تبليغاتX
دختر اردي‌بهشت


دختر اردي‌بهشت

همه‌چي، خودم، خودت، خودش

در دلم آرزوي

      آمدنت،

            ديدنت،

                  بودنت

مي‌ميرد

    رفته‌اي،

           مي‌روي،

                 خواهي رفت

      ديروز،

           اينك،‌

                بعدا

اما آيا باز مي‌گردي؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 9:23 توسط مهدیه!| |

ديشب يه اتفاقي افتاد،‌از دست زمين و زمان شاكي بودم، ‌بهش بد و بيراه مي‌گفتم، ‌دلم مي‌خواست كله‌اش رو بكنم، ‌انقدر سفت بهش مشت بزنم كه دست خودم درد بگيره..
اصولا وقتي از يه چيزي شاكي‌ام از اون چيز تو خودم شاكي‌ام اما دلم دنبال مقصر مي‌گرده، ‌اينم اصلا ربطي به گذشته نگري و آينده نگري نداره‌ها.  فقط به اين ربط داره كه اون موقع مخم هنگ كرده و جواب نمی ده، از پس مشكلم بر نمي‌يام؟ پس يا بايد صورت مسئله رو پاك كنم يا برا اين‌كه يه بلايي سر خودم نيارم تقصير رو بندازم گردن يكي ديگه لااقل تا يه موقعي كه آروم شم و بتونم به اين موضوع فكر كنم...
اين كه اون مسئله چيه خيلي مهم نيس، چون الان كه آروم ترم مي‌تونم راجع بهش فكر كنم و شايد حلش كنم، شايدم ...
مهم اينه كه كم نيارم، مهم اينه كه بايد مبارزه كرد، مهم اينه كه من مهديه دختر اردي‌بهشت به دنيا اومدم تا ببرم نه ببازم،‌ به‌ دنيا اومدم تا لذت ببرم...

شما هم همين ديگه؟؟؟



يه چيز با ربط:

هيچ آسمان و
هيچ زمين
مانوس‌تر از خانه ما نيست
گر آسمان مكدر
گر خاك باير است
جرم من است
-ما-
گردن به حكم تلخ مشيت نهاده‌ايم

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 10:3 توسط مهدیه!| |

جمعه
صبح پا مي‌شم ساعت هفت. زوده، ولي ترجيح مي‌دم زودتر پا شم كه برم . چرا فكر مي‌كردم 8 نمي‌رسم؟؟؟
وسايلم رو بر مي‌ دارم، مي‌رم 3 راه تهران پارس، همه ميان، البته من نمي‌دونم اينا همه‌ان يا نه اما ميان.
مي‌ريم سد لتيان يا يه جايي همون ورا...
خوبه
خوش مي‌گذره
جايي كسي خاليه؟؟
جاي تو؟؟؟
مي‌گيم، ‌مي‌خنديم، اذيت مي‌كنيم، مي‌خوريم، فكر نمي‌كنيم...
چم شده؟؟
كسي مي‌دونه؟؟؟
لطفا يكي كمك كنه؟؟؟
بر مي‌گردم، ساعت 6:30 خونه‌ام . نيم ساعت زودتر اما دعوا مي‌كنيم با مامانم كه چرا دير رسيدم، حال شنيدن ندارم
-به كسي بر نخوره من يكي پنجره‌امو مي‌بندم-
حال شنيدن ندارم، حال گفتن هم ندارم، ‌دراز مي‌كشم،‌ اصلا هم به آسمون يا ستاره‌ها نگاه نمي‌كنم، ‌خيلي هم شاعرانه و عاشقانه نيست ..
تو اتاقمم، ‌بالا سرم هم سقفه، ‌چشمامو مي‌بندم، متكا رو مي ذارم رو سرم،‌ گريه مي‌كنم، چشمام رو كه باز مي‌كنم 1 ساعتي هست كه اينجا نيستم..
مي‌گم: ‌وايسا دنيا من مي‌خوام پياده شم
انگار نمي‌خواد وايسه
بايد فردا جزوه زبان رو بدم به مانا. شروع مي‌كنم به نوشتن:
…., which may have negative effect on)
كه آن هم مي‌تواند تاثير منفي روي ...)
بازم خسته مي‌شم. گوشي‌‌ام رو نگاه مي‌كنم، ‌5 تا تماس بي پاسخ، ‌3 تا Sms  هيچ كدوم مهم نيست
مي‌رم سر زبان باز..
امير رضا مي‌گه: بيا با قورباغه و اردكه بازي كنيم، با هم بجنگن.
 مي‌گم: مي‌ميرن يكيشون اينطوري
مي‌گه: مهدي اينا عروسكن عقلت نمي‌رسه
دلم براش مي‌سوزه كه داره بزرگ مي‌شه كه نمي‌فهمه عروسكم مي‌ميره، كه ..
و من هنوز دختر خوشبختي‌ام كه عروسك‌هايم حرف مي‌زنند باهام !!!
ساعت 1 شده زبانا تموم شده، كاري ندارم بكنم
خسته تر از اونم كه كاري بكنم، ساعتم و كوك مي‌كنم و مي‌خوابم

