تبليغاتX
دختر اردي‌بهشت


























دختر اردي‌بهشت

همه‌چي، خودم، خودت، خودش

باورم نمی‌شود که این همه سال گذشته و امروز تو پیش من هستی، از بین همه سال‌هایی که قشنگ بود؛ دور بود، زیاد بود....سال‌هایی که نزدیک بود همه بی تو گذشت، همیشه من بودم و انتظار یک روز بهشتی با ابر و باران و تو و آغوشت و همیشه ارمغانت همان زمستان و برف و آغوش من بود...

بهار نشده بی طاقت می‌شدی، به هوای روزهای بهتر از پیش دل من می‌رفتی...

بهانه می‌آوردم، باران و گل‌ها و دریا را برای باج پیشکشت می‌کردم، اما همه بی فایده بود، تو به هوای آرامش هم شده بهار نشده می‌رفتی...

همه خوشی‌های زندگی‌ام را بی بهانه کادو پیچ کردم، سهیمت کردم، که باشی، اما تو بهار نشده، به هوای جایی خوش آب و رنگ‌تر می‌رفتی...

و من چقدر امروز را از یاد برده بودم تا روزی برسد که بتوانم منتظر امروز باشم... 

حالا باورم نمی‌شود در همین روزهای نزدیک تو هنوز هستی، هنوز می‌خندیم، حتی بدون اینکه دیده باشم، حواسم باشد، درگیر شده باشم، معمولی تر از همه آدم‌ها با هم زندگی می‌کنیم، و من طعم دوری تو را با بهانه‌های هر روزم، از یاد می‌برم...

باورت می‌شود، بعد از گذشته همه این سال‌ها، قرار شده مادر اردی‌بهشت، دخترش را بغل کند، قرار است مرا به رویاهایم برساند...باورت می‌شود کلید خانه این آروزهای کوچک دست تو بوده؟

باورت می‌شود؟

و تو کمی پایین تر از اینجا، خیلی نزدیک‌تر از همیشه به ذهن من هستی، به همین سادگی که می‌گویم...

تو همین جا پیش من هستی....


یه چیز با ربط:

آخرین‌های این دهه از زندگی 

یه چیز با ربط دیگه:

مهدیه بهانه نگیر...دنیا به کام اوست

یه چیز بی ربط:

این شعر ها را باید گذاشت در ِ کوزه ... و آب‌شان را خورد ؛ وقتی هنــــــــــوز عرضه ندارند .... تو را عاشق کنند… ( مهران پیرستانی)


نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 4:44 توسط مهدیه!|

بیا برایت بنویسم:
من می‌نویسم که زندگی باید بیشتر می‌بود.... تو اسمش را بگذار توقع
من می‌نویسم، می‌خوانم و می‌گویم که دیر می‌شود برای اینکه مرا بخواهی، وقتی نخواسته مرا داری...تو می‌گویی توقع‌ام زیاد شده، زندگی ارزش این حرف‌ها را ندارد...
من می‌خواهم بنویسم که زندگی‌ همین‌هاست، اما حیفم می‌آید زندگی فقط همین‌ها باشد، برای تو حیفم می‌آید که بیاید و برود و چیزی بیشتر از روزمرگی‌هایت نفهمی...
می می‌نویسم همه‌ش همین نیست که صبح بیدار شوی، به کار نیمه تمام اداری هر روز فکر کنی، که اگر تمام هم نشد، چیزی از بار دنیا کم نمی‌شود و تو ....
-نکند همین است؟-
من می‌نویسم باید یک روز صبح بیدار شوی، مرا پیدا کنی، مرا نه از بین شلوغی‌های هر روزت، نه از بین زنگ‌های نیمه تمام یا دختران تمام شده شهر، که باید کنار هر روز خودت پیدا کنی...
چشمم را بسته‌ام، منتظرم، بیدارم کن...
من می‌نویسم که یک شب هم شده باید پایت را روی ماسه های دریا گذاشته باشی و دست من را محکم توی دستت گرفته باشی که گم نشوم...
- و تو می‌گویی همه این حرفها چیست؟-
من می‌گویم مگر قرار نبود، از محبت خارها گل شود؟ تو یادم می‌آوری کسی، جایی، دلش تنگ آدمی بوده، نوشته، گفته و چیزی نیست...
من می‌نویسم و تو می‌گویی گلایه می‌کنم، خودت بیا و بگو من گلایه بلدم وقتی پای دست‌های تو در میان باشد؟
من می‌گویم می‌رسد روزی که تنها می‌شوی، بی من می‌شوی... دلت برای کسی که جمعه بازارهایش را بی تو قدم نزده باشد، تنگ می‌شود...
دلت برای کسی که برف را برای آمدنت دیده باشد، تنگ می‌شود...
من می‌گویم من می‌روم، اما تو بهانه گیر می‌شوی اگر ببینی کسی آب و هوای شهری که ماندگارش شدی را برایت هر شب نمی‌بیند...
من می‌گویم بی من که باشی دلت برای کسی که برای آغوشت خودش را اندازه کند تنگ می‌شود...
من می‌گویم بی من که باشی، کسی تا 10 تای بچگی تو را دوست ندارد...
من می‌گویم همه اینها مهم هستند و می‌شمارم، مثل روزهای قبل از تولدت، تا  یادت بیفتد.

