تبليغاتX
دختر اردي‌بهشت


دختر اردي‌بهشت

همه‌چي، خودم، خودت، خودش

مي‌ترسم

از دنيا مي‌ترسم

از دقيقه‌ها، از ثانيه‌ها مي‌ترسم....

مي‌ترسم دلتنگت كه مي‌شوم، دنبال بهانه بگردم براي دلتنگي‌ام، آنوقت است كه تو از آب گل آلود دل من ماهي مي‌گيري و كيلويي دل تومن به خود من مي‌فروشي كه حالا تو هم بهانه مي‌خواهي...

مي‌ترسم، مي‌ترسم از ذهنم مي‌ترسم كه پياده روهايش را هم به نامت كردم، تو كه نباشي پرنده هم نمي‌آيد دنبال دانه..

.......خالي‌ام...

مي‌ترسم،‌از خط‌هاي زندگي‌ام...

از وقتي خودم را يادم مي‌آيد تا وقتي خودم را يادم مي‌رود، مي‌ترسم!

 

حق با تو بود راست مي‌گفتي نبايد به خوابم دست مي‌زدم

حالا تو مي تواني دعوايم کني

 مي تواني به احساسم سيلي بزني

مي تواني شعري را که برايت گفتم ، پاره کني .

مي تواني تا هميشه مرا چشم انتظار بازگشت ات بگذاري

مي‌تواني

مي‌تواني

مي‌تواني...

 

اما گوش كن:

 يك جايي هست، يك جاي خيلي دور، يك جايي دورتر از اين حرف‌ها و آدم‌ها، حتي دورتر از آنجا كه با هم رفتيم و حتي نرفتيم، تقريبا نزديك خدا، حدود بچگي‌مان...

يك جايي كه مي‌توان فرق من و با تو نفهميد، مي‌توان ماند و با صداي بلند خنديد،‌مي‌توان خواب همسايه را بهم زد، مي‌توان دويد

دقيقا همين‌جا

همين جا بود كه من و تو فرق نداشتيم، همين جا بود كه مي‌مانديم و مي‌خوانيدم!

هميشه ياد دلتنگي‌ات كه مي‌افتم، ياد دستانم، دستانت و پرهيزت، ياد تو و .... ياد همين گوشه‌ي دنج دنيا مي‌افتم!

 

ولي فايده‌اش چيست؟

اما الان من اينجايم، مشق‌هايم را خط مي‌زني و دعوايم مي‌كني! بدون آنكه فرق من و دريا و آفتاب را بداني!

دلم مي‌سوزد براي تاريخ كه من و تو را هر دفعه يادش مي‌رود، باز بايد بياييم و برايش نقش‌هايمان را بازي كنيم!

دلم براي جغرافي هم مي‌سوزد كه اقيانوس دل تو را ندارد! خودم را كه گول نمي‌زنم اقيانوسي ديگر..

ولي چه فايده كه من قايقم و مي‌ترسم باز در اقيانوس گم شوم، خورده شوم...

 

هنوز تا چند سالگي‌ام مانده!

هنوز مانده تا ديوانه شوم و اسم‌ها از يادم بروند!

هنوز مانده تا تاريخ و جغرافي يادم برود!

هنوز مانده تا هم آهنگ همه‌ي آهنگ‌هايم گريه نكنم!

هنوز مانده تا آنجا يادم برود!

هنوز مانده تامشق‌هايم!

هنوز مانده تا بچگي‌ام!

هنوز مانده تا همه قصه‌ها...

من هنوز قصه‌ي همه خرگوش‌ها و پروانه‌ها را برايت نگفته‌ام و تو اما..

تو اما كم آورده‌اي...

تو كم آورده‌اي و مي‌خواهي بخوابي و بهانه‌ي آبنبات چوبي‌ات را مي‌گيري...

بس كن!

من كه مي‌دانم مرا مي‌فهمي

بس كن!

گوش هم نمي‌كني عيبي ندارد!

اما نرو!

بمان...

قصه هم نمي‌گويم

آرام مي‌مانم و بي صدا

يادم هم بخواهي مي‌رود

اما نرو!

بمان...

مي‌خواهم عشق را بنويسم تو كه اينگونه مي‌نمايي، من چه كنم؟؟؟

عشق نه نوشته مي‌شود و نه خوانده!