شنبه
مثل همه روزايي كه دانشگاه يا سر كار نمي‌رم ساعتم رو كوك مي‌كنم براي 6 اما 8 پا مي‌شم اونم تازه با اصرار امير كه گرسنه‌اشه
مي‌گه: پاشو من گشنمه، پاشو به من صبحونه بده (نمي‌دونه اينا تمرين خونه داريه يا مهد كودك داشتن يا بچگي كردن)
حال صبحونه خوردن ندارم
امير رضا مي‌گه: مهدي مي‌خوام كوچيك شم،‌ بازم برم تو دل مامانم، بعد از اونجا برم پيش خدا
يعني چي ؟؟؟؟ زوده برا خسته شدنش ، خيلي زوده
اومدم سر ادبيات، پس فردا امتحان ادبيات دارم، تا نيم ساعته پيش هم فكر مي‌كردم فردا امتحان دارم :D
مي‌خونم.. نمي‌دونم چرا هيچ وقت بيشتر از صفحه 17 نمي‌خونم.. نمي‌دونم چرا عادت كردم هميشه آخرش بخونم
قرار بود امروز مانا ر ببينم اما نمي‌بينيم همو..
حوصله‌ام سر رفته..
نوار رو مي‌ذارم تو ضبط، ‌استادم مي‌گه سلمك و مي‌زنه. من مي‌شنوم سلمك و نمي‌زنم،‌ خوب سخته !!!
يه بار ديگه بر مي‌گردم عقب، مي‌گه سلمك و كي‌زنه و من مي‌شنوم و نت رو نگاه مي‌كنم و مي‌‌زنم، ‌يه ذره بهتر شد.
شب يه نفر زنگ مي زنه، ‌همون نفر sms  مي‌زنه و من ساكت ميشينم و گوشي‌ام رو نگاه مي‌كنم.
مي‌دونم اين يعني ديگه باورش شده كه آخرشه و براش خوشحال مي‌شم و برام خوشحال ...
بگذريم....
بابا هميشه برا من پدر بوده نه بابا، يعني يه مفهوم سنتي كه ...
مهم نيس چي بوده و چي هست، مهم نيست سنتي بوده و هست يا بابا يا مهربون يا ..
هيچ كدوم مهم نيس فقط مهم اينه كه سخته يه آدم بزرگ و سالم رو الان مريض ببيني و ناتوان. اين سخته !!!
مثه همه سختي‌هاي ديگه بايد تحمل كرد و اگه جا داشت مبارزه...
الان ديگه شبه مهمون داريم..
بيشتر شب مي‌شه دوستم سميرا كه شاكيه زنگ مي‌زنه، گوش مي‌شم براش و مي‌گه،‌ تنها كاريه كه مي‌تونم براش بكنم، آروم مي‌ِشه و مي‌ره بخوابه، ‌ساعت دوئه. مي‌رم بخوابم صبح بايد زود پا شم..
(مرا درياب من خوبم، هنوزم آب مي‌كوبم، مرا درياب تا آخر)