یه چیز با ربط:
همه من را هم که نفی کنی، طعم آخرین چهارشنبه سال 90 با تو واقعی‌ست
یه چیز بی ربط:
- فنجان ِ چای ِ توام.. ببین چگونه قند در دلم آب می شود به شوق ِ لبت... ( یاور مهدی پور)
- راستی من خوشبختم که برای تو می‌نویسم، تو خوشبختی که برای تو می‌نویسم؟
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 17:48 توسط مهدیه!|

دل من یک زندگی معمولی می‌خواهد، با خود معمولی، کار معمولی، خانه معمولی، اتاق معمولی،خیابان معمولی،شهر معمولی، با "تو"ی معمولی...
معمولی بیرون برویم
معمولی غذا بخوریم، معمولی چای بنوشیم، معمولی منتظر روزهایی باشیم که با اسپاگتی پر شود یا نه، اما معمولی باشد...
معمولی سینماها و تئاترها را زیر پا گذاشته باشیم
معمولی به فیلم‌ها خندیده باشیم، شاید فکر کرده باشیم حتی، اما معمولی
معمولی منتظر تئاتر توی پارک نشسته باشیم و یا راه رفته باشیم ،اما معمولی
بعد هم توی راه حرف زده باشیم
معمولی ویترین مغازه‌ها را نگاه کرده باشیم، و من چشمم دنبال همه چی گشت بزند و تو نگاه هم نکرده باشی شاید...
معمولی تقویم‌ها را چک کنیم، تعطیلی‌ها را بگذرانیم، حواسمان نباشد وسط یک هفته شلوغ هوای دریا داشته باشیم...
دلم می‌خواهد این "تو"ی معمولی بیاید پیش من
معمولی مرا بغل کند، یعنی آنقدرها هم محکم نباشد ولی بوی عطرت با تنم یکی شود
معمولی مرا نوازش کند، یعنی آنقدرها هم جدی نباشد ولی خوابم ببرد در یک آغوش امن
معمولی با من صحبت کند، یعنی آنقدرها هم حرف نزند، ولی حرف‌هایم را بشنود...
معمولی مرا ببوسد، یعنی آنقدرها هم طولانی نباشد ولی....

راستی تو دلت همه این زندگی معمولی را نخواسته؟
یه چیز با ربط:
خواستن حق منه
و
به همون اندازه نخواستن حق تو
یه چیز بی ربط:
- اما کاش...
نه، جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما باش...
- گل من تو مسئول دل منی...

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 13:50 توسط مهدیه!|

مي‌داني هر روز براي خودش نامي دارد
اين شنبه هم از اول که به دنيا آمد، سه شنبه بود، بعد پنج شنبه شد و بعد يک جمعه تلخ براي من آورد
الان شنبه است ولي براي خود نامي دارد
مثل اينگه بگويم روزي که قرار بود تو براي من باشي
يا بگوييم روزي که من نوشتنم براي تو شد
يا تو بگویی روزي که "همه بر سر زبانند و تو در ميان جاني"
يا هر چيز ديگري که بگويم ولي اين شنبه براي خودش از اول نامي داشته است که کسي نمي‌داند
مثل کوچه‌ها و خيابان‌ها که نامي دارند و کسي نمي‌تواند جز من و تو آن‌ها را به اين نام صدا بزند
مي‌توانيم بگوييم:
پارک نون و پنير،
خيابان بوسه،
کوچه قهر و داد و بيداد زمستاني،
چهارراه سلام بلند من به روی تو،
پلاک منتظرم....
يا نه از اول بگوييم:
اول تهران بود، وليعصر بود، ساعي بود و عاشقي....
تهران بود، شريعتي بود، خيابان نيام و عاشقي...
بعد تهران نبود، كوه بود، برف بود و عاشقي...
تهران نبود، جاده بود، باران بود  و عاشقي
تهران نبود، شمال بود، دريا بود و عاشقي...
تهران نبود، جنوب بود، دريا بود و عاشقي....
و اين ميان، عاشقت بودم و فکر مي‌کردم فقط منم که عاشقم و تويي که معشوق...خودمان را با ليلي و مجنون نبوده و نديده‌ي قصه‌ي زمين و آسمان اشتباه گرفته بودم، اينطور ها نبود...چيزي نبود، کسي نبود، جايي نبود...
خدا سيب و فرشته و گندم را بهانه کرده بود براي حوا، برای من، تا دست از سرش بردارم، وگرنه زميني نبود، تويي نبود...من تو را ساختم
و من شبيه عاشق شدم، اينکه مي‌گويم شبيه يعني حواسم هست عاشقي کلمه بوده ، کلمه مانده، همينطور پيش برود کلمه هم نيست ديگر...مي‌آييم و روي همين برگه‌ها مي‌نويسيم و خط مي‌زنيم و مي‌رويم تا دورِ دورِ دور...حواسم هست...
از عاشقي بود که آنقدر دلم مي‌خواست با تو راه بروم، با کسي راه بروم، راه بروم...که طول و عرض و ارتفاع و حجم خيابان وليعصر را راه رفتم ،بلعيدم؛ مي‌ترسم عاشقش شده باشم
             - پيش خودمان بماند، سر يکي از همين کوچه‌هايش بود عاشقي‌ها کردم -
از عاشقي بود دوست داشتم براي تو بنويسم، براي کسي بنويسم، بنويسم، آنقدر روي در و ديوار ها نوشتم که مي‌ترسم عاشقشان شده باشم...
از عاشقي بود دوست داشتم با تو در دنياي شروعمان حرف بزنم، حرف زده باشم، با کسي حرف بزنم، حرف بزنم، آنفدر با خودم، با اين مهديه مجازي حرف زدم و او هم جواب داد، که مي‌ترسم عاشقش شده باشم...

