تبليغاتX
دختر اردي‌بهشت


دختر اردي‌بهشت

همه‌چي، خودم، خودت، خودش

هنوز همه چي خوبه...

ايام به كامه و ملالي نيست جز دوري...

اما كسي دور نيست...

خوبم،‌همه چي خوبه و هنوز ملالي نيست...

 

بازم رفتم... نقطه سرخط

نه خيلي بالا... نقطه سرخط

تو، من، ما نمي شويم.. نقطه سرخط

خواب مي بينم، اما تو اگر خواب مرا ديده‌اي در صدد تعبير مباش من هميشه بيدارم! نقطه سرخط

از خواب كه بيدار مي شوم تا به خواب مي روم گريه مي كنم.. نه گريه نمي‌كنم... كي بود مي‌گفت مرد گريه نمي‌كند؟؟؟لجم مي‌گيرد و باز گريه مي كنم و مي‌گويم التماس دعا هي...

اعصاب خورد شده‌ام را با اشك كه قاطي مي‌كنم خوراك خوبي مي‌شود براي به هم ريختن بقيه... نقطه سرخط

دلم دنبال سحر و جادو مي‌گردد...

يك ورد، يك فوت، و ناگه من اينجا نيستم، از فوج جدا مي شوم، طرد مي‌شوم و چون منم فوج مي‌سازم!

دفترهايم را ورق مي‌زنم، نه وردي،‌نه دعايي، هميشه بدون التماس دعا و بدون هيچي كارم پيش مي‌رفت و نيازي نبود ولي از بخت بد الان نمي‌دونم كارم چيست كه بخواهد پيش برود!

نقطه سرخط

نوار مغزيم: يك خط صاف، هر بيست متر يك منحني... نقطه سرخط

كودكم

بهانه مي‌گيرد،

بهانه آزادي...

بهانه بستني هاي ترش و شيرين،

بهانه شكلات هاي رنگي،

بهانه ترن هوايي،

بهانه پارك با گل،

بهانه تاب بازي،

بهانه مداد پررنگ،

بهانه سفره هفت سين،

بهانه تو را ..

بهانه تو را با اين‌‌ها

بهانه تو را بي اين‌ها

نقطه سرخط

بارها گفتم صبح‌ها مغزت را با ليف و صابون بشور، تا هم كينه‌ها يادت برود، هم بدي‌ها،‌هم حتي خاطره‌ها...

بعد خودم كه ميام مغزم را بشورم پشيمان مي‌شوم نه براي كينه و بدي، نه...

براي خاطره‌هايت..

مي‌ترسم،‌مي‌ترسم بشورم بعد نيايد..

خاطره‌ات را مي‌گويم، مي‌ترسم بشورم و بعد نباشي تا خاطره بسازيم. اين طوري مجبور مي‌شوم همه را نگه دارم تو را با خاطره‌هاي خوشمزه‌ات، بقيه را با...

نقطه سرخط

مهم رفتن است، مهم مقصد نيست الان، مهم خالي شدن است... نقطه سرخط

از خواب كه بلند مي‌شوم تا به خواب مي‌روم،‌مي‌خندم...به همه چي، به تو، به خودم، به بستني، به بلوار، به اشتباه، به درست، به لباس، لجم مي‌گيرد و مي‌خندم...نقطه ته خط

 


دوستت دارم به همين سادگي كه مي‌گويم و مي‌شنوي!

دوستم نداري به همين سختي كه مي‌بينم!

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 15:16 توسط مهدیه!| |

خوب انگار قراره اينجا تاثير گذارهاي زندگيمو بنويسم:

ترتيب نداره اما سعي مي كنم به ترتيب بنويسم

1- مامانم، مامان من با من بزرگ شد يعني با وجود تفاوت سني حدود 30 سال يادمه از بچگي با من سعي كرد بزرگ شه، بچه كه بودم پايه خاله بازيم بود، بزرگتر كه شدم يه ذره پايه درس خوندنم، مدرسه اومدنم، و يه ذره ديگه كه بزرگتر شد پايه حرفام و شيطونيام..

از مامانم ياد گرفتم با هر كسي تو سطح خودش و مثه خودش رفتار كنم مگه اينكه بخوام مثه من بشه

و البته خانواده‌ام داشتن يه خونواده صميمي كه به روي هم نمي ياريم نگران هميم و همديگرو دوست داريم، تقريبا يه جورايي زندگي اجتماعي من از همون بچگيم شروع شد با توجه به داشتن خواهر و برادرهاي خيلي بزرگتر از من، ما خودمون اجتماع رو شروع كرديم...