يك شنبه
صبح بايد منتظر sms  دوستم مي‌موندم تا برم و ببينمش و در مورد يه كاري با هم حرف بزنيم، خواب مي‌بينم Sms  زده اما جك شاكي مي‌شم، بيدار مي‌شم مي‌بينم 3 بار Sms  زده كه نمي يايي؟ ميايي، كجايي؟؟؟
پا مي شم.
دوش مي‌گيرم.
 مي‌گم: 8:30 مي‌رسم، مي‌گه: 8:15 نرسيدي نيا، مي‌گم: مي‌موني تا من برس اين يه جمله تهديدي، امري، خواهشيه –اصلا نمي‌دونم چرا اين جوري مي‌گم و چر اون گوش مي‌ده- مي‌مونه و من 8:30 مي‌رسم و در مورد كار حرف نمي‌زنيم و من بر مي‌گردم خونه..
بازم خسته‌ام، همش خسته‌ام ..
چقدر بي‌كاري بده، چرا بي‌كاري آدمو اذيت مي‌كنه..
ظهر مانا نگرانم مي‌شه و مي‌ياد خونمون، ‌بالاخره جزوه‌ها رو مي‌گيره و مي‌خنده و منم مي‌خندم
مثل نسيم دوستش دارم.......
نماز مي‌خونم انگار
و من و تو و دعوا و شكايت و مكالمه و سوال و جواب و منطق و بي‌منطقي…
و مجبور مي‌شم و يا درسته و يا دلم مي‌خواد دليلت رو قبول كنم
ديگه مي‌خوام ادبيات بخونم، بيشتر از يه هفته‌اس كه مي‌خوام بخونم و هي نمي‌خونم..
راستي تو از كجا مي‌دوني من دوستت دارم؟؟؟
انقدر تابلوام ؟؟؟
ديگه اندفعه ادبيات مي‌خونم و مي‌خونم و مي‌خونم
مي‌خوام تار بزنم، تارم و برمي‌دارم، ترجيح مي‌دم درس‌هاي قبلي‌ام رو بزنم و مي‌زنم..
شب مي‌شه، رو تختم پر كاغذ و كتابه ...رو زمين دراز مي‌كشم و مي‌خونم، زنگ مي‌زني و شعر مي‌خوني و شعر مي‌خونم ...ساعت 2 شد باز.. خوابم مي‌ره دوست دارم خواب ببينم، خواب ماه و ستاره.. چه آرزوي محالي
ساعتم و كوك مي‌كنم و مي‌خوابم..

دوشنبه
ساعت 5 بلند مي‌‌ِشم، به اين مي‌گن خواستن توانستن است. مي‌رم تو حياط ‌، صداي گنجشك‌ها ،‌آرامش و سبزي.
سلام پنجره، گل، خدا، خداحافظ...
ادبيات مي‌خونم تا 7 تموم مي‌شه
تارم و نگاه مي‌كنم (به فعل نگاه مي‌كنم توجه كنيد كه با زدن فرق داره :D)
يه ذره ديگه ادبيات مي‌خونم
دوش مي‌گيرم
حاضر مي‌شم.
مي‌رم دانشگاه 1 مي‌رسم، بدم مياد وقتي يه استاد مي‌تونه امتحان و تستي بگيره و اين ‌كار و مي‌خواد بكنه اما نمي‌گه..
امتحان تستي بود...
امتحان تموم مي‌شه.
...
خونه‌ام، ‌خسته‌ام ‌، مي‌خوابم، بلند كه مي‌شم كتاب استراتژيكم رو مي‌بينم، ديگه تكراري شده..
باز هم شب و شعر و من...

