دختر ارديبهشت
همهچي، خودم، خودت، خودش
اينجا ديگر آخر خط است.. نه، آخر خط من، نه! نه، آخر خط تو،نه! آخر خط من و تو، آخر خط ما كه ديگر شديم من و تو... ميخواهم خداحافظي كنم، ميخواهم تو را به دريا بسپارم كه مثل آب زلالي و روان... ميخواهم خداحافظي كنم، ميخواهم تو را به آسمان بسپارم،به شرطي كه قول بدهي،لبريز كه ميشوي بباري، خالي شوي... ميخواهم خداحافظي كنم، اصلا ميخواهم خودم را به باد بسپارم كه بروم، گذرا از عمر تو ... شايد... شايد.. شايد اصلا خودم را به خاك بسپارم، ميگويند خاك سردي ميآورد... شايد بياورد... ميخواهم خداحافظي كنم و تو را به خالق دريا و آسمان و باد و خاك بسپارم! تو را به خدا بسپارم كه نگهدارت باشد! كه مثل هميشه نگه دارت باشد! كه بي من و با من نگهدارت باشد... ميدانم خداحافظي كه ميكنم، ناراحت شدي، ناراحت ميشوي، كاش ناراحت نشوي... جوابم را بدهي يا ندهي، ناراحت شدم و شايد ناراحت نميشوم... هنوزهم گزينه برتر براي من است! هنوز هم بيرحمانه به آزارت نشستهام! واپسين ثانيههاست! دوست دارم دستت را محكم بگيرم، دوست دارم محكم در آغوشت بگيرم و لبهايم را روي لبهايت بگذارم تا نتواني بگويي نرو! و هي ميبوسمت و ميگريم،ميبوسمت و ميگريم براي واپسين لحظهها... داغ و گرمي و ميسوزاني،لبهايم به آتش كشيده ميشود.. كسي مرا دعا كند، دعا كند كه نسوزم... آخرين حلقههاي بين من و تو سست ميشود! ديگر نميبينمت، ديگر.. ديگر.. و اين ديگر در سرم ميكوبد! تو مرا ميسوزاني از ازل تا ابد... كسي مرا دعا كند.. كاش از گوشه ي قلبت بروم، كاش از گوشه قلبت بروم اما نه از گوشه ذهنت! فقط براي اينكه مطمئن شوي فراموشي نگرفتهاي!! كم نيست! دو قرن زندگي...! دو قرن همآغوشي...! دو قرن.... دو قرن سوختن... و هنوز هيچ آبي عطش مرا فرو ننشاندهاست. كاش قبل از اينكه از از قلبت بروم، مرا ببخشي، به جرم گناهي كه نميدانم چيست ولي گناه است، به جرم زماني كه پشت خط دلم بودي.. به جرم اينكه دوستم داشتي.. و به همه جرمهاي كرده و نكرده! بهانههايم تمام شده،ديگر بدون بهانه ميروم! نه! ديگر نه در و ديوار اين خانه، نه عطر و بوي ماندن و رفتن، نه گلهاي اتاقم،نه عروسكهاي روي ديوار! نه ديگر هيچكدام... به بهانه هيچكدام نميمانم.. بگذار بروم! بگذار بروم! خسته شدم! از ذهن پريشانم خسته شدم! از زمزمههايي كه براي توست خسته شدم! از دستنوشتههايم خسته شدم! از اين من ِدرهم ... من ِبيمن ..... من ِ .... خسته شدم! از معبدي كه عابدش منم، از معبدي كه بودايش تويي خسته شدم! از اين عطش بي باران خسته شدم! از ميم اول نامم خسته شدم.....! آخرين حلقههاي بين من و تو سست ميشود، هنوز پاره نشده.. ميدانم كه نه ميگذاري و نه ميگذارم كه پاره شود! فقط براي اينكه مطمئن شويم فراموشي نگرفتهايم... تمام گلهايم را از شاخه جدا ميكنم عروسكهايم را بينام ميخوابانم ساعتم را نميبندم و به جريان زندگي فكر ميكنم من از زمان جلو هستم و از تو جلوتر! بگذار به خدا بسپارمت! بگذار چشمم را كه ميبندم و باز ميكنم، خوابم تعبير نشود! بگذار اين تشنهترين اينبار سيراب شود!!! باران می خواهم بی هیچ تحمل هوا می خواهم بی هیچ کتمان در این هوای بارانی تو را می خواهم بی هیچ تحمل کتمان سلام، امروز 15 مهر سال 1385 هجري شمسيه، راستش ديدم ديگه دووم نميآرم و نميتونم حرفامو نگه دارم! وقتي هم زنگ ميزني ، هم حرفاي من زياده و هم وقت كمه براي گفتن همه حرفام. حس امروزم هم كه انقدر شديد بود تصميم گرفتم ديگه برات بنويسم، اينطوري تو يه مجموعه بزرگ از حرفاي منو داري، وقتي هم بيايي تا مدتها داري حرفام و حسهامو ميخوني و لمس ميكني.. به نظر من كه خيلي قشنگه نه؟ الان هم وايسادم تو ايستگاه امام خميني منتظر قطارم كه برم خونه ساعت 19:45 دقيقه است و من ساعت 7 از شركت اومدم بيرون، اين همه نوشتم تا حس امروزم رو بگم، حسم به تو، به نامهات، به هديهات... ... ..... همهاش برام جالب بود، كلي ذوق و شوق داشتم، من اول رفتم سراغ نامهاش، بعد هم عروسكش.. بوي تو رو ميداد، چند وقت بغلت بود؟؟؟ دوستت دارم –ميدونم بي ربط بود- يادم رفت بگم نامه رو 5 بار خوندم، گاوه رو 3 بار بغل كردم، 2 بار صداشو در اووردم و اول داستان رو شروع كردم (خودت خونديش؟؟؟) .... ... يه چيزي رو يادم رفت بگم: تو هميشه هر وقت ميايي كه من اصلا منتظرش نيستم، هميشه.. تو اين چند وقت فقط منتظر دو تا چيز بودم: نامهات و بارون.. اولي كه رسيد حالا منونده بارون... ... دلم نميخواد به دوريت عادت كنم... ............. ساعت 20:20 دوستت دارم و نزديك خونهام خيلي بده... خيلي بده كه يك برگ از دفتر خاطراتت رو بخوني و افتخار كني به داشتن اين همه احساس پاك و قشنگ و بعد بالا حالت بد شه و سرگيجه بگيري و حالت تهوع از اينكه اين احساسها رو اونطوري خرج كردي.. خيلي بده... دارم ميخونم،دارم يك برگ دقيقا از يك سال پيشم رو ميخونم. نوشتم: از مهر ماه سال 85 شمسي،ساعت 7 شب و مهديه سرشار از خوشحالي،با طعم بستني و گل و يك بسته/ هديه/ نامه/ عطر.. ساعتم را به وقت تو تنظيم كردم،به وقت گل، به وقت عروسك، به وقت عطر فراري. ساعتم تو كه رفتي ايستاد،كوك نكردم تا تو بيايي، خواستم زمان بايستد و الان كه نگاه ميكنم،دقيقا يك سال زمان ايستاد... يك سال منتظر تو بودم و باران،هي باران نيامد و آمد ،اما.. اما تو نيامدي.. هي نيامدي.. ساعتم را كوك نكردم، هي باران آمد به كدام وقت نميدانم،غكر كنم ساعتم در پاييز ايستاد و الان هم پاييز است، نمي دانم زمان خيلي گذشته يا نگذشته... مگر نه اينكه سال چهار فصل است،يعني پاييز و پاييز و پاييز و پاييز ديگر؟؟؟ با همه چي نوشتم تو جزوههاي دانشگام كه يك سال بار غم نبودنت، بار دلتنگي من، بار اشكهاي من كه كسي نبايد ميديد، بار له شدن غرورم را به دوش كشيدند... نوشتم.. نوشتم ... نوشتم تا بيايي و بخواني... حتي نوشتم: دهنتو ببند و نخند ميدونم كه ديگه هيچوقت نميبينمت و اين موضوع اصلا خندهدار نيست، ميدونم با اينكه همه حسم ديدنته اما نميبينمت... و اين از اولين موارديه كه دلم ميخواد و نميشه.. و من يك شب كه نميدانم باراني بود يا نه در يك گوشه از ذهنم خدايي تراشيدم به نام تو آن شب هم پاييز و بود مثل الان باراني، حتما پاييز بوده و باراني يكي دو قرن پيش بود.. كنار چشمانت خدايي ساختم به نام تو اما تو هر كاري كردي، جز خدايي.. تو را ساختم و دلم را.. تو را براي خدايي و دلم را براي اينكه حكمرانش شوي... هنوز باران ميآيد به صورتم ميخورد و به دفتر و قلم.. كاش ميشد تو خوانندهي دفترم باشي... من تازه فهميدهام كه آمدنت نيمهي مرموزي از تمام رفتنت بودهاست وعده ما كنار نميدانمهاي دوباره آن ماه كه ديگر در آسمان شهر ما نيست! بازم پاييز شد و دل من ...
قلب من فنجان سردي است كه قهوه تلخي در آن به انتظار فال يخ كرده است.... سامره ازم خواست بيام بنويسم از چي متنفرم، كار جالبيه،يادت كه ميافته از چي متنفري بيشتر مصر ميشي اون نباشي: 1- سكون و روزمرگي... نميگم حالا همه ساعتا ور وزاي زندگيت ولي لاقل ماهها و سالهات كه ميتونه با هم فرق داشته باشه ! اگه يه مرضي به نام روزمرگي تعريف كنم اين طوري كه انقدر همه چيت شبيه هم ميشه كه به همه چي عادت ميكني و پابند ميشي به هر دليلي ديگه نميتوني ريسك كني و فرق كني!!! اين مرض هر چند كه قابل درمانه ولي من از بيمار اين مرض متنفرم، از آدمي كه ساكنه كه فرق نداره! 2- از آدمي كه هيچ اصلي تو زندگيش نداره يا اگه داره طبق اصلش عمل نميكنه! اگه من تعريف كرده باشم كه به يه هدف برسم، حق ندارم زير پام بذارمش به هيچ دليلي.. شايد شبيه مرض بي ثباتي باشه ولي من منظورم اين نيست اصلا بي ثباتي يه درد ديگهاس! اينكه من ميگم اينه كه كارو نصفه ميذاري چون آدمش نيستي و من بدم ميياد! 3-از اينكه خودتو يادت بره بدم بدم ميياد بايد باز جويي روزگار وصل خويش! از اينكه هيچي نباشم و فكر كنم همه چي هستم نفرت دارم،از اينكه تواضعم كمتر نشه هي،بدم ميياد! هر چند از اينكه خودكم بيني هم داشته باشي، بدم ميياد! يه آدم با اعتماد به نفس منفي... ۴- از اينكه هي خودمو بزنم به درد و بد بختي كه ملت بهم ترحم كنند هم بدم ميياد! مزخرفه! همه درد دارند اندازه خودشون،فقط اونا جرات دارند و عرضه، اونا ريسك دراند و تحمل.. پس تو هم داشته باش يه توضيح اضافه اينجا هست و اونم اينكه اينا رفتارن كه شخصيت يا آدمايي روساختن و من و همه از اون رفتار بدمون ميياد اگه بازم يادم اومد ميگم... منم خوشحال ميشم بهزاد و نيما و زلال و ديوونهي خودم بيان و اگه دلشون خواست حرفاشونو بنويسن...
زمان از من فرار ميكند اشكهايم جاري ميشوند بدون اينكه مرا در آيينه ببينند دهليزهاي قلبم كه به شماره از هزار فراترند با هر تپش كم آهنگ خود هر بار نام تو را به هزار سوي خسته جانم روانه ميكنند گوش كن پژواك نامت را در قلبم! نه! نه! روزهاي ابديت را از من نگير خودت را از من نگير و بين من و تو فاصله است مثل بوي رفتن مثل صداي مردن!
![]()
| Design By : Night Skin |