 

2- دوران مدرسه من همش تاثير بود، همش با اتفاقاي عجيب و غريبش اما چندتاش كه خيلي مهم بودن:

1-2- يكيش دوره راهنماييم بود من مسئول هر كوفت و زهر ماري كه بگيد و نگيد بودم، البته ناگفته نمونه كه به غير درس خون و فعال بودن خودم اينكه بچه ها منو قبول داشتن و بيشتر از همه سر كار خانم حاج اصغر معلم حرفه و فنم مدير اينجور كارا تو مدرسه بود كه به شدت به من اعتماد به نفس داد(اين اعتماد به نفسا كه داره از من مي ريزه و باعث خرابكاري شده ناشي از هميناس)، يعني الكي من و مسئول همه چي كرد، شايد...

دوستا و معلماي اونروزم فوق العاده بودن و هستن حتما! همش باعث زندگي بودن، يه جايي بود براي زندگي كردن و زندگي كردن...

اعتماد به نفس و زندگي اجتماعي رو از اينجا بيشتر ياد گرفتم

2-2- دوران دبيرستانم هم خيلي خوب بود، مخصوصا معلم فيزيكم،‌آقاي زجاجي، سركلاس فيزيك،‌تنها چيزي كه ياد نمي گرفتيم فيزيك بود، رسما درس زندگي بود، آشنايي من با ايشون، آشنايي من با جاناتان بود، آِشنايي من با تلقين بود، اينجا بيشتر از پيش خود بودنو تجربه كردم، خود بودن و تاثير مهم خواستن توانستن است! پيش آقاي زجاجي و مركز زينب با دوستام، معصومه،‌سميه،زهرا، تهمينه و ...

اميدوارم همشون كه الان موفقن موفق تر باشن...

خود بودن مهم‌ترين تاثير اين موقع زندگيم بود

 

3- اولش هم نرفتن دانشگاه خيلي تاثير داشت اينكه نرفتم دانشگاه باعث شد به كارهام برسم...

يعني وقتي نرفتم دانشگاه هي درس نخوندم كاراي ديگه هم مي كردم، كلاس زبان، خبرنگاري،نيم رخ،آتشكده، كليسا...

دنبال يه چيزاي مي‌گشتم اگه گمش نكرده باشم، يه چيزايي پيدا كردم،‌اينم تاثير اين دوران بود، استفاده خوب از فرصت‌هاي بد به دست اومده اونم به شدت! در ضمن من تو ايران خيلي قشنگ وارد اجتماع شدم، بيشتر شيطونيام از اين دوران ناشي مي شه...

 

4- دانشگاه برا من به تنهايي هيچي نداشت دوران مشابه زياد داشتم، قشنگي دانشگاه برا من با اينكه دير رفتم و از نداشتم هم زبون خسته بودم آشنايي با مانا بود، مانا از عزيزترين دوستاي منه كه همو خيلي همو مي فهميم..

الانم دوست جونم مكه اس، اميدوارم خيلي آدم تر نشه اونجا،‌ولي دوستش دارم!

 

5- كلوب يعني سايت كلوب هم به يه دليل زياد و دلايلي كمه ديگه مي تونستن تاثير گذار باشن و هستن،‌من كلا از آشنا شدن با آدما لذت مي‌بريم حتي فكر مي‌كنم بايد همه آدماي دنيا رو يه بار هم شده ببينم، (الان چي در مورد من فكر مي‌كني؟)

كلوب جداي از پيدا كردن دوستاي خوب برا من اين حسن رو هم داشت كه تونستم با آدماي مختلف از هر نوعيي كه بگي آشنا شم حتي روابط بين الملل...

 

6- سركارم تاثير آنچناني نداشت چون خيلي وقته كار مي كنم قبل از اينكه بدونم تاثير يعني چي...

ولي مستقل شدن يكي از آثار اون موقع است، تجربه كاراهاي متفاوت هم همين طور...

ياد گرفتم كه هيچ كاري عار نيست، هيچ كاري، هر كاري ارزش انجام دادن و داره، حتي دست فروشي...

 

7- و تو ..

تو همه تاثير زندگي مني...

تو همه چي هستي انقدر كه از تاثير گذشتي...

تو يه چيز بيشتر از تاثير هستي نه كم و نه زياد...