سه‌شنبه
مي‌خوام برم دانشگاه.
اول مي‌رم بانك، يه بار گفتم سخته پدر مريض باشه و ناتوان.. فكر كنم تكراريه نبايد بگم...
10:10 مي‌رسم دانشگاه ‌، فكر مي‌كنم ديره اما زوده..
استادم رو مي‌بينم، مي‌خوام برم پويندگان، ‌پشيمون مي‌ِشم، ‌پيش مانا مي‌مونم، توسعه اقتصادي و تحقيق و اديت و تايپ و پرينت و مانا و ...
بازم وقتي مي‌رسم خونه خسته‌ام
همه خستگي‌ام مال تو خونه موندنه،‌ سركار مي‌رفتم و دانشگاه هم بيشتر وقت داشتم هم كمتر خسته بودم هم به همه كارام مي‌رسيدم...
قدر وقتم و مي دونستم
ديگه هم نه شب و نه شعر و نه من
وبلاگ ملت و سرك مي‌كشم، ‌فضولي و فضولي...
چه خبره دنيا...
عروسكام هم ديگه باهام حرف نمي‌زنن
ديگه يه عالمه شكلات مي‌خواد كه نخورم...
تار مي‌زنم، ‌بازم خسته‌ام، چرا شب نمي‌شه ؟؟؟؟
خوبي شب اينه كه اغلب انتخابي نداري و مي‌خوابي چون خوابت مي‌ياد...
ساعتم و كوك نمي‌كنم و مي‌خوابم

چهارشنبه
ملالي نيست جز دوري شما
كاري ندارم بكنم پس درس مي‌خونم
البته الان كه داريد مي بينيد دارم مي‌نويسم يعني نمي‌خونم. امروز 7 بلند شدم..
يه بازي كه تموم شده بود،‌كه تمومش كرده بودم، مي‌خواد يا مي‌خواست شروع شه...
نبايد بذارم شروع شه... مي‌دونم
تنهاش گذاشتم و رفتم، باور نمي‌كرد كه مي‌رم، باور نداشت كه تنها شده ‌، شايد هم من تنها شده بودم، من تنها هستم. با هم بوديم، ‌براي هم بوديم، خودمم باور نداشتم كه مي‌رم

اما رفته‌ام من

لطفا باور كن...

نمي‌دونم چرا هميشه فعل رفتن براي منه و فعل ماندن براي تو، براي او...
خوندن استراتژيك خيلي راحت تراز فكر كردن به اين موضوعه...
چرا گوشي‌ام زنگي مي‌خوره...اه
بعد از 5،6 ماه كه كتاب راز داوينچي رو خوندم، امروز فيلمش رو مي‌بينم، خوبه اين فرجه‌ها رو برا امتحانا گذاشتن...
عصر مي‌شه.
رديف‌هاي ميرزا عبدالله رو گوش مي‌دم و تار مي‌زنم و تار مي‌زنم تا خسته شم ازش...
بايد برا اميررضا كارتون ماشينا رو بذارم.
با برادرم رفتيم بيرون ولي خيلي برام فرق نكرد، چون ...
و باز هم شب مي‌شه و شب يعني آرامش و شب يعني من و شب يعني تو
بازم مي‌گم خوبيه شب به اينه كه وقتي خسته‌اي مي‌خوابي و چيزي رو انتخاب نمي‌كني

