دختر ارديبهشت
همهچي، خودم، خودت، خودش
همش ميشينم فكر ميكنم كه يعني چي كه من تو اين يه مورد به حرف دلم نميرم يه دوست دارم همش بهم ميگه تو خيلي به حرف دلت ميري، همش هر چي ميگه گوش ميكني، پرروش كردي... اما تو اين يه مورد نه!!! دلم كه برات تنگ ميشه بهش ميگم خفه ساكت شو ميخوام ببينمت ميگم نه ميخوام بهت زنگ بزنم ميگم نه حتي ميخوام زنگتو جواب بدم، ميخوام بهت فكر كنم، ميخوام ياد خاطراتم بيافتم همش نه، نه، نه، نه، نه (بي صدا اسمتو فرياد ميزنم)، زور داره به خدا زور داره كه بايد بي صدا باشه خودم كردم كه لعنت بر خودم باد بيا ببين دوست جونم به حرف دلم گوش نميدم اونم اينجا... دارم ميميرم بدون تو، هر جا رو نگاه ميكنم يادت هست... ميدوني خيلي بدي كه برام همهجا ياد گذاشتي ، همه جاهاي رفته و نرفته اين شهر برام خاطره گذاشتي، با همه آهنگها برام ياد گذاشتي، همه رنگها بودن ما رو با هم فرياد ميزنن، همه ساعت و دقيقهها و خاطرهها يعني يه جايي تو به ياد من، من به ياد تو فصلها و ماهها يعني ما شروع كرديم، ما با هم بوديم، ما تموم ... هوا كه گرم و آفتابيه يادم ميافته كه با تو همه جا خنك بود، بي تو همه جا باروني، شايد برا همين بارون و دوست داشتم بارو نو دوست ... هوا كه سرد و يخه، يادم ميافته تو گرمم مي كردي، دستت، صدات، مهرت... شب كه ميشه يادم ميافته با ياد تو به روز ميرسوندمش و ديو شبهاي سياه رو يادم ميرفت روز كه ميشه يادم ميافته روزي نبوده كه با اسم تو بعد از ياد خدام شروع نشه (بذار از ابر سنگين نگاهم بازم بارون دلتنگي بباره) تو رفتي بي من اما من دوباره دارم از تو براي تو ميخونم
بي دليل به ديدنم آمد كنارم نشست نگاهم كرد در نگاهش رد پرندهاي بيقرار بود وقتي بي دليل برخاست كه برود آهي كشيد مثل كسي كه آهي براي آه كشيدنش نمانده است برخاستم و در قفايش هاي هاي بيدليل گريستم اگر خواستی بیایی من همان جایی هستم که بودم همان جایی که رهایم کردی شايد هم همانجا كه رهايت كردم راستي دوست جونم دلم برات تنگ ميشه هميشه،حتي موقعي كه ميبينمت راستي دوست جونم به اندازه همه مردم شهر دوستت دارم، حتي اونايي كه نديدم زاستي دوست جونم مواطب خودت باشي ها، حتي من نيستم... حال هيچي رو ندارم به زور خودم و سراپا نگه داشتم داروهامو ديگه نميخورم، ديگه نميخوامشون دكتر هم ديگه نميرم حرفاش تكراري شده اون صدا رو قطع كن دارم بالا ميارم هيچي نميخوام وقتي تو نيستي وقتي تو نيستي بودن من چه فايدهاي داره، هميشه يه عذاب وجدان باهامه، اونم كي من كه اصلا وجدان نميدونم چيه حالا عذاب وجدان دارم... يه عذاب از اينكه تو رو پاك كردم، تازه درد كه پاك كردنت نيست، بديش اينه كه من خودم تو رو نوشتم، من تو رو پر رنگت كردم، دورتو سايه زدم، تو رو رنگي كردم، داشت كامل ميشد، داشتم به طرح به رنگ و روغن و گواش و .. فكر ميكردم كه پاككن برداشتم پاكت كردم حالا من موندم با يه دفتر كه جاي پاك كردن تو روشه.. كاش ميشد يه دفتر سفيد ديگه بهم بدن، اما ميگن نه؛ هر كي فقط يه دفتر! از وقتي تور و پاك كردم، همه نوشتههام بوي دلتنگي و تنهايي ميده... ميدوني يكي بايد بياد كه وقتي مينويسمش جاي خطهاي تو رو پر كنه... اما نه! همينطوري كه ميشه تو، اگرم ميخواستم تو باشي كه ديگه پاكت نميكردم، پس بايد يكي باشه پر رنگتر از تو نوشته شه!! خيلي ظالمم؟ خيلي بدم كه تو رو پاك كردم؟ به خدا نميتونستم كار ديگهاي كنم. من پاكت ميكردم يكي ديگه مينوشتت، اما اگه پاكت نميكردم خودت پاك ميشدي... حال هيچي رو ندارم نميتونم سراپا شم... داروهامم نخوردم