حالا تو بيا از بين کتاب‌ها مرا به نام صدا بزن
تو بيا از ميان فال‌های حافظم تعبير شو
تو بيا اول زمستان متولد شو، اردی‌بهشت شو
تو بيا دستم را بگير، آغوشی تسلی بخش شو
تو بيا همين....

يه چيز بي ربط:
-    دوستت دارم ،هر غلطي مي‌خواهي بکن
-    تهران تو يک زندگی بلند و خوشبخت به من بدهکاری
يه چيز با ربط:
براي اولين بار ...مرا ببوس.... براي آخرين بار.... مرا ببوس

نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 7:37 توسط مهدیه!|

تو بگو من بنويسم

بگو چه چيزي هنوز خوشايند توست؛

بگو تا من بنويسم

بگو از كدام روز بنويسم؛

بگو تا من بنويسم

از روزهايي كه نبودم؟

از روزهايي كه نبودم و تو از سقف و ديوار و اتاق متروك خودت گفتي و من نديده باور كردم...

از روزهايي كه نبودي

از روزهايي كه نبودي و انگار بودم و فرقي با نبودن نداشتم

از روزهايي كه بعدا مي‌آيد؟

اين روزها را بارها سعي كردم بنويسم، چه آن موقع كه به ميل هر دويمان بود، كه حالا كه به ميل تو خواستم بنويسم و يا به ميل خودم و نشد، و نشد و نشد...

بگو اگر مي‌خواهي از همه دوست نداشتن‌ها و عاشق نشدن‌ها كه ديگر خيلي هم لوس نيستند بنويسم

بگو از همه حرف‌هاي روزمره دنيا بنويسم

بگو تا من بنويسم

تو كه نمي‌گويي تا بنويسم،بگو تا به همان زبان تو حرف بزنم

با همان لهجه‌ي جنوب حرف بزنم

بگو از همين صبح‌هاي معمولي كه با خميازه، ياد رختخواب و صداي ساعت‌هاي تو و چاي نه خيلي شيرين شروع مي‌شود حرف بزنم

بگو از همين روزهاي هفته، رنگي هم نيستند، عاشقي هم ندارند، تو را هم براي من ندارند، از همين ها حرف بزنم

بگو از عصر روزهاي برفي كه جاي من خالي نبود و جاي خالي تو پر نشد حرف بزنم

بگو از همه صداهايي كه در گوشم حرف مي‌زند و هر چه بيشتر انگشتم در گوشم فرو مي‌برم بيشتر صدايت را مي‌شنوم حرف بزنم

بگو از صدايت كه نمي‌شنوم حرف بزنم

بگو از يك زندگي كاملا معمولي، حرف بزنيم و بعد همين را زندگي كنيم...