پنج‌شنبه

صبح زود خواب پا مي‌شم، احتمالا چون اين هفته يه عالمه خواب بودم مي‌تونم صبح زود پا شم، هرچند انگيزه‌هاي ديگه‌اي هم دارم مثل اينكه با مانا بريم مانتو بخريم يا ببينيم و تو را ببينم و بشنوم و بگم ...
مامانم از بودنم و تو خونه قشنگ استفاده مي‌كنه و قرار مي‌شه جارو كنم و نظافت..
انقدر رديف‌هاي ميرزا عبدالله رو گوش دادم دارم از قافيه‌اي در ميام تبديل مي‌شم به رديف...
هي مي‌گه :سلمك و مي‌زنه‎؛ گلريز و مي‌زنه؛ ‌زير كش سلمك و مي‌زنه ...
بازم مي‌‹م سر تارم و منم مي‌زنم يه چيزايي
هنوزم از مانا خبري نيست، مطمئنا مي‌بينمش تا ظهر (آخ‌جون)
بالاخره مي‌رم كلاس...
خوبه استادم ازم تعريف مي‌كنه –بازم آخ‌جون-
مي‌رم كلاس و بعدشم مانا مياد و بعدشم تو نمي‌ياي، يعني هستي‌ها هميشه هستي اما مثه ...
داشتم روزاي قبلمو مي‌خوندم و با قبلنام مقايسه مي‌كردم، با اون موقع‌هايي كه سر كار يا دانشگاه مي‌رفتم، مي‌ديدم كه اون موقع خيلي روزمرگي‌ام بيشتر بود،‌ كارام بيشتر شبيه هم بود،‌تنوع كمتري داشت اما احساس مفيدي بيشتري داشت هم...
-من دلم كوه مي‌خواد؛
با خودم؛
با خودت؛
با خودش.
نمي‌دونم...
لحظه‌ي انتخاب، لحظه‌ي سختيه...
الان خيلي چيزا رو مي‌دونم:
مثه اينكه دوستم داري!!!
مثه اينكه دوستت دارم!!!


الان اومدم يه چيزايي بگم:
1- دوستت دارم اما با صداي آهسته
2- مي‌خواستم باشي و باشم اما ...
3- زمان، زمان چيز بديه خيلي....
4- اه (با فتح الف)
5- خيلي بدي
6- بازم دوستم داري؟؟؟؟
7- دير مي‌شه؟ دير شد؟؟

گر شراب خوري جرعه‌اي فشان بر خاك
از آن گناهي كه نرسد بغير نفعي چه باك



يه چيز بي‌ربط:
تولدت مبارك
يه چيز با ربط:
تولدت مبارك


 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 0:11 توسط مهدیه!| |

اينم برا تو مي‌نويسم:

دوباره با من باش!
         پناه خاطره‌ام
                          - اي دو چشم روشن باش!
هنوز در شب من آن دو چشم روشن هست
اگر چه فاصله ما...
   چگونه بتوان گفت؟
                         - هنوز با من هست
كجايي اي همه خوبي؟
تو اي همه بخشش
چه مهربان بودي وقتي كه شعر مي‌خواندي
چه مهربان بودي
                       وقتي كه مهربان بودي


خيلي هم با ربطه:


زيباترين دريا،
                دريايي است كه هنوز نرفته‌ام
زيباترين كودك،
                 هنوز بزرگ نشده
زيباترين روزهاي زندگي،
                 هنوز زندگي نكرده‌ام
و زيباترين حرف،
                 حرفي است كه هنوز برايت نگفته‌ام
                             هنوز برايت نگفته‌ام
                                برايت نگفته‌ام
                                    نگفته‌ام

 

اما مي‌گم

فقط اگه تو بتوني صبر كني

نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 20:33 توسط مهدیه!| |

- وقتي چيزي براي گفتن نداري مجبور نيستي حرف زني، هيچ وقت مجبور نيستي هيچ حرفي رو بزني...
- شكلات تلخ، خالص رو مزه كردي؟
      مزه نكردي؟ با من حرف زدي؟ من همون مزه‌ايم
- ر، فا، مي، ر، دو، سي ..  هنوزم با نت!!!
-  Status system نظام موقعيت سازماني
- She فقط يك ماه احتياج داشت تا زندگي  him  را براي forever  تغيير بدهد.
- صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن   دور فلك .....
  نيت فالم چي بود؟؟؟
- كاش دوستش داشتم...
- شال دودي؟ مقنعه مشكي؟ روسري قرمز؟
- خيشخانه هرات
- وقتي چيزي براي گفتن نداري مجبور نيستي حرف زني، هيچ وقت مجبور نيستي هيچ حرفي رو بزني...


