دختر ارديبهشت
همهچي، خودم، خودت، خودش
یعنی وقتشه؟ وقتش نیست؟؟؟ نمی دونم... به قول اسکارلت اوهارا : فردا به آن فکر خواهم کرد.. امروز با یکی از دوستام صحبت می کردم یه چیزایی بهش گفتم که خودم کمتر تو تنهایی بهشون فکر می کردم (برای اینه که می گن انسان موجودی اجتماعی است لابد) داشتم بهش می گفتم که: بعضی وقتا انقدر ذهنمون رو آزاد می ذاریم که کلی آدم با عقیده های مختلف دورمون جمع می شن.. ما هم خیلی برامون فرق نداره چون به آزادی عقیده و بیان و حتی عمل!!! اعتقاد داریم .. بعد به خاطر اینکه اون آدما با سلیقه ها و عقیده های مختلفشون که شاید حتی بعضی وقتا مخالف ماست رو پذیرفتیم، اونا فکر می کنند که ما تاییدشون کردیم و بعد که خلاف عقیده شون رو که تازه موافق عقیده خودمون هست رو تو عمل ما می بینن به ما تهمت ظاهر و باطنش یکی نیس و آدم دورویی هست رو می زنن.. بعد ما هم که نمی خوایم هیشکی از دست ما ناراحت شه ناراحت می شیم.. می خوام بگم من اگه شرایطم اینطوری شه از ایتکه کسی از دستم ناراحت بشه ناراحت نمی شم من که گفتم مغرورم و خودخواه.. کی گفته: خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو باید بگه: خواهی بشوی همرنگ رسوای جماعت شو یا یه چیزی شبیه این... I love you Not only for what you are But for what I am When I am with you. I love you Not only for what You have made of yourself But for what You are making of me . I love you For the part of me That you bring out… دوستت دارم، نه تنها برای آنچه که هستی، بلکه برای آنچه که هستم، هنگامی که با توام. دوستت دارم، نه تنها برای آنچه که از خود ساخته ای، بلکه برای آنچه که از من می سازی. دوستت دارم، برای بخشی از وجودم که تو شکوفایش می کنی. Roy Croft یه چیز بی ربط: 1-اردی بهشت داره تموم می شه نه تنها ار دی بهشت بلکه یه ماه دیگه از سال 86 یعنی یک ماهه دیگه از عمر من یعنی داره وقتم تموم می شه برای یاد گرفتن را بودن برا موندن امیدوارم یادم نره یعنی انقدر می گم که یادم نره 2- امتحانهای منم داره شروع می شه، و باز هم من مثه چیز ... موندم، یه عالمه پروژه و درس و کتاب و جزوه و ... گاهی چقدر زود دیر می شود، به نفس نفس می افتم و اسم ها از یادم می روند گاهی چقدر شکوه و گلایه می ماند باز هم برای خسته ماندن، می ترسم این خستگی ها آخر کار دستت دهد گاهی آنقدر دیر می رسم که رفته است و یادداشت روی در مادر می گوید: این قانون طبیعت بود که او رفت گاهی او ساز می زند و می خواند من می مانم و ... گاهی یادش می رود اول قصه اش را که یکی بود و یکی نبود به خودم می زنم شاید از بخت یاری من آن یکی دوم بودم که هیچ وقت نبود تولد تولدم مبارک... شمعا رو هم که فوت نکنم امروز ۲۵ اردی بهشت که داره می گذره و تموم می شه و الان حدود ۲۱ ساعت ازش گذشته از تولدمو می گم. من بدنیا اومدم.. من مهدیه.. یه دختری که الان مثل اون موقعش نیس الان یه دختر شیطون که اون موقع اروم بود.. یه دختر... نمی دونم ... امسال هم سال خوکه که من بدنیا اومدم انگار اون سال هم سال خوک بود و این دومین بار که من سال خوک رو می بینم و چون هر حیوونی ۱۲ سال یه بار میاد یعنی من چند سالمه؟؟؟ ااااااااا ۲۴ سالم شد؟؟؟؟ چه زود... بچه که بودم فکر می کردم یه آدم ۲۴ ساله یعنی همه چی... اما الان یعنی هیچی... نه اینکه الان هیچی باشم نه اما بازم یعنی هیچی.. می شه گفت هیچی از زندگی نمی دونم یا کم می دونم به هیچ چیز خیلی مهمی هم نرسیدم هر چند اینایی که الان بهشون رسیدمو یه روزی فکر می کردم مهمن، اما .. آدمیزاد چه متوقع است... من بزرگ نمی شم لطفا اصرار نکنید من دنیای بچگی مو عوض نمی کنم لطفا اصرار نکنید... لطفا اصرار نکنید و بدین سال من الان یه روز دیگه به سنم اضافه داره می شه تولدم مبارک بر می گردم بازم... یعنی ... دقیقا یعنی چه شکلی باید باشم؟؟؟ منتظرم نه هدیه اما... بر می گردم می دونم حالا حالا ها اینو نیم خونی چون هیچ کدوم از دوستام البته به غیر از هستی آدرس اینجا رو ندارن ،آدرس این خونم رو می گم اومدم بگم: تولدت مبارک خیلی چیزا ازت یاد گرفتم دختر خوب و مهربون... یاد نگرفتم بزرگ شم،اما مبارزه کردن.. اما هیچ کس مثه تو مبارزه نکرد هیچ کس... مبارزه با همه چیزایی که آدم و فلج می کنه ،می خواد آدمو بکشو ،می خواد امید آدمو بگیره نمی گم تو کنکور پزشکی قبول شدن مهمه یا نه ... اما صبر کردن و امید داشتن با اون همه شرایط سخت... مهمه یعنی می دونی تو مهمی خیلی مهم تر از اونی که فکرشو بکنی تو ماهی ماه... دوستت دارم و مواظب خودت باش همیشه من پرواز ميكنم تا اسير تو باشم
به هيچ كسم هيچ ربطي نداره هيچي ... خوب من چي كار كنم تا اون خوشش بياد اگه بخوام يه كاري كنم اون خوشش بياد كه ديگه اون يكي خوشش نمي ياد تازه اين دوتا هم خوششون بياد پس اون يكي چي ، بعدشم اون يكي و اون يكي تر... همه اينا هم كه خوششون بياد خودم ديگه حتما بدم مياد، مطمئنم اين يكي رو ... پس من نميتونم كاري كنم كه كسي خوشش بياد... و فقط ميتونم كاري كنم كه خودم خوشم بياد به هيچ كسم هيچ ربطي نداره هيچي... کاش هیچ وقت پیر نمی شدی یا لااقل اگه می شدی... کاش من هیچ وقت پیر نشم . . بزرگترین آرزوم هم همینه که هیچ وقت بیشتر از 40 سالگیم زنده نمونم این یعنی از هفته دیگه که بشمارم 16 سال دیگه.. می دونم خیلی کمه بر اینکه به همه آرزوهام برسم می دونم خیلی کمه تا برا اینکه همه کارامو انجام بدم می دونم خیلی کمه تا همه چیزایی که دوست دارم و انجام بدم می دونم خیلی کمه تا همه جاهایی رو که دوست دارم برم می دونم خیلی کمه تا با همه کسایی که دوست دارم بستنی بخورم (آخه من خیلی بستنی رو دوست دارم احتمالا بستنی هم منو) می دونم کمه می دونم اما بهتر از خیلی اینه که ... پیر که نباشی بوی یاس می دهی و عطر اقاقی، پیر که نباشی دوستت دارن، پیر که نباشی ... دارم فکر می کنم نکنه منم پیرم که دارم اینا رو می نویسم . اما نه من پیر نیستم نه خودم و نه دلم ولی وقتی اونو می بینم اونی که خودش و دلش با هم پیر شدن یا اونی که دلش پیر شد و خودش موند بغض سخت گلوم و می گیرم و راه چشام بسته می شه راه اشکمو می گم منه