يادم باشد آغوش تو مرا به گذشته ميبرد . . . وقتي عاشق شدم دنيا شد مثل يك بادكنك و بزرگ شد و بالا رفت. اونقدر رفت بالا تا باخره تركيد يادم باشه دفعه ديگه كه عاشق شدم يه نخ ببندم سر دنيا كه نتونه خيلي بالا بره شل سيلور استاين رفتم يه جايي رفتم يه جايي كه روزاش داغ بود رفتم يه جايي كه شباش يخ بود رفتم يه جايي كه جا بود رفتم يه جايي كه مهربون بود، خدا بود، ستاره بود، تاريك بود، گل بود، رفتم كوير... يه جايي كه شبش ميتونستي با ستارهها صحبت كني، آسمونو كه ميديدم تاريك بود اما روشن من رفتم كوير همين همه چي كوير قشنگه، شن و ماسههاش سرخي خاكش باد داغش خورشيد سوزانش هم قرمز بود، سرخ، نارنجي، زرد، سوزان، گرم و ميسوزوند داشت ميرفت پايين، پايين و پايينتر... خورشيد آروم و بيصدا در حالي كه مجبور به همه گرماش رو بده(يكي ميگفت مثه خورشيد باش،كه حتي اگه بخواي نتابي نتوني)، داره ميره پايين، البته خيلي هم معلوم نيستا شايد داره ميره بالا و ما نميفهميم، راستش ما آدما به جرم آدم بودنمون محصوره تو زمان و مكانيم و نميفهميم، نه اينكه حالا اين به حكمت و اينا ربط دارهها اما هميشه بايد صبر كنيم تا زمان اين موجود شجاع خيلي چيزا رو با وقاحت تمام نشونمون بده .. نميدونم اونجا خبري نبود، هيچ خبري . اما دوري از آدماي غريب ولي آشنا ، دوري از نت، دوري از كامپيوتر، دوري از تلفن در حد مرگ، دوري از خيابونها و رنگها، حتي دوري از صداها كمك ميكنه كه آدم خودش باشه، يا به خودش فكر كنه، به اينكه هفته شلوغي داشته يا نه، به اينكه ميخواد دوستش دوستش بمونه يا بايد عوضش كنه (بازم ياد اين عقيده مسخره افتادم كه آدما دور از جون تو و اون يكي و ايشان و آنها تاريخ مصرف دارند)، به اينكه پدر يعني چي و چرا، به اينكه امتحانا تموم شد مهم بود يا نه ، به اينكه دروغ نگفتن همون راست گفتنه يا نه ، به اينكه من بالاخره تو ور پيدا ميكنم دور باشي يا نزديك فرقي نداره، به اينكه چرا با هر دستي بدي با همون دست ميگيري كي گفته؟به اينكه من واقعا بزرگ شدم؟اين مهديه با مهديه قبي فرق داره؟ به اينكه اين بزرگ شدن خوب يا بد، به اينكه چرا من همهچيزم با همه چيزم و همه چيز همه فرق داره، و به خيلي به اينكه هاي ديگه... يه موقعهايي هست كه همهچي فرق ميكنه ديگه صبح و انتظار و سكوت برام معني ندارند ديگه زندگي و گريه و بودن برام بيهودهاند، ديگه تكرار و تو برام عجيب به نظر ميرسيد، اينا نه بده نه خوب حتي علايم روانپريشي هم نيستن اگه خواستيد اونا رو بدونيد خودم ميگم، اينا هيچ علامتي نيستن جز اينكه وقت داشتم فكر كنم آسوده و فارغ از خودم و رفتن و ماندن و كتاب و حرف و صدا و پا و رنگ و چشم و گوش و حسها... بالاخره منم فكر كردم خودمم باورم نميشه..