مادربزرگم مي‌گويد در نامه‌ها و قصه‌ها به هم مي‌رسند پس تكليف من چه مي‌شود كه نه نامه‌ام و نه قصه...

من نه نامه‌ام و نه قصه...

نه نامه‌ام و نه قصه...

نامه و قصه...

ديگر حتي فرصت دروغ هم برايم باقي نمانده است

وگرنه چشمانم را مي بستم و به آوازي گوش ميدادم كه در آن دلي مي خواند:

 

 

 من تو را

او را
كسي را دوست مي دارم

 

 

 

 TinyPic image


يه چيز با ربط:

الان ديگه مي‌تونه نظر خواهي فعال باشه،‌چون تو حرفامو مي‌دوني..

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 22:13 توسط مهدیه!| |

يادته اونايي كه نوشتي برام، يادته اونايي كه گفتي برام، يادته اون چيزايي كه بهم دادي رو، يادته كجا بود،‌چه جوري بود،يادته؟

اما من هيچي يادم نيست دارم حافظه بلند مدتم رو تعطيل مي‌كنم.

واي فوق العاده اس... از اين بهتر نمي‌شه... آخيش راحتم!

اون شبي كه عكس و نوشته‌هاي مربوط  سه،‌چهار سال زندگيم همه پريد يعني از كامپيوترم پاك شد، فكر كنم تقريبا يه شب گريه كردم، يه دوشبي هم نابود بودم،‌اما بعدا فهميدم عاليه، از اين بهتر نمي شه يه راه براي اينكه از اول شروع كني،‌براي اينكه متولد شي،‌براي اينكه يادت بره..

چيه دلم مي‌خواد يادم بري، خوب برو ديگه چرا يادم نمي‌ري...

وايييييييييييي... نه همه عكسام پيدا شد،‌تو يه سي دي بود،‌يعني چي؟

نمي‌خوام، مي‌دوني كه جرات ندارم سي دي رو از بين ببرم، پس ناراحت نباش يادمي فعلا تا اطلاع ثانوي حافظه كار مي‌كنه..

 

...................

 

ناراحتم از دستت خيلي زياد،‌بي دليل مثل بقيه كاراي بي دليل من..

همين طوري الكي ازت هي انتظار دارم بدون اينكه حواسم باشه تو هم مي‌توني انتظار داشته باشي از من..

بعد همينطوري بازم بي دليل توقع دارم

و همينطوري بي دليل بي دليل اگه بگي احيانا چرا؟‌مي‌زنم زير گريه

الكي الكي دلم از مورچه هم كوچيكتر شده چه برسه به گنجيشك...

خوب يه ذره حق دارم وقتي بي دليل دوستت دارم، وقتي الكي بغلت مي‌كنم، بي دليل هم انتظار دارم ديگه...

همين جوري صبح كه پا مي‌شم تا شب كه مي‌خوابم يادتم، مسخره!

خيلي خنگم،‌خيلي احمقم،‌خيلي خوبم،‌خيلي دوست داشتنيم،‌خيلي مزخرفه (يه توضيح بدم اين مزخرف ايهام داره هم مزخرفه هم از زخرف به معني طلا اومده)، اصلا خيليم اصلا كم نيستم..

باشه؟؟؟

 

...............................

 

فعلا تا اطلاع ثانوي دلم چيز جديدي نمي‌خواد هم چنان يه فال حافظ از چند هفته پيش دارم كه بازش نكردم، چون هيچ چيز جديدي نيم‌خوام، تنوع نمي‌خوام،‌مفهومه ديگه، بي خيال ديگه جون هر كي دوست داريد گير نديد بهم...

همه چي خوبه به جز اون چيزايي كه از قبل بد بوده، همه چي خوبه.

فقط:

فاجعه است شرايط موجود از معاون كل رياست دونقوزآباد تو آمريكا هم سرم شلوغتر شده، كار،‌درس، كلاس،‌كلاس،‌كلاس...

كه چي؟

برا همش دليل دارما،‌مي‌دونم دارم چيكار مي‌كنم اما مطمئنم كه 24 ساعت در روز كمه مي‌شِه مقدار ثانيه و دقيقه و ساعت و روز و بالطبع ماه و سال عوض شه...