مغرورم که نمی خوام گریه کنم مجبورم بی تفاوت بگدرم از کنار همه این حرفا... آن قدر بلوغ را مسخره کردیم که افسرده به کودکی می اندیشد و پیر می شود یه چیز بی ربط: اردی بهشته (با تاکید بر بهشت بودنش) تو حیاط بوی یاس می یاد اما ... گفته بودي: زود بر مي گردي بد شده دنيا، خيلي بد من هميشه پيش فرضم اينه كه همه دنيا قابل اعتمادن هر چند تا حدي ولي ديگه نميخوام هيشكي رو باور كنم حتي حاضر نيستم تو چشماي كسي نگاه كنم تا مجبور شم كسي رو باور كنم... اينطوري خيلي بهتره رسما و غير رسما هر غلطي دلم ميخواد ميكنم، به عبارتي بهتر ميتونم با تنهايي خودم خوش باشم و هيچ كس مزاحمم نميشه حتي تو... از بس همتون بديد من اينطوري شدم البته اين معنيش اين نيست كه من خوبما نه به هيچ وجه اينم نسبيه... من خيلي بدم نه؟؟؟ تو يه رنگ آبي كم كم دارم محو ميشم... مهديه ارديبهشته يادت كه نرفته؟؟؟ يک روز مي بوسمت ! فوقش خدا مرا مي برد جهنم ! فوقش مي شوم ابليس ! آنوقت تو هم به خاطر اين که يک « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمي مي شوي ! جهنم که آمدي ، من آن جا پيدايت مي کنم و از لج خدا هر روز مي بوسمت ! واي خدا ! چه صفايي پيدا مي کند جهنم ... ! يک روز مي بوسمت ! پنهان کردن هم ندارد . مثل خنده هاي تو نيست که مخفي شان مي کني ، يا مثل خواب ديشب من که نبايد تعبير شود مثل نجابت چشمهاي تو است ، وقتي که توي سياهي چشمهاي من عريان مي شوند . عرياني اش پوشاندني نيست ، پنهان نمي شود ... . يک روز مي بوسمت ! يکي از همين روزهايي که مي خندانمت ، يکي از همين خنده هاي تو را ناتمام مي کنم : مي بوسمت ! و بعد ، تو احتمالا سرخ مي شوي ، و من هم که پيش تو هميشه سرخم ... . يک روز که باران مي بارد ، يک روز که چترمان دو نفره شده ، يک روز که همه جا حسابي خيس است يک روز که گونه هايت از سرما سرخ سرخ ، آرام تر از هر چه تصورش را کني ، آهسته ، مي بوسمت ... . يک روز مي بوسمت ! هر چه پيش آيد خوش آيد ! حوصله ي حساب و کتاب کردن هم ندارم ! دلم ترسيده ، که مبادا از فردا ديگر « عشق من » نباشي . آخر ، عشق سه حرفي کلاس اول من ، حالا آن قدر دوست داشتني شده که براي خيلي ها سه حرف که سهل است ، هزار هزار حرف باشد . به قول شاعر : عشق کلاس اول ، تنها سه حرف است ، اما کلاس آخر ، عشق هزار حرف است ... . يک روز مي بوسمت ! فوقش خدا مرا مي برد جهنم ! فوقش مي شوم ابليس ! آنوقت تو هم به خاطر اين که يک « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمي مي شوي ! جهنم که آمدي ، من آن جا پيدايت مي کنم و از لج خدا هر روز مي بوسمت ! واي خدا ! چه صفايي پيدا مي کند جهنم ... ! يک روز مي بوسمت ! مي خندم و مي بوسمت ! گريه مي کنم و مي بوسمت ! يک روز مي آيد که از آن روز به بعد ، من هر روز مي بوسمت ! لبهايم را مي گذارم روي گونه هايت ، و بعد هر چه بادا باد : مي بوسمت ! تو احتمالا سرخ مي شوي ، و من هم که پيش تو هميشه كارت پستال دل تنگتم بازم خيلي...... پس كي مي آيي؟ اندفعه بيا پيش از آنكه پروانه ها بميرند بيا.........