در ضمن پنجره هام كاملا بازه اصلنم بسته نيست تا اطلاع ثانوي اينم خيلي بي ربطه اما حوصله نداشتم براش يه پست ديگه بنويسم پس اينجا براي امروز يكشنبه ميگم: دلم گرفته است.. دلم عجیب گرفته است و هیچ چیز نه این دقایق خوشبو که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست نه! هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند و فکر می کنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد ادامه خواهد داشت اي دوست من، من آن نيستم كه مينمايم، نمود پيراهني است كه به تن دارم؛ پيراهني بافته ز جان كه مرا از پرسشهاي تو و تو را از فراموشي من در امان ميدارد. آن ”من“ ي كه در من است، در خانه خاموشي ساكن است و تا ابد همانجا ميماند؛ ناشناس و درنيافتني. من نميخواهم هر چه ميگويم باور كني و هر چه ميكنم بپذيري؛ زيرا سخنان من چيزي جز صداي انديشههاي تو كارهاي من چيزي جز صداي انديشههاي تو و كارهاي من چيزي جز عمل آرزوهاي تو نيستند. هنگامي كه تو ميگويي ”باد به مشرق ميوزد“ من ميگويم ”آري به مشرق ميوزد“. زيرا نميخواهم تو بداني كه انديشههاي من در بند باد نيست بلكه در بند درياست. تو نميتواني انديشههاي دريايي مرا دريابي و من نمخواهم كه دريابي. ميخواهم در دريا تنها باشم وقتي كه نزد تو روز است نزد من شب است؛ با اين همه از رقص روشناي نيمروز بر فراز تپهها سخن ميگويم. زيرا كه تو ترانههاي تاريكي مرا نميشنوي و سايش بالهاي مرا بر ستارگان نميبيني؛ و من گويي نميخواهم تو ببيني يا بشنوي. ميخواهم با شب تنها باشم هنگامي كه تو به آسمان خودت خيره ميشوي، من به دوزخ خودم ميروم من نميخواهم تو دوزخ مرا ببيني. شرارهاش چشمت را ميسوزاند و دودش مشامت را ميآزارد. و من دوزخم را بيش از آن دوست دارم كه بخواهم تو به آنجا بيايي. ميخواهم در دوزخ تنها باشم تو به راستي، و زيبايي و درستي مهر ميورزي، و من از براي خاطر تو ميگويم كه مهر ورزيدن به اينها خوب و زيبنده است. ولي در دلم به مهر تو ميخندم گر چه نميخواهم تو خندهام را ببيني ميخواهم تنها بخندم دوست من، تو خوب و هشيار و دانا هستي؛ يا نه تو عين كمالي؛ و من با تو از روي دانايي و هشياري سخن ميگويم، گرچه من ديوانهام. ولي ديوانگيام را ميپوشانم. ميخواهم تنها ديوانه باشم دوست من تو دوست من نيستي ولي من چگونه اين را به تو بگويم؟ راه من راه تو نيست؛ گرچه باهم راه ميرويم، دست در دست. انگار خوشحال بودم اولش برا اينكه امتحانام تموم شده، 36 ساعت بودم 3 ساعت خوابيده بودم البته نه چون خرخونم اتفاقا خيلي هم باهوشم فقط چون 4 تا امتحان سخت تو دو روز داشتم و يك ترم هم كلاس نرفته بودم برا 3تاش. دومش برا اينكه بلدم، درسهاي اين ترم رو بلدم، بلدم تحليل كنم، ميدونم توزيع چيه، ميدونم كي كدوم استراتژي جواب ميده، تورم كه ميِه بايد چي كار كنيم،جالبه ها من ميدونم چهارتا خنگه ديگه مثه منم ميدونن اما كشور ما اين شكليه... نشسته بودم ، نگام نميكردي، يهم يه چيزي افتاد از دستت و نشكست، نگاش كردم ساده بود و بيمعني يه چيزي شبيه يه سلام كه توي يه جمع شلوغ به همه ميشه و نه به من!!! نميدونم چرا ميون اين همه آدم من برش داشتم، نگاش كردم، دستم ميلرزيد، اما برش داشتم... توپيد بهم: - آهاي - نشنيده گرفتم.... - آهاي تو كه بند كفشت بازه خندم گرفت، برگشتم گفتم من اسم دارم... صداش ميلرزيد Come to me baby I can’t tell you my love isn’t story در ضمن اينو با تمام وجود اعلام ميكنم: قلي منم باهات قهرم (لطفا نپرسيد كيه، خصوصيه)، يك هفته است نگام نميزني چه برسه به اينكه باهام حرف بزني... منم بلدم، فقط چون جات عوض شده نبايد سرتو بياري بالا....... يه چيز: خاطره ميگويد: ”من چنين كردم“ غرور ميگويد: ”ممكن نيست من چنين كرده باشم“ بالاخره خاطره چارهاي جز تسليم ندارد ”نيچه“ اين چند روز فكر نميكردم اتفاقي مهمتر از تموم شدن امتحانام بيفته اما: اتاق چوبي، پر از احساس زندگي خالي نه حس گريه، نه گلايه، نه حس خوشحالي اتاق بي در و پيكر كه دار قالي را گرفته است به زير سقف پوشالي و دختري بي لبخند، صبح رو به پدر سلام و بعد نه حرفي، نه حال و احوالي پدر مچاله پدر ناتوان، پدر عاصي پدر نتيجه شغل شريف حمالي پدر عليل، زمين گير دخترك اما پرنده ميبافد پا به پاي بي بالي و گاه ميانديشد به آفرينش و جبر و اين كه خلقت انسان ندارد اشكالي؟! به لكنتي كه دارد زبان كودكياش به دوستت دالم، دوستم دالي دو روز مانده به آغاز حس آرامش دو روز مانده از اين رنگهاي جنجالي دو روز مانده به اين بخت بيدليل اما كنار گورستان، جاي زندگي خالي

(واي من چقدر اين خنده رو دوست دارم)

| Design By : Night Skin |