 

.................

 

اينم برا تو كه هيچ وقت اينجا رو نمي خوني:

منو نشناختي هنوز؟؟؟

 


آرام آرام..

مي‌آيم ،‌مي بينم،‌مي روم

آرام،‌آرام

مي آيي، مي‌بندي،‌مي‌ماني...

و سخت فرياد مي زنم از ته ته دلم كه ...

حذف هم بشود و نشود همه مي‌دانند كه من دوستت دارم بي فاصله، به يكباره، ناگهان، بي مقدمه

حذف هم بشود و نشود همه مي دانند كه د.و.س.ت.م داري با فاصله، پس بگو...

 

 

حوري نازم، ‌پري روزا و شباي من، نازنينم  من تو را باور كردم،‌همزمان با تولد نور،‌من تو را حس كردم همان زماني كه خورشيد هي آمد و رفت من تو را بلعيدم..

حوري نازم، ‌پري روزا و شباي من، نازنينم من تو را دارم و تو مرا وهمين مرا كفايت مي‌كند تا باشم تا بمانم براي هميشه..

 

حوري نازم، ‌پري روزا و شباي من، نازنينم من هنوز با همون قلم و مداد مي نويسم، من گه گاهي روي ديوار هم مي‌نويسم، مي‌نويسم،‌مي‌نويسم،‌مي‌نويسم و زغالم تمام مي‌شود..

 

حوري نازم، ‌پري روزا و شباي من، نازنينم پياده كه را مي‌روم از سر بلوار تا ته بلوار،‌پياده كه راه مي‌روم زير باران از اين سر دنيا تا آن سر دنيا،‌پياده كه راه مي‌روم زير نور ماه يا گرماي خورشيد فرقي ندارد،‌اصلا پياده كه راه بروم يا سواره تو را مي‌بينم و مي‌شنوم و مي‌برم با خودم...

 


 

جمعه ۱۶ شهريور تولد اميررضا(به قول خودم خمير) بود، خمير متولد مهر ماهه،‌اما چون ماه رمضون شروع مي‌شه تولدش رو زودتر گرفتيم..

اولش قول داد فقط منو بوس كنه،‌اما بعدش گفت: بده برام كادو ميارن مي‌شه همه رو بوس كنم، تو ور بيشتر؟؟

گفتم: آره ميشه.. اونم منو ۴ تا بوس كرد بقيه رو يكي..

موقع شمع فوت كردن هم برام آرزو كرد، برم كلاس اول چون خودشم مي‌ره...

اميررضاي دوست داشتني و عزيزم تولدت مبارك، اگه يه روزي اينجار و خوندي مي‌خوام بدوني كه خيلي دوستت دارم و برام عزيزي،‌مثه من كه برات عزيزم..

 اميدوارم هميشه موفق باشي، هر كمكي هم خواستي خودم هستم دربست...

 

..............

 

امروز مانا رفت دانشگاه،‌اس ام اس زد: مهدي، مرجان..

اومدم بگم: اين چه مدلشه ديوونه،‌آدم فكر مي‌كنه مرجان مرده!!

گفت مرجان تصادف كرده و ...

مرجان عزيزم با اينكه خيلي پيشت نبودم . الان نيستي اما مي‌گم تا بدوني:

نمي‌دونم چطوري خاك جرات كرد تو رو تو آغوش خودش بگيره،‌نمي‌دونم چطوري دلش اومد تو رو ببره..نمي‌دونم،‌هيچي نمي‌دونم

حتي نمي‌دونم اينا خوبه يا بد...

اما...

مرجان هيچي ندارم بهت بگم،‌فقط اسمت كه مياد گريه‌ام مي‌گيره... بي اختيار

شايدم براي خودم گريه مي كنم نمي‌دونم..

اما ..

مرجان..

مواظب خودت باش

 

 

به همين راحتي:

يه تولد و يه مرگ ...

 

 

  

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 13:4 توسط مهدیه!| |

هيچ اتفاق خوب يا بدي نمي افته ديگه...

خدام يادش رفته! قبلا به اينجاي داستان كه مي رسيد يا بوسم مي‌كرد يا دعوام مي‌كرد.