اندازه اندازه هستي....

 

و در آخر يه چيزي تاثير مهمه ولي تاثير خوب و موندگار مهمه...

اميدوارم منم بتونم تو زندگي كسي تاثير بذارم....

اونم تاثير خوب و موندگار...

منم ديوونه‌ دوست داشتني و دخترداييم،‌سيما و Rover مهربون (كه يادم رفته بود دعوتش كنم)رو دعوت مي‌كنم كه تشريف فرما شن و بنگارند تاثير گذاراشون رو......

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 14:5 توسط مهدیه!| |

رفتم، رفتم، رفت

رفتيم، رفتيم، رفتيم

ايستاديم، ايستاديم، ايستاديم

نشستيم، نشستيم، نشستيم

دستم در دستت، ‌دستت در دستم

چشم‌هايم را بستم، چشم‌هايت را بستي

بوسيدمت، بوسيدي مرا...

و بوسيدنت چه مزه‌ايي داشت مرا برد پيش خدا.. مزه آلبالوي ترش و خنك وسط گرماي تابستان!

 

  

گفتي،‌گفتم

گفتي:

از بالا، ‌از دوردست،‌ از آنجا، از آدم‌هاي غريبه، از زياد، ‌از آشنا، ‌از خنده، از ندانستن، از نفهميدن

گفتم:

از اتاق، از عروسك،‌ از رنگ، از آبي سير، از او، از دست‌هايش

و...

نگفتم:

از دست‌هايش نگفتم ‌، نگفتم تا طاقت ماندن داشته باشي ،‌تا بماني،‌ اصلا نگفتم  تا تعريف نكرده باشم

فكر كه مي‌كنم مي‌بينم تو بزرگ مي‌فهمي‌، فكر مي‌كني، ‌زندگي مي‌كني

من كوچك و محصور فكر مي‌كنم و شايد زندگي مي‌كنم و مي‌فهمم

فكر كه مي‌كنم مي‌بينيم اون بالا اون جايي كه خدا هست،‌ اون‌جايي كه هيچ‌كس نيست، اون‌جايي كه صداي پرنده و بي‌آبي سكوت رو مي‌شكنه تو لذت بخشي و خوش طعم، تو مثل مزه‌ي نسكافه تو هواي سرد براي يه جايي كه نبايد خوابت ببره خوش طعمي براي همين هي مي‌خوام فكر كنم...

اما يادم مي‌افته كه بايد تو حال زندگي كنيم،‌ نه گذشته، نه آينده... فقط گه‌گاه كه مي‌خوايم لذت ببريم، گه‌گاه كه دلتنگيم يادمون بيافته كه اون بالا تو بودي و من و هيچ‌كس نبود...

فكر مي‌كنم همه خواب بودند همه ... البته نه مثل ما،‌ ما هم چشممانو بستيم، اما ما هم به خواب هم رفتيم،‌ اما ....

خيلي دلم‌مي‌خواد بعضي وقتا منم بشكنم، منم كم بيارم، منم گريه كنم، منم تكيه كنم اما نبايد، نبايد بشكنم چون اون كسي كه به من تكيه داده خورد مي‌شه برا همين درونم مي‌شكنه و خرد مي‌شه و كلي وقت مي‌گيره تا بچسبه بهم تازه اگه هنرمند باشم و مثه اولش درستش كنم، زندگي سخته اما من صعود رو دوست دارم من از سنگا بالا رفتنو دوست دارم...

فكر كه مي‌كنم مي‌بينم زندگي خيلي قشنگ و لذت‌بخشه،‌ مي‌بينم داشتن كسي كه دوستش داشته باشي حتي اگه دوستت نداشته باشه قشنگه بهت بهونه مي‌ده واسه كارات، واسه زندگيت،‌واسه بودنت، واسه موندنت حتي واسه رفتنت...

 


يه چيز با ربط:

زندگي هم خوبه، هم قشنگه، من رنگم الان صورتيه شايدم آبي اما نه آبي نيستم، آبي يه ذره ناراحته! فقط فعلا اين قالب رو دوست دارم به دلايلي اما در اسرع وقت رنگ عوض مي‌كنم

 

يه چيز بي ربط:

امشب تمام حوصله‌ام را

در يك كلام

در تو

خلاصه كردم

اي‌كاش مي‌شِد

يك بار

تنها همين يك بار

تكرار مي‌شدي

تكرار...

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 12:15 توسط مهدیه!| |


Design By : Night Skin