يه چيز با و بي ربط:


صداي عقربه‌ها
            ماه‌هاست كه در سرم مي‌كوبد
من هم‌چنان در فكرم
           چرا باتري ساعت تمام نمي‌شود

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 0:30 توسط مهدیه!| |

تمام راه
از تو مي‌خواستم
مرا باوركني
كه ساده هستم
تو رفته بودي
اكنون گفتم
كه تو هستي
تو اگر نبودي
نمي‌دانستم
كه مي‌توانم

باران را در غيبت تو
                         دوست بدارم

                                          (احمدرضا احمدي)


 يه چيز با ربط:

هر چند اين شعر رو مي‌فهمم و هستم ولي اينو نوشتم كه ديگه پست قبلي رو نبينم و نبيني و نبينه...

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 14:52 توسط مهدیه!| |

من نمي‌فهم اين كارت يعني چي؟؟؟
البته اين‌كه من نمي‌فهمم چيز واضحيه يعني خيلي عجيب و غريب نيستا ولي در اين مورد سوالم اينه:
چي مي‌شه يه نفر به يه نفر دروغ مي‌گه ؟؟؟
1. مي‌ترسه..
2. پيش‌ فرضش اينه كه دروغ بگه به همه و سر همه چيز
3. نمي خواد چيزي خراب شه
4. مي‌خواد چيزي رو خراب كنه
5. مي‌خواد يه چيزي رو دوباره بسازه
6. مي‌خواد يه چيزي رو بدست بياره
7. نمي‌دونه ته‌اش چي مي‌شه
8. ....
ببخشيد احيانا گوشاي من مخمليه يا آخرين بار كه منو ديدي شبيه يه حيوون چهارپا بودم؟؟؟
اگه آره كه هيچي حق داري اما اگه نه چه تصوري داشتي كه به من دروغ گفتي؟؟ (راهنمايي: مي توانيد از گزينه‌هاي بالا هم استفاده كنيد)
قبلنا مي گفتم:
از وقتي تو دروغ مي‌گويي به جاي اينكه از تو بدم بيايد از دروغ متنفر مي‌شدم، اينگونه عاشقي را از خدا آموخته‌ام
الان فقط مي‌تونم اينو بگم:
آشفتگي من از اين نيست كه دروغ مي‌گويي، از اين آشفته‌ام كه ديگر نمي توانم تو را باور كنم


كاش همه‌اش دروغ باشه و تو به من دروغ نگفته باشي


يه چيز بي ربط:

من چه رنگي‌ام به نظرت؟؟؟ مي‌شه جواب بدي:

نارنجي؟

قرمز؟

سبز؟

زرد؟

سفيد؟

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 18:51 توسط مهدیه!| |

حس خوبيه.. با وضو، با همون پاكي و طراوت، زير بارون كه اونم پاكه.. حتي پاك‌تر از وضو.. مي‌شيني و مي‌خواي با اون حرف بزني، اما روت نمي‌شه.. مي‌خواي بگي: ببخشيد، مي‌بيني يك كم زيادي ديره، مي‌خواي بگي ممنون،‌مي‌بيني كمه....
يه نور تو آسمون مي‌بيني شاعرانه كه نگاه  مي‌‌كني مي‌گي ستاره‌ها چشمك مي‌زنن، يا يه فرشته با فانوسش برات دست تكون مي‌ده،‌ اما زميني كه باشي يا گير كرده باشي تو زمين .. مي‌گي : رعد و برق بوده...
مي‌خواي بگي دوستت دارم مي‌ترسي باورش نشه.. مي‌خواي بگي دوستم داشته باش،‌مي‌دوني داره اما تو ...
بالاخره هر چي مي ‌خواي بگي كمه.. يا ديره .. يا ‌مي‌دونه .. يا ...
بوي ياس و بارون و خاك كه مي‌ياد،‌مي‌برد بغل در بهشت...
مي‌خواي پاشي دو ركعت قربونش بري.مي‌خواي پاش دو تا باغ گل سرخ سجده‌اش كني........
اندفعه رو مي‌دونم دير نيست.. اصلا كي گفته ديره؟؟؟ كي گفته؟؟ هيچ وقت دير نيست...
هيچ وقت برا خودش دير نيست!!!!
هنوز داره بارون مي‌ياد رو سرم، رو صورتم، رو موهام، ‌رو كاغذ نيمه سفيدم. موهامو باد نوازش مي‌كنه و صورتم و بارون مي‌بوسه و فرشته كوچولو برام دست تكون مي‌ده (دارم به آرزوم مي‌رسم هميشه دوست داشتم تو جنگل بدوم و باد بره لا موهام)
هنوز داره بارون مي‌ياد رو سرم، رو صورتم، رو موهام، ‌رو كاغذ نيمه سفيدم. موهامو باد نوازش مي‌كنه و صورتم و بارون مي‌بوسه و فرشته كوچولو برام دست تكون مي‌ده و مي مي‌خوام داد بزنم:


من خوشبختم

 

امضا: مهديه
مكان: تو حياط بغل گل ياس زير بارون
زمان: نا معلوم

نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 22:40 توسط مهدیه!| |

يادت باشه كه خودت نخواستي..

اندفعه رو تو نخواستي يعني من خواستم داشتم تلاش مي‌كردم، داشتم عوض مي‌شدم به خاطر تو، شايدم به خاطر خودم..

فكر مي‌كنم خودتم ديدي كه چقدر عوض شدم..

بگذريم.. -مثل هميشه مثل اسكارلت-

مي‌خواستم اندفعه نگذرم از تو

مي‌خواستم شده از خودم بگذرم از تو نگذرم...

اما يه روز يه صبح شايدم يه شب يا نمي‌دونم شايد نيمه شب بود كه يه چيزايي بهم ريخت و خراب شد مثه هميشه ولي يه فرقي با هميشه داشت و اون اينكه من نمي‌واستم اين جوري شه من مي‌خواستم بمونم و باشم برا هميشه برا تو.....

بر مي‌گردم مي‌گم بقيه‌اش رو...

 

 

بر گشتم كه اينا رو هم بهت بگم:

 

 

Ican not promise you that
نمی توانم عهد کنم که

 

I will not change
تغییر نخواهم کرد


 

I can not promise you that
نمی توانم عهد کنم که


 

I will not have many different moods
خلقیات متفاوت نخواهم داشت


 

 

Ican not promise you that
نمی توانم عهد کنم که


 

 

I will not hurt your feeling sometimes
گاهی احساسات تو را جریحه دار نخواهم کرد


 

I can not promise you that
نمی توانم عهد کنم که


  

I will not be erratic
آشفته نخواهم شد


 

I can not promise you that
نمی توانم عهد کنم
كه


 

I will always be strong
همواره قوی خواهم بود


  

I can not promise you that
نمی توانم عهد کنم که


My faults will not show
گناهانم را نشان نخواهم داد

 

But,...
اما


 

I do promise you that


 

می توانم عهد كنم كه


 

 
I will always be supportive of you
همواره پشتیبان تو خواهم بود


 

I do promise you that
می توانم عهد کنم که


 

I will share all my thoughts
افکار و احساساتم را


 

And feeling with you
با تو سهیم خواهم بود


 

I do promise you that
می توانم عهد کنم که


 

Yourself i will give you freedom to be
تو را آزاد خواهم گذارد تا خودت باشی


  

I do promise you that
می توانم عهد کنم که


 

I will understand every thing that you do
دركت خواهم كرد كه هر کاری انجام دهی


 

 

I do promise you that
می توانم عهد کنم که


 

Iwill be completely honest with you
با تو کاملا صادق خواهم بود


 

I do promise you that
می توانم عهد کنم که


 

I will laugh and cry with you
با تو خواهم خندید و خواهم گریست


  

I do promise you that
می توانم عهد کنم که


  

I will help you achieve all your goals
كمكت خواهم كرد که به هدفهایت برسی   


  

But,...
اما


 

Most of all
بیش از همه


    

I do promise you that i love you
می توانم عهد کنم که تو را دوست خواهم داشت


يه چيز با ربط:

تولدت مبارك

 

نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 11:34 توسط مهدیه!| |

يه جايي دكتر شريعتي مي‌گه:

راه سوم

چه تنگناي سختي است!

يك انسان يا بايد بماند يا برود

و اين هر دو

اكنون از معني برايم تهي شده است

و دريغ كه راه سومي هم نيست.....

 

حالا هم همينه و سخته پيدا كردن راه سوم برا من اما مجبورم و پيدا مي‌كنم ..

هم راه سوم رو و هم تو رو

 


يه چيز بي‌ربط:

نترس تازه ديوانه شده‌ام

هنوز نيمي از يادت در يادم هست

نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 20:59 توسط مهدیه!| |

دعوتت مي‌كنم امشب به نبودنم به يادم

تو رو

تو رو دارم دعوت مي كنم به نبودنم به يادم.. مي فهمي معنيش رو؟؟؟؟

من به تو خاطره دادم تو به من دنيا رو دادي شايدم بر عكس..

فكر كنم بر عكسه..


امروز دلم تنگه براي ..

مي خوام اينو بگم:

يادم باشه كه از ياد مي برمت

يادت باشه كه از ياد نمي بريم

يادم باشه خسته شدم از خوبيات

يادت باشه خوب نبودم كه خسته شي

نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 13:12 توسط مهدیه!| |

عصباني ام

و انقدر زياد عصبي ام كه لازم شد اينجا بگم.............


اين جهان پر از صداي حركت پاهاي مردماني است...

كه هم‌چنان كه تو را مي‌بوسند...

در ذهن خود طناب دار تو را مي‌بافند......

فروغ فرخزاد

اين يكي از قشنگ‌ترين چيزايه كه فروغ گفته و الان من عصباني ام به خاطرش...

نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 10:20 توسط مهدیه!| |

 غريب و بي کس تنها شد اين دل

 نمي دانم چرا از ابر گريان نصيب ما نشد

 يک قطره باران نميدانم چرا با من چنين کرد دل ديوانه را عاشق ترين کرد


۱- يه هاله‌اي دور ادماست كه اگه به شكل اصلي خودش يعني تخم مرغي نباشه شخص از نظر روحي و رفتاري نامتوازن مي شه..

فكر كنم اين جمله دو شرطي باشهيعني بر عكسشم صادق باشه... حالا اين وسط هاله مهم نيس شخص و رفتارش مهمه..

۲- وقتي يه نفربه چيزي يا كسي وابسته مي شه اين وابستگي نمي ذاره روحش آزاد و رها باشه.. اگه دو نفر همديگرو دوست دارن بايد روحاشون موازي هم پرواز كنه!!!

اندفعه اين كه چيز باشه يا كس لا اقل به نظر من مهم نيس..از كدومش مي شه رها شد؟؟؟

۳- وقتي مقصدت معلوم نباشه مهم نيس كه به كدام طرف و چگونه مي روي ...

خيلي هم مهمه راه مهمه

۴-آيا چه كس تو را از مهربان شدن با من يا من را از مهربان شدن با تو مإيوس مي كند؟؟؟؟

حالا بايد ۱ و ۲ و ۳ و ۴ با هم جمع كنم يا از هم كم كنم كه حالم بهتر شه...

يه جمع و تفريق ساده مي تونه من و آشفته، مضطرب، نگران و حتي خوشحال كنه..

حالا خوبي اش اينه كه به خاطر يه جمع و تفريق از بقيه كارهام نمي مونم....

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 12:20 توسط مهدیه!| |


Design By : Night Skin