الآن  يادش رفته

منم اصلا خوشحال نيستم كه يادش رفته

صبح كه پا مي‌شم خودم هم يادم مي‌ره  يادش بندازم، هنوز خيلي بد نيست اما يه ذره ديگه اينطوري بمونه منو جا مي‌ذاره،‌هم منو هم يادمو هم چشمامو، يه جايي هم مي‌ذاره كه كسي پيدا نكنه

با توام! با تو كه خداي مني...

يه بار ديگه از اول مي‌گم، يه فنجان قهوه يا شير، يه كتابه نه چندان عاشقانه، ‌صداي پاي جنگل، شب،‌ستاره، من، تو،‌او، اينجا اولشه، خوب و بادقت ببين كه برات سوال پيش نياد راستش حال و حوصله شرح و توضيح و توجيه ندارم!ايناهاش:

من زندگي ام رو رو پايه و اساسي ساختم چندين سال پيش تقريبا، اصلش هيچ وقت دست نمي‌خوره اما فرعش نه، شاخ و برگش كم و زياد مي‌شه هي...

قول دادم به كسي آزار نرسونم پس اگه مي‌بيني داري اذيت مي‌شي يه ذره برو اونورتر بشين. آهان همين قدر كافيه!

به هر چي هم بخوام مي‌رسم، فعلا فقط دارم سعي مي ‌كنم دير يا زود نداشته باش چون مي‌دونم سوخت و سوز نداره، پس با من كل ننداز!

همه چي عاديه، سلام كه مي‌كنم،‌خداحافظي هم بلدم، دستت رو هم كه مي‌فشارم، همه چي رو مي‌توني بفهمي،‌ثانيه رو هم كه مي بيني بلدم بشمارم،‌يك،‌دو،‌سه، .... 3895،....، 35683200 و ...

پس همه چي عاديه؟ ديگه نشستي بر و بر چيه و نيگا مي‌كني؟؟؟

مشكل منم با خدام به خودم ربط داره...

بعضي وقتا از توانايي ام تو به باد اووردن و فراموش كردن آدم‌ها و چيزها بدم مي‌ياد... بعضي موقع‌ها از اذيت نكردن آدم‌ها و از اذيت كردن خودم خوشم نمي‌ياد!وقتي يه خاطره اذيت مي‌كنه كه خاطره باشه،‌ اما آدماش و چيزاش نه! بعد من هي خير سرم زور مي‌زنم يادم نياد(مي‌دونم مسخره اس كارم)

 

 

دیگر ساعتی بر دست من نخواهی دید،

من بعد از این عبور ریز عقربه ها را مرور نخواهم کرد،

وقتی قراری ما بین نگاه من و بی اعتنایی نگاه تو نیست،

 

ساعت به چه کار من میآید؟


 

 


يه چيز بي ربط:

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
 
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
 
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
 
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی .
 
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش
 
آمد،
 
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی .
 
برایت همچنان آرزو دارم
 
دوستانی داشته باشی،
 
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
 
برخی نادوست، و برخی دوستدار
 
که دستکم یکی در میانشان
 
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.و چون زندگی بدین
 
گونه است،
 
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
 
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
 
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
 
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
 
تا که زیاده به خودت غره نشوی.

و نیز آرزومندم
 
مفیدِ فایده باشی
 
نه خیلی غیرضروری،
 
تا در لحظات سخت
 
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
 
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا
 
نگه‌دارد.

 همچنین، برایت آرزومندم
 
صبور باشی
 
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
 
چون این کارِ ساده‌ای است،
 
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران
 
ناپذیر می‌کنند
 
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران
 
نمونه شوی.

 و امیدوام اگر جوان هستی
 
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
 
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
 
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
 
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
 
و لازم است بگذاریم در ما جریان
 
یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره
 
گوش کنی
 
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
 
چرا که به این طریق
 
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.امیدوارم
 
که دانه‌ای هم بر خاک
 
بفشانی
 
هرچند خُرد بوده باشد
 
و با روئیدنش همراه شوی
 
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود
 
دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته
 
باشی
 
زیرا در عمل به آن نیازمندی
 
و برای اینکه سالی یک بار
 
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: ”این مالِ من
 
است
 
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ
 
دیگری است!

 

و در پایان،  
 
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو

 

 

نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 13:56 توسط مهدیه!| |


Design By : Night Skin