هنوز براي آنكه به زانو بيافتم و التماس كنم،‌وقت بود

 

روي باغي كه كشيده بودم خط كشيد،

          ‌روي طينت رنگ

روي پرنده‌اي كه پرواز داده بودم خط كشيد

          روي ذات پرواز

روي گلي كه بوييده بدم خط كشيد

         روي ماهيت عطر

 

 

چون عاشق شدم

روي عشقم خط كشيد

فرياد زدم:

اين يك مسئله كاملا شخصي بود

تو حق نداشتي روي آن خط بكشي

 

و او روي فريادم خط كشيد

تنها در اين لحظه بود كه به گريه افتادم

و اين فرصت را يافت كه روي گربه‌ام خطي بكشد

 

به گرداگرد خويش نگاه كردم

و ديدم

تمام زندگي‌ام را خط خطي كرده است

 

تنها اگر

يك روز صبح به او سلام مي‌كردم

روي سلامم خط نمي‌كشيد

 


 

وقت سلام گفتن هر دويمان خنديديم

 

 

مي‌كوشم كه دست دلم نلرزد..

كه دست پاچه نشود ...

كه راحت گيسو بگشايد..

پرباز كند...

پرواز كند...

كه بي دلهره سلام كند...

كه گاه نبيند...

كه گاه ببيند و دم بر نياورد...

 

 

وقت بدرود من كه دلم مي‌گيرد..

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 0:51 توسط مهدیه!| |

ديروز

برايم از دوست داشتن گفتي...

مرا به خانه‌ي دلت مهمان كردي...

اما من گستاخانه همه راه را برگشتم....

و تو چه صبورانه منتظر ماندي همه عمر!

روي برگردانيدم كه نبينم... آسمان را.. تو را و همه دوست داشتن‌ها را...

 

امروز

....

مردن چقدر حوصله مي‌خواهد

بي‌آنكه در سراسر عمرت

يك روز، يك نفس

بي‌حس مرگ زيسته باشي!

....

امضاي تازه من

   ديگر

امضاي روزهاي دبستان نيست

اي كاش

آن نام را دوباره

پيدا كنم

اي كاش

آن كوچه را دوباره ببينم

آنجا كه ناگهان

يك روز نام كوچكم از دستم

افتاد

و لابه لاي خاطره‌ها گم شد

آنجا كه

يك كودك غريبه

با چشم‌هاي كودكي من نشسته است

از دور

لبخند اوچقدر شبيه من است!

آه!

اي شباهت دور!

اي چشم‌هاي مغرور!

 

اين روزها كه جرات ديوانگي كم است

 

بگذار باز هم به تو برگردم!

بگذار دست كم

گاهي تو را به خواب ببينم!

بگذار در خيال تو باشم!

بگذار...

بگذريم!

 

اين روزها

 

                    خيلي دلم براي گريه تنگ است!

                                                 (زنده ياد دكتر قيصر امين‌پور)

فردا

فردا كه بيايد خواهم گفت:

من خوبم!!

اما اگر بيايد...

نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 7:55 توسط مهدیه!| |


Design By : Night Skin