 

 

 

تو كه اصلا حرف نمي‌زني


يه چيز با ربط:

اگه دوست داري با من ببين، يا بذار باهات ببينم/

با من بگو، يا بذار با تو بگم، سلامامونو، عشقامونو، دردامونو،تنهاييامونو... –حسين پناهي-

يه چيز بي ربط:

هنوز هم شب و روز در چشمان است اگر چشمم را نبندي

نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 11:59 توسط مهدیه!|

اين جمعه مرا به خود مي‌خواند...
اين جمعه مرا به بي قراري مي‌خواند...
مرا مي‌خواند به پريشاني؛
مرا مي‌خواند به آشفتگي...
اين جمعه مرا مي‌خواند به سه شنبه‌‌اي كه گذشت، به پنج شنبه‌اي كه بر من هنوز نگذشته، به هر شنبه‌اي كه بايد مي‌بودي و نبودي، به صبح‌هاي دوشنبه تا دير وقت
اين جمعه مرا مي‌خواند به تو و بازي سفيدي برف سال گذشته، شايدم بيشتر دو سال گذشته و سياهي همه شب‌ها كه دور بودي...دور!
اين جمعه مرا مي‌خواند به دريا و دريا و دريا...  –كاش باران ببارد زودتر، حتي شده كنار همه آن درياها و دور از ما-
اين جمعه مرا مي‌خواند به صبح‌هايي كه دير مي‌رسند، به شب‌هايي كه اگر باشي زود مي‌رسند و نباشي از هجوم خيالت نمي‌برد خوابم...
اين جمعه مرا مي‌خواند به فرداهايي كه نمي‌رسند
اين جمعه مرا مي‌خواند و من پاسخي براي روزهايم ندارم
و مهم‌ترش آنكه جوابي ندارم تا به خودم بدهم...به دوستت دارم‌هايي كه در گوشِت مي‌گفتم و به دوستم نداري‌ها كه رو به رويم مي‌گفتي
به اينكه چقدر تنهايم، از وقتي تو رهايم كردي...
و حتي بعدترها كه خودم، خودم را رها كردم...نه اينكه وسط زمين و هوا، كه به امان خدا، به هواي چشمانت وقتي مرا دوست مي‌داشت
از همه اين‌ها گذشته اين جمعه مرا به تو مي‌خواند، به آغوشي كه تمام شده...


يه چيز با ربط:
و حالا من ماندم و تويي كه معلوم نيست كجايي و دست‌هايي كه ديگر جايي نمي‌مانند...

يه چيز بي ربط:
مرگ
دوست نداشتن توست
درست آن موقع
كه بايد
دوست بداري
-رسول يونان-

* مهدي رضايي

نوشته شده در پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 9:57 توسط مهدیه!|

فكر مي‌كردم تو همان سه نقطه‌ي زندگي مني كه نه تمام مي‌شوي و نه مي‌ماني
اما اشتباه مي‌كردم، نقطه اول كه را مي‌خواهم شروع كنم، نقطه بگذارم كه تمام شود، مي‌شود نقطه‌ي تو... تويي كه اسمت بي نقطه شروع شد و تمام نمي‌شود در من!
      و بعد هم كه مي‌بيني جاي نقطه‌هاي دوستت دارم را بايد مرتب كنم
جلوتر مي‌روم، مي‌ماند نقطه‌هاي كجايي، دلتنگم، ببخش، بخشيده نمي‌شوي، نمي‌خواهي بخشيده شوي؟
بگذريم تو فقط ببخش و بمان...

نقطه ب اول باران، نون آخر باران، در گير و دار دي ماه درياي شمال، بهمن ماه درياي جنوب محكم به من چسبيده... نمي‌گذارد كه بروم! بهانه مي‌گيرد كه ببارد همه چهار فصل مرا
تو خودت خوب يادت نمانده لابد، كه چطور مرا به نقطه‌ها ميخكوب كرده بودي، من بي تو كم آورده بودم زندگي را...و مرا محكم بغل كردي و چسباندي به نقطه‌هاي اسمت، روحت، تنت...
حواست كه هست آن روزها، مرا چطور چسباندي بغل نقطه‌ي همه حديث وفا و عشق، حتي براي ح كه نقطه نداشت هم نقطه چين درست كردي...
حواست هست من هي فرار كردم، بهانه روي مرا آوردي كه از نقطه چين هم گذشته و يادت نمي‌آيد و پس بهتر است باشم...
حواست هست يا نه نمي‌دانم، اما من گفتم شروع نكن...
تو،‌آمدي و شروع كردي/ من،‌ماندم و ادامه دادم/ تو،‌خواستي و رفتي/ من... من هنوز هم در اين سه نقطه‌ها مانده‌ام بي‌اختيار...

-حواست هم نباشد، بي نقطه، بي بهانه دوستت دارم-

نقطه‌هايي كه تمام تار و پود زندگي‌ام شده‌اند، كمتر يا بيشتر شايد اما همه اين نقطه ها براي اين است كه تو را كم دارم
حواسم هست قرار بود گاهي دلتنگت شوم... گاهي... اين گاهي زود مي‌رسد و دير مي‌رود...
                                   –بين خودمان بماند، نمي‌رود-
حواست هست اصلا مهم نيست كه تو با كس ديگري قهوه‌ات را شريك شوي...
مهم هم نيست آخرين بار كه به من قول دادي بستني رنگي مهمانم شوي، نرسيد...
نه اصلا مهم نيست...
حواسم هست كه من بشوم همان گاهي....همان گاهي... همان گاهي كه گفته بودم.. مي‌شود ولي كم مي‌شود
حواسم هست تمام اتاقم طعم پرتقال و انار مي‌دهد ، از وقتي تو مرا بوسيده‌اي و بعد از آن من هيچ انار و پرتقالي بي تو و اختيارت نخورده‌ام...
حواسم هست كتاب‌هايم همه شده، حافظ...حافظ...حافظ... گاهي سايه سرك مي‌كشد و من عاشق ترت مي‌شوم
حواسم هست، امتداد دست تو روي گردنم، مرا آفريد وسط بهشت...
حواسم هست امروز باران نبارد هم من تو را ديده‌ام، قبل از ماشين‌ها، قبل از اتوبان مدرس، قبل از ديوار پشت سر...
اين يكي را تو حواست باشد:
تو را من چشم در راهم...من از يادت نمي‌كاهم

۹ آبان ۱۳۸۷


يه چيز بي ربط:
چشم‌هايت را بهانه كرده‌ام و موهايت را هم... فقط دوستت دارم، به همين سادگي

يه چيز با ربط:
بيا اين بساط نبودنت را جمع كنيم، تمامش كنيم و تو هميشه باشي


نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 10:8 توسط مهدیه!|


بايد نامه‌اي بنويسم، اگر چه دور، اگرچه دير، بايد نامه‌اي بنويسم... بايد بداني چقدر دلم بهانه جو شده، بهانه گير شده، بهانه مي‌كند تورا...
هيچ كس هم نداند، تو بايد بداني دلم تو را بهانه مي‌كند فقط
بايد نامه‌اي بنويسم بي ابهام، براي تو كه نه مال من هستي، نه مال خودت، نه مال باران آن پاييز و نه بهار امسال...
بايد بداني تو زندگي را، بهار را، باران را، خنده را، بوسه را، آغوش را از من گرفتي و بخشيدي
به همين راحتي.. بخشيدي
نه از من اجازه گرفتي، نه از خاطراتمان، نه از عكس‌هاي قديمي روي ديوار، نه از دست نوشته‌هاي كم و زياد من براي خودت، نه از يادگاري‌هاي روي ميزت... نه تو اصلا اجازه نگرفتي، من به تو حق داده بودم و تو حقت را گرفته بودي، نه از من، از دنيايي كه فكر مي‌كردي حقت بوده و خواهد بود...
آري... بخشيدي
و من در اين بخشيدن تو تمام شدم، و نماند چيزي از من ديگر
بايد نامه‌اي بنويسم، بايد برايت بگويم، حرفي هم نمانده، وقتي من تمام شده باشم و تو با تمام من شروع شده باشي، حرفي هم نمي‌ماند، بايد به دعاي خيري كه مي‌خواهم بدرقه راهت كنم فكر كنم و نمي‌توانم...
نه اينكه دعا ندانم، يا دعاي خير براي تو نتوانم، نه، فقط اينكه قرار باشد اين دعا بدرقه راهت باشد و بعد تمام شود را نمي‌توانم
بايد نامه‌اي بنويسم، همين روزها بايد نوشته باشم، من خالي‌ام، من پر شده‌ام از پوچي... نه اينكه من نباشم، من كسي را نداشته باشم، من دوستي نداشته باشم مهربان‌تر از تو، نه اينكه من مادري نداشته باشم هميشه به يادم، نه اينكه من تنها باشم، نه... اما مي‌بيني تو را كم دارم...
                             همين چند حرفي كه مي‌شود تو را كم دارم
بايد نامه‌اي بنويسم بايد رفتن را تصوير كنم، رفتن نه از جنس گم شدن تو و يا كمرنگ شدن من، رفتن براي اينكه بداني نبايد بروي... نشايد بروي...
بايد نامه‌اي بنويسم تا اين ديدارهاي آخر خوب يادت بماند، براي اينكه فكر نكني فراموشي گرفته‌اي
اين ديدارهاي نيمه عاشقانه يادت باشد، كه يك طرفش منِ عاشق بودم و طرف ديگرش توي غايب...
اين ديدارهاي نيمه عاشقانه تا خداحافظي، تا انكار هر چه من بوده ، هر چه من هست، هر چه من خواهد بود، يادت بماند...
چيزي نمانده، كمتر از انگشتان دست‌هايم، نه؛ دست‌هايت... كمتر از انگشتان دست‌هايت با همان سردي.. فرصت خداحافظي مانده برايم
همين روزها مانده، همين مرداد، همين شهريور، مهر كه مهربان نبوده، آبان است و تجديد خاطره، آذر و دي كه من عاشق شدم... بهمن و عيد هم شايد نيايند...
قبل از آنكه تولد من بيايد و تو يادت برود، آيا تو را تمام كرده‌ام باز؟
اين ديدارهاي نيمه عاشقانه يادت نرود، روزهايي كه هي مي‌آيند و من خدا را خط مي‌زنم.. روزهايي كه مي‌آيند و من به جاي خودم، ناز تو را مي‌كشم... به جاي تو، خودم را پاك مي‌كنم!
روزهايي كه تابستان بود، كه هست... هوا گرم بود و تو سرد!
انگار با خدا لج كرده باشي، جاي فصل‌هايش را برايم عوض مي‌كني
راستي اگر اين ديدارهاي آخر هم يادت نماند، حداقل نمي‌خندي به دل من، به بهانه‌هاي ديدنت... به هزار بهانه‌هاي هر روز صبح... به شمردن ماشين‌ها...
به نوشته روي ديوارها، به صبح سلام، آغاز زندگي، سه شنبه و گل‌ها، چهارشنبه و ماكانوني، پنج شنبه و انتظار... به ظهر، ناهار، به شب، آغاز دلتنگي...
  بايد نامه‌اي بنويسم، نامه‌ام مخاطب دارد، تو دارد، پاكت دارد، رنگي، تمبر دارد،تمام خاطرات كودكي،اما آدرس ندارد...
                                             حالا تو بگو من چه كنم؟


 

يه چيز بي ربط:
تنها مزيت آنجا بر اينجا آن است كه تو آنجايي 

يه چيز با ربط:
دنيا همان يك لحظه بود/ آن دم كه چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 12:24 توسط مهدیه!|

مرا چه مي‌شود كه هر صبح اين روزهايم، با اذان بيدار مي‌شوم و به جاي ياد خدا، به ياد تو اقتدا مي‌كنم؟
مرا چه مي‌شود كه اين روزها هر كتابي بخوانم، تو هستي تا بشوي يگانه‌ي كتابم، فرقي هم ندارد، شعر باشد، يا داستان، تاريخ باشد يا فلسفه...
مرا چه مي‌شود كه شعر مي‌خوانم، غزل، سپيد، نو، قصيده و تو مي‌آيي مي‌نشيني در كلماتم و بعد فكر مي‌كنم نكند حافظ هم براي تو گفته، نكند شاملو هم براي تو نوشته، و مي‌ترسم نكند فروغ هم تو را يادش بوده باشد...
                               انگار تو از ازل آمده‌اي، انگار به هواي ابد آمده‌اي...

آن روزهاي دورتر كه خواستي و رفتي، دلم خوش بود به دوستي با حافظ،  كه انگار من خواهر زاده‌ي تني  او باشم و دلم را نشكند و من فال بگيرم و بگويد تو برمي‌گردي، تو خواسته‌اي كه برگردي!
اين روزها كه هستی، حافظ هم سر دوستي ندارد، با مادرم هم از سر من قهر كرده است، نيت نمازم هم شده‌اي، از فال و حال كارم گذشته؛ فقط خواسته‌ام كه نروي..
آن روزهاي دورتر، دستم، دلم به هنگام نوشتن نامت مي‌لرزيد، نامت گره خورده بود با ديدار، با جنگلهاي شمال، با درياي جنوب، با بوي خوش درخت زيزفون –كه خاطره‌اش مي‌ماند برايم- و عطر گل سرخ و رنگ اركيده...
اين روزها، دستم، دلم به هنگام ديدنت هم مي‌لرزد، به هنگام شنيدنت هم...و هر بار ترس نبودنت بيشتر در دلم قوت مي‌گيرد.. و هي بيشتر مي‌ترسم، از اينكه فرار كني از كسي كه فقط ياد گرفته دوستت داشته باشد بي دليل!
نه آن روزهاي دورتر كه نزديك‌اند، نه اين روزها، هيچ كدام را نمي‌‌دانم چرا مي‌خواهي نباشي، چرا مي‌خواهم كه باشي... مي‌بيني پر شده‌ام از نمي‌دانم‌هاي تو؟
دارم همه‌جاي سرم و دردهايش و گيج‌هايش را مي‌گردم، اما هيچ جا نه گفته شده و نه نوشته شده:كه صداي تو خوب است، صداي تو همان سبزينه گياه عجيبي است، كه از صميمت حزن مي‌رويد...
هيچ جايش راوي ننوشته، چشمان تو از كجا آمده كه من چشمان خودم را از ياد برده‌ام، آمده‌اند و مثل گياه خودرويي در روحم، دلم ريشه دوانيده‌اند! بزرگ مي‌شوند و بزرگ‌تر...قد تمام زندگي! تيشه به ريشه‌ام هم كه نمي‌توانم بزنم.. مي‌توانم؟
گاهي مثل اين روزها فكر مي‌كنم اين آخرين بوسه است كه بين لب‌هاي من و چشمان تو، بين لب‌هاي من و گرماي تن تو، رد و بدل خواهد شد، و براي همين مي‌گذارم براي روز مبادا..
فكر مي‌كنم بالاخره يك روز مي‌آيد كه روز مباداست و آن وقت لب هاي من تو را كم دارد، پس بگذار اين آخرين بوسه را نگه دارم، اصلا بيا اين بوسه تا روز آخر بماند، اما نه مثل بقيه قول و قرارهايمان كه مي‌شكند
گاهي هم مي‌دانم اين انتظار همه بيهودگي‌ست و بي سبب خرجش مي‌كنم ميان يكي، دو وعده ديدارت... مي‌دانم  اين مفعول عشق، برايت ديگر بي معني شده بسيار و مي‌گردي دنبال فاعلي!
اما مرا چه مي‌شود كه رها نمي‌گذارم تو را...آزاد نمي‌گذارم تو را!
بارها گفته‌ام به خودم اين سنجاق نه ته دارد، نه سر، قفل هم نمي‌شود حتي!
مرا چه مي‌شود كه ميان وعده‌ي ديدارهايم با خدا تو را گذاشتم و نصيبم خدا كه نشد، خودت كه نشد، خودم كه نشد...
مرا چه مي‌شود كه مي‌داني خسته‌ام، مي‌دانم خسته‌اي... اما هستم! حتي گاهي محكم‌تر از قبل‌ترها... باور كن مي‌دانم! باور كن...
مرا چه مي‌شود...؟

راستي عزيز هميشه دلم، پينوكيوي روزهاي خوشبختي، صداي هميشه رابينهود در گوشم، بعد از تو من چه كسي را صدا كنم؟


يه چيز بي ربط:
خدايا توبه، نه از عاشقي كه از خودم توبه.. از آني كه بود، كه شكست، كه شكسته بود...

يه چيز با ربط:
- و من چگونه بی‌تو نگيرد دلم؟ اينجا که ساعت و آيینه و هوا به تو معتادند... "حسين منزوی"
- و ديگر بگويم برايت:
تفاهم عميقي ميان چشمان تو و دل من گره خورده:
                               تو براي من از بهشت برتري، دوست داشتني‌تري
                                من براي تو از جهنم بدترم، عذاب آور ترم
 -نه اينكه من از آتش آمده باشم و تو بهشتي باشي، نه! فقط من از خداي عاشقي ياد گرفته‌ام دوست‌تر بدارمت-


 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 9:18 توسط مهدیه!|

قصه‌ام شده يكي بود و يكي نبود و همه اين بودها و نبودها شده‌اي تو...
اين تو بودن آنقدرها هم براي تو مهم نيست، نه مطمئنم كه نيست، اينكه يكي باشي، كه يگانه باشي براي دل دخترك كوچكي كه با چهار فصل دنيا زندگي مي‌كند...
اما براي من چرا، اين فقط تويي و تو بودنت كه مهم هست.... كه هست.
كه فقط بوده است و من دلم مي‌خواهد فقط باشد...
- پاييز همين روزهاي دور بود، دلم خالي نبود اما تو هم نبودي و بعد يك ظهر، وقتي خورشيد و زمين يكي شدند در دل من، صداي تو را شنيدم و بعد چشمان تو را ديدم... نمي‌دانم چه شد اما ديدم من اين چشمان قهوه‌اي تا آرامش، تا تلخي را دوست دارم، نمي‌دانم چه شد اما ديدم كه اين صداي عجيب حزن آلود كه مرا مي‌برد تا خلسه‌هاي معطر را دوست دارم...
- زمستان بود، به وقت دي ماه، نه باران مي‌باريد و نه برف، و نه من عاشق بودم، من بودم و همان چشمان تو و صداي شايد نزديك‌تر تو، دستانت هم بود روي لب‌هايم، كه مبادا بگويم:يكهو و بي هوا عاشقت شده‌ام...
- بهار بود، همه جا پر شد از همان شكوفه‌هاي گيلاس كه يادمان بود دورترها، دنيا پر شد از همان عيدي‌هاي كوچك دروان كودكي، از اسكناس با امضاي يادگاري و يكي دوتا عروسك چوبي! بهار بود و من بودم و كفش‌هاي رنگي... بهار بود و اردي‌بهشت كه تو بي مقدمه چشمانت را بستي، نه به روي من، كه به روي عاشقي‌هايم، كه به روي يكي، دو روز كوچكِ خوشبختي در اين دنياي هزار رنگ...
- بهار بود و اردي‌بهشت كه من دلم خالي بود ولي باز تو نبودي ... به همين راحتي كه مي‌نويسم نبودي، به همين سختي كه مي‌خوانم، كه اتفاق افتاد، نبودي...
باورت مي‌شود، بهار شد، بهشت آمد، دم درهاي بهشت بود كه راهم ندادند، گفته‌اند تو رفته‌اي از اينجا!
باورت مي‌شود دست‌هاي مرا تنها گذاشتي و شعرهاي مرا تنهاتر...؟
باورت مي‌شود، پنج‌شنبه‌هاي انتظار خط خوردند از تقويم بي تو؟
- تابستان بود و گرمايي كه نبود، يعني بود، هوا گرم‌تر از هر سال بود، اما تويي كه نبود، دستي كه خالي از تو بود! فكر مي‌كردم ناباورانه كه دست تو هم خالي از من است، اما نبود و من دلخوش كرده بودم به همين باورها...
- و بعد باز پاييز شد و دل من عاشقي و بي قراري يادش آمد، تو را كه عاشق نبودي يادش آمد، همه را كه عاشق يودند، خط زد، پاييز شد و دل من دعا كرد شب‌ها كه بيايي، كه باشي، يادش رفت برايت دعا كند كه مهربان برگردي، كه وقتي برمي‌گردي هنوز در آغوشت جا براي خستگي من داشته باشي....
- زمستان شد، دي شد، عاشقت شده بودم، باز دستت را بردي بالا، قول دادي مهربان باشي، من نخواستم كه مهربان‌تر از قبل‌ترهايت باشي، اما گفتم: كاش... نه، فقط باش!
-
بهار آمده است، نزديك، آرام، ... و من از همين نزديكي و آرامش مي‌ترسم، از اين دو روزي كه مانده است به دنيا، مي‌ترسم، دلم هم مي‌خواهد نيايند اين جمعه و شنبه كه تو خط زدي از تقويم پارسال، از تقويم بهار...
- بهار شده، من تو را كم دارم و هستي...

(دیگر به بخشی از تو قانع نیستم/آری/با هر چه داری دوست می دارم مرا باشی/یک فصل از یک قصه نه/این را نمی خواهم/می خواهم از این پس تمام ماجرا باشی-حسین منزوی-)

ببين خدا كه با من سر ناسازگاري ندارد، حالا تو را چه مي‌شود كه هر اردي‌بهشت با دل بي قرار من، بي‌قراري مي‌كني نمي‌دانم!
و تو گاهي آنقدر ناسازگاري كه ديگر نه هُرم و گرماي تنت مرا گرم مي‌كند، نه عمق چشمانت گرمتر از دست‌هاي من است...
و من گم مي‌شوم، و نه در تو، نه در خاطراتمان، نه در مهرباني‌هاي دورت كه ديگر حتي به ياد هم نمي‌ماند، نه در درخت‌ها و گل‌ها و كتاب‌هايي كه به نامت ثبت كردم در كتاب دلم،  نه در جاده‌هاي باراني تا درياي شمال، تا درياي جنوب!
من فقط گم مي‌شوم در همه‌ي خودم، در جواب اين سوال: كه چرا شروع كردي؟
شايد هم بگردم سوال بهتري پيدا كنم كه بگويم: چرا من؟
شايد هم خيلي خوشحال باشم از اينكه تو آدم هم نبودي و من حوايت شدم همه‌ي روزهايم و بعد جواب بدهم: همين طوري بهتر است كه من بودم و تو شروع كردي نامهربانم

* با تحريف از سيد علي صالحي عزيز–خودت برايمان نگاه دارش-


يه چيز با ربط:
اگر قرار باشد هنوز من سه آرزو از خدا قرض بگيرم و خدا به من بدهد طلبم را، يكي براي من، يكي براي مادرم و يكي براي او كه همه‌ي آرزوهاي كودكي‌اش را به من بخشيد

يه چيز بي ربط:
• شايد رنج عشق بيش از تحمل عاشق باشد، اما تو بيش از حق معشوق بودنت مرا رنج داده‌اي...
• آيا چه كس تو را از مهربان شدن با من مايوس مي‌كند؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 14:0 توسط مهدیه!|


آخرين مطالب
» این همه مدت که نبودی، بودی...باورت می‌شود؟
» زندگی باید کرد،گاه با یک دل تنگ
» فرصت برای حرف زیاد است، بیا زندگی کنیم
» دو ايستگاه بيشتر نمانده بود تا تو، من جا ماندم
» اين‌ها حرف‌هاي توست روي لب‌هاي من
» مي‌داني كه من جز با تو با هر كس كه باشم ، باز تنهايم...*
» اي كه در ميم نامت غرق شد جان من
» كاش تو خواننده‌ي نامه‌ام باشي
» مرا چه مي‌شود كه بي هواي تو نفس هم نمي‌توانم؟
» عاشق شدن در دي ماه، مردن به وقت اردي بهشت*
Design By : Pars Skin