تو: تويي كه دوست داشتني بودي و مهربون اصلا تويي كه همه كس من بودي و من رفتم... يا تو: تويي كه قابل ستايش بودي و استوار و تو رفتي... ميبيني دنيا چه جوريه يه روز ميري يه روز ميره، نميدونم كدوم بزرگواري بود كه ميگفت زندگي مثل بازي قايم با شكه، من چشم ميذارم تو يكي ديگه رو پيدا ميكني.. اينبار: رفتن از آن تو و ماندن براي من کاش سهم تو هم: مان... نه اين کلمه هيچ گاه نبايد کامل مي شد محکوم بود به حرام و لبانم نجاستش را به ترسيم نتوانست دور روياهايم ديوار مي کشم قبول ؟ اما قول نمي دهم که اگر روزي در نگاهت گم شدم دوباره دلم نلرزد و در آوار ديوارها نميرم ... کاش شهامت اعتراف زير شلاق چشمانم را داشتي صرفا به اين دليل كه خودم يادم باشه، فقط و فقط خودم نه حتي تو و نه حتي او... برا همين مي نويسم شايد يه روزي داد زدم شايد همراه داد اشك هم ريختم و شايد حتي دويدم... اما الان فقط مي نويسم و تو اي مهربون من كه قرار با من باشي منو بشناس..... راستي فردا به آن فكر خواهم كرد........ . . و يه چيز يه كم بي ربط: انگار امروز روز معلمه، با روز معلم ميونه خوبي ندارم تولد آدما رو بيشتر دوست دارم اما به خاطر زحمت همه معلمهاي دوست داشتنيم مي خوام بهشون بگم: روزتون مبارك، ببخشيد كه انقدر اذيتتون كردم... مي بخشيد ديگه؟؟ و دلت به هواي خبر وصل جديد رو به دروازه تنهايي داشت سفرت خوش باشد كه تو تنهايي و ما تنهاتر و دلت گرم به اندازهي عشقي كه هنوز زير قلبم نفس لحظه شماري دارد
که آفتاب صداقت را،
به ميهماني گلهاي باغ مي آورد
و
گيسوان بلندش را
به بادها مي داد
و دست هاي سپيدش را
به آب مي بخشيد
دلم براي کسي تنگ است
که چشم هاي قشنگش را،
به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت
و
شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند
دلم براي کسي تنگ است
که همچو کودک معصومي
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني را
نثار من مي کرد.
دلم براي کسي تنگ است که تا
شمال ترين شمال
و در جنوب ترين جنوب
- هميشه و در همه جا-
آه با که بتوان گفت،
که بود با من
- پيوسته نيز بي من بود
و کار من ز فراقش فغان و شيون بود.
کسي که بي من ماند
کسي که با من نيست
کسي که ....
- دگر کافي است....
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آنقدر زود که ماهيها هنوز بيدار نشده باشند
و من، سالهاست
کنار حوض خانه نشسته ام
و براي ماهيان لالايي مي خوانم![]()
![]()
يک روز مي بوسمت !
تهران شكوفه باران است
اي مهربان كه ساكن در غربتي
آن گل كه در دلت به امانت ماند
وقت است بشكفد
پيغام ارتباط ميان دو شهر
پيغام شادباش تو با عشق دوردست 

نميدونم تو نداشتن خوبه يا بد، ولي من فعلا تو ندارم يا توي تازهاي ندارم...
| Design By : Night